نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
هم ديده داري هم قدم هم نور داري هم ظلم
در
هزل وجد اي محتشم هم کعبه گردي هم منات
در
نارم از گلزار تو بيزارم از آزار تو
يک ديدن از ديدار تو خوشتر ز کل کاينات
بر ما لبت دعوت کني بر ما سخن حجت کني
وقتي که جان غارت کني چون صوفيان
در
ده صلات
جان سنايي مر ترا از وي حذر کردن چرا
از تو گذر نبود ورا هم
در
حيات و هم ممات
اين چه جمالست و ناز کز تو
در
ايام تست
وين چه کمالست باز کز شرف نام تست
در
سر زلف نشان از ظلمت اهريمنست
بر دو رخ از نور يزدان حجت و برهان تراست
اين چنين صيدي که
در
دام تو آمد کس نديد
گوي گردون بس که اکنون نوبت ميدان تراست
فرق کن
در
راه معني کار دل با کار گل
کاين که تو مشغول آني اي پسر کار گلست
گر چه باشد با سنايي چون گل رعنا دو روي
در
ثناي او سنايي ده زبان چون سونست
يا بجز عشق تو از تو يادگارم هست نيست
يا قدم
در
عشق تو سخت استوارم نيست هست
گر مثال دست شاه زنگ دارد زلف تو
پس دو دست شاه زنگي بسته
در
زنجير چيست
مر مر اگر کشته خواهي پس بکش يکبارگي
من کيم
در
کشتن من اين همه تدبير چيست
مر مرا چون زير کردي
در
فراق روي خويش
وانگهي گويي خروش و ناله چون زير چيست
قبله جان اي نگار از صورت و روي تو نيست
از خيالت روز و شب
در
چشم من تصوير چيست
در
ازل رفته ست تقديري ز عشقت بر سرم
جز رضا دادن نگارا حيله و تدبير چيست
اي پسر دي رفت و فردا خود ندانم چون بود
عاشقي ورزيم و زين به
در
جهان خودکام نيست
تا پاي تو از دايره عهد برون شد
در
هستي خويشم به سر تو که سري نيست
در
بند خسي وين عجبي نيست که امروز
اسبي که به کار آيد بي داغ خري نيست
گر به بازي بازي از عشقت همي لافي زدم
کار بازي بازي از لاف و بازي
در
گذشت
اندک اندک دل به راه عشقت اي بت گرم شد
چون ز من پيشي گرفت از اسب تازي
در
گذشت
سودکي دارد کنون گر گويد اي غازي بدار
تير چون از شست شد از دست غازي
در
گذشت
گر چه کشميريست آن سيمين صنم از حسن خويش
از بت چيني و ماچين و طرازي
در
گذشت
بي نياز ار داشتي خوشدل سنايي را کنون
اين نياز و خوشدلي و بي نيازي
در
گذشت
دين و دنيا گفتمي
در
بازم اندر کار عشق
کار من با او کنون از دين و از دنيا گذشت
سيم و زر بودي مرا و صبر و هوش
در
غم تو هر چهار از دست رفت
اينت بي همت که
در
بازار صدق و معرفت
روي از عيسا بگردانيد و سم خر گرفت
هر دعا گويي که
در
شش پنج او دادي به خواب
چون سنايي هفت اختر ره ششدر گرفت
خاک و باد و آب و آتش
در
وجود خود بدان
رو درين معني نظر کن صدهزاران روزنست
نفس را مرکب مساز و با مراد او مرو
همچو خر
در
گل بماند گر چه اصلش تو سنست
بر سر کوي قناعت حجره اي بايد گرفت
نيم ناني مي رسد تا نيم جاني
در
تنست
در
طبع من و همت من تا به قيامت
مهر تو چو جنانست و وفاي تو چو دينست
شده بيرون ز
در
نيستي از هستي خويش
نيست حاصل شود آنرا که برون شد از هست
اي سنايي خواجگي
در
عشق جانان شرط نيست
جان اسير عشق گشته دل به کيوان شرط نيست
از پي مردان اگر خواهي که
در
ميدان شوي
صف کشيدن گرداوبي گوي و چوگان شرط نيست
ور همي داني که منزلگاه حق جز عرش نيست
پس مهار اشتر کشيدن
در
بيابان شرط نيست
با فلک آسايش و آرام چون باشد ترا
چون فلک را
در
نهاد آسايش و آرام نيست
آن درختي که همه عمر بکشتم به اميد
دوش
در
فرقت او خشک شد و بار نداد
شب تاريک چو من حلقه زدم بر
در
او
بار چون داد دل او که مرا بار نداد
تا نگار من ز محفل پاي
در
محمل نهاد
داغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد
دلبران بي دل شدند زانگه که او بربست بار
عاشقان دادند جان چون پاي
در
محمل نهاد
زاب چشم عاشقان آن راه شد پر آب و گل
تا به منزل نارميد او گام خود
در
گل نهاد
راه او پر گل همي شد کز فراق خود همي
در
دو ديده عالمي از عشق خود پلپل نهاد
گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر
يارب آن چندين حلاوت
در
لبي بتوان نهاد
ديدمش يک روز شادان و خرامان از کشي
همچو ماهي کش فلک يک روز
در
دوران نهاد
گر سر گشتي تو از من و خواهي که نگذرم
گرد
در
سراي تو اين نيز بگذرد
شاه عشقش چون يکي بر کد خداي روم تاخت
گفتي افريدون
در
آمد گرز بر ضحاک زد
عقل و جان را همچو شمع و مشعله کرد آنگهي
آتش بي باک را
در
عقل و جان پاک زد
من از عشق و تو از خوبي به عالم
در
سمر گشته
زهي وامق زهي عذرا بناميزد بناميزد
مرا گفتي تويي عاشق بدين ره جان و دل
در
باز
زهي فرمان زهي تلقين بناميزد بناميزد
چنين گيرم که اين عالم همه يکسر ترا باشد
نه آخر هر فرازي را نشيبي
در
قفا باشد
صفحه قبل
1
...
2902
2903
2904
2905
2906
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن