167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • هم ديده داري هم قدم هم نور داري هم ظلم
    در هزل وجد اي محتشم هم کعبه گردي هم منات
  • در نارم از گلزار تو بيزارم از آزار تو
    يک ديدن از ديدار تو خوشتر ز کل کاينات
  • بر ما لبت دعوت کني بر ما سخن حجت کني
    وقتي که جان غارت کني چون صوفيان در ده صلات
  • جان سنايي مر ترا از وي حذر کردن چرا
    از تو گذر نبود ورا هم در حيات و هم ممات
  • اين چه جمالست و ناز کز تو در ايام تست
    وين چه کمالست باز کز شرف نام تست
  • در سر زلف نشان از ظلمت اهريمنست
    بر دو رخ از نور يزدان حجت و برهان تراست
  • اين چنين صيدي که در دام تو آمد کس نديد
    گوي گردون بس که اکنون نوبت ميدان تراست
  • فرق کن در راه معني کار دل با کار گل
    کاين که تو مشغول آني اي پسر کار گلست
  • گر چه باشد با سنايي چون گل رعنا دو روي
    در ثناي او سنايي ده زبان چون سونست
  • يا بجز عشق تو از تو يادگارم هست نيست
    يا قدم در عشق تو سخت استوارم نيست هست
  • گر مثال دست شاه زنگ دارد زلف تو
    پس دو دست شاه زنگي بسته در زنجير چيست
  • مر مر اگر کشته خواهي پس بکش يکبارگي
    من کيم در کشتن من اين همه تدبير چيست
  • مر مرا چون زير کردي در فراق روي خويش
    وانگهي گويي خروش و ناله چون زير چيست
  • قبله جان اي نگار از صورت و روي تو نيست
    از خيالت روز و شب در چشم من تصوير چيست
  • در ازل رفته ست تقديري ز عشقت بر سرم
    جز رضا دادن نگارا حيله و تدبير چيست
  • اي پسر دي رفت و فردا خود ندانم چون بود
    عاشقي ورزيم و زين به در جهان خودکام نيست
  • تا پاي تو از دايره عهد برون شد
    در هستي خويشم به سر تو که سري نيست
  • در بند خسي وين عجبي نيست که امروز
    اسبي که به کار آيد بي داغ خري نيست
  • گر به بازي بازي از عشقت همي لافي زدم
    کار بازي بازي از لاف و بازي در گذشت
  • اندک اندک دل به راه عشقت اي بت گرم شد
    چون ز من پيشي گرفت از اسب تازي در گذشت
  • سودکي دارد کنون گر گويد اي غازي بدار
    تير چون از شست شد از دست غازي در گذشت
  • گر چه کشميريست آن سيمين صنم از حسن خويش
    از بت چيني و ماچين و طرازي در گذشت
  • بي نياز ار داشتي خوشدل سنايي را کنون
    اين نياز و خوشدلي و بي نيازي در گذشت
  • دين و دنيا گفتمي در بازم اندر کار عشق
    کار من با او کنون از دين و از دنيا گذشت
  • سيم و زر بودي مرا و صبر و هوش
    در غم تو هر چهار از دست رفت
  • اينت بي همت که در بازار صدق و معرفت
    روي از عيسا بگردانيد و سم خر گرفت
  • هر دعا گويي که در شش پنج او دادي به خواب
    چون سنايي هفت اختر ره ششدر گرفت
  • خاک و باد و آب و آتش در وجود خود بدان
    رو درين معني نظر کن صدهزاران روزنست
  • نفس را مرکب مساز و با مراد او مرو
    همچو خر در گل بماند گر چه اصلش تو سنست
  • بر سر کوي قناعت حجره اي بايد گرفت
    نيم ناني مي رسد تا نيم جاني در تنست
  • در طبع من و همت من تا به قيامت
    مهر تو چو جنانست و وفاي تو چو دينست
  • شده بيرون ز در نيستي از هستي خويش
    نيست حاصل شود آنرا که برون شد از هست
  • اي سنايي خواجگي در عشق جانان شرط نيست
    جان اسير عشق گشته دل به کيوان شرط نيست
  • از پي مردان اگر خواهي که در ميدان شوي
    صف کشيدن گرداوبي گوي و چوگان شرط نيست
  • ور همي داني که منزلگاه حق جز عرش نيست
    پس مهار اشتر کشيدن در بيابان شرط نيست
  • با فلک آسايش و آرام چون باشد ترا
    چون فلک را در نهاد آسايش و آرام نيست
  • آن درختي که همه عمر بکشتم به اميد
    دوش در فرقت او خشک شد و بار نداد
  • شب تاريک چو من حلقه زدم بر در او
    بار چون داد دل او که مرا بار نداد
  • تا نگار من ز محفل پاي در محمل نهاد
    داغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد
  • دلبران بي دل شدند زانگه که او بربست بار
    عاشقان دادند جان چون پاي در محمل نهاد
  • زاب چشم عاشقان آن راه شد پر آب و گل
    تا به منزل نارميد او گام خود در گل نهاد
  • راه او پر گل همي شد کز فراق خود همي
    در دو ديده عالمي از عشق خود پلپل نهاد
  • گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر
    يارب آن چندين حلاوت در لبي بتوان نهاد
  • ديدمش يک روز شادان و خرامان از کشي
    همچو ماهي کش فلک يک روز در دوران نهاد
  • گر سر گشتي تو از من و خواهي که نگذرم
    گرد در سراي تو اين نيز بگذرد
  • شاه عشقش چون يکي بر کد خداي روم تاخت
    گفتي افريدون در آمد گرز بر ضحاک زد
  • عقل و جان را همچو شمع و مشعله کرد آنگهي
    آتش بي باک را در عقل و جان پاک زد
  • من از عشق و تو از خوبي به عالم در سمر گشته
    زهي وامق زهي عذرا بناميزد بناميزد
  • مرا گفتي تويي عاشق بدين ره جان و دل در باز
    زهي فرمان زهي تلقين بناميزد بناميزد
  • چنين گيرم که اين عالم همه يکسر ترا باشد
    نه آخر هر فرازي را نشيبي در قفا باشد