نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
در
هيزم و گل تاملي کن که جهان
آن را به تبر شکافت و اين را به صبا
از ديده به جاي اشک از آن مي ريزم
من خون جگر که
در
جگر آبم نيست
قسمم همه درد است و دوا چيزي نيست
در
سينه به جز رنج و عنا چيزي نيست
اي بس که
در
آرزوي رويت خود را
چشم و دل من بر آب و آتش زده اند
درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود
کارش چو به جان رسيد
در
پاي آمد
گر مي کشي ام بکش که خود را همگي
من با تو نهاده،
در
ميانم چون شمع
فراقنامه ساوجي
کسي را که با تست سر
در
غرور
کلاه از سر و سر ز تن باد دور
عجب نيست
در
تو که ما و مني است
که اصل سرشتت ز ما و مني است
کسي را جز او
در
ميان نيست دست
ازو دان جز او را مدان هر چه هست
که کرد اين که من
در
جهان مي کنم؟
ز تن جان خود را روان مي کنم
جمشيد و خورشيد ساوجي
ز ما
در
کار خود حيران تر است او
ز ما صد بار سرگردان تر است او
باز شد تاج سر عرش و چنين باشد چنين
لاجرم وقتي که پاي خواجه باشد
در
ميان
در
کار زر به دور کفش خيره مانده ام
تا آن دو روي را به چه رو برکشيده اند
مي دمد بويي و هر دم بلبل جان
در
قفس
مي کند فرياد کاين بوي گلستان منست
در
آن منزل که جان از ترس مي کاست
دو ره گشتند پيدا از چپ و راست
ما را هوس آن ست که
در
پاي تو ميريم
گر بخت کند ياريم اين کم هوسي نيست
حديقه اي ز بهشت ست و منزلي ز فلک
که حور بر طرف و ماه
در
ميان دارد
سايه را گو با رخ من
در
قفاي خود مرو
سرو را با قد من گو بر کنار جو مروي
دامن افشان، اي گل خندان، چمان شو
در
چمن
تا برافشاند چو گل دامن بهار از رنگ و بوي
زهي دو نرگس چشمت
در
ارغوان خفته
دو ترک مست تو با تير و با کمان خفته
عاقبت هم سر بجايي برکند اين خون دل
کز غم سوداي تو دل
در
درون بنهفته است
گر سرو قدت
در
چمن روزي ببيند نارون
ناگه برآيد سرخ و زرد از سرو سبز آرنگ تو
چشمت ز تيغ حاجبان بس تنگبار افتاده است
باري نمي آيد کسي
در
چشم شوخ شنگ تو
گل درون غنچه مجموعست و فارغ کرده دل
ز آنچه مسکين بلبلي بر
در
تقاضا مي کند
در
هر آن سر که هوا و هوست جاي گيرد
نيست ممکن که هواي دگري پا گيرد
ناصحا، تن زن و بسيار مدم، کاين دم تو
گر شود آتش از آن نيست که
در
ما گيرد
کار چو با عقل بود عشق مجالي نداشت
عشق درآمد ز
در
عقل من از کار برد
چون شمع من
در
انجمن مي ريزم آب خويشتن
از دست خود شايد که من خاک سيه بر سر کنم
لاف هوا داري زدم با آفتابي لاجرم
چون ذره مي گردم به جان تا خدمتش
در
خور کنم
بس که رگ جان زدم
در
غم عشقت چو چنگ
غير رگ و پوست نيست هيچ بر اعضاي من
حبذا وقتي که ما را
در
سرا بستان وصل
چون گل و بلبل مجال خنده و گفتار بود
اشک خود را همه
در
کوي تو کرديم به خاک
عمر خود را همه بر بوي تو داديم به باد
شب و روزم چو ماه و مهر
در
تاب
نه روز آرام مي گيرم نه شب خواب
هر گوشه چشم خوشت از ناز جهاني است
من
در
غمت از هر دو جهان گوشه گزيدم
دوستان گويند دل را صبر فرماييد، صبر
چون کنم اي دوست چون دل نيست
در
فرمان ما؟
ز پشت باد پا چون باد
در
تک
به رمح آن حلقه ها بر بود يک يک
اي جان کم ازو گير و برو با غم اوباش
دل رفت و همه روزه
در
آن مي نتوان شد
دل ما
در
پي آن يار، که جانانه ماست،
گشته سرگشته و او همدم و همخانه ماست
فرو برده به پيش باد هر دم خون دل لاله
که از سودا دل لاله بسي خون
در
جگر دارد
ديوان سنايي
باز تابي
در
ده آن زلفين عالم سوز را
باز آبي بر زن آن روي جهان افروز را
لب ز هم بردار يک دم تا هم اندر تير ماه
آسمان
در
پيشت اندر جل کشد نوروز را
مي ده اي ساقي که مي به درد عشق آميز را
زنده کن
در
مي پرستي سنت پرويز را
مايه ده از بوي باده باد عنبربيز را
در
کف ما رادي آموز ابر گوهر بيز را
ذره اي از حسن او
در
مصر اگر پيدا شدي
دل ربودي يوسف يعقوب بن اسحاق را
آب خورشيد و مه اکنون برده شد کو بر فروخت
در
خم زلف از براي عاشقان قنديل را
چرخ بي آرام را اندر جهان آرام نيست
بند کن
در
مي پرستي چرخ بي آرام را
نه بهشت از ما تهي گردد نه دوزخ پر شود
ساقيا
در
ده شراب ارغواني فام را
گاه پيري آمد از عشق تو بر رويم پديد
آنچه پنهان بود
در
دل گاه برنايي مرا
از آن مي خوردن عشقست دايم کار من هر شب
که بي من
در
خراباتست دايم يار من هر شب
برهنه پا و سر زانم که دايم
در
خراباتم
همي باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب
صفحه قبل
1
...
2901
2902
2903
2904
2905
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن