167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چون شبنم گداخته در نور آفتاب
    هر کس نگشته محو تماشا تمام نيست
  • تا در پي سحاب بود چشمش از حباب
    لاف کرم ز گوهر دريا تمام نيست
  • همت طلب ز گوشه نشينان که سلطنت
    بي استعانت از در دلها تمام نيست
  • بي درد در سخن نبود جوهر اثر
    بي قدر و قيمت است گهر تا يتيم نيست
  • در کان عقل و مخزن عشق و بساط حسن
    لعلي نيافتيم که خونين دل تو نيست
  • نازست سد راه، وگرنه در اشتياق
    فرقي ميانه دل ما و دل تو نيست
  • سر رشته اميد ز رحمت گسسته نيست
    تا لب گشاده است در توبه بسته نيست
  • چون نوبت نگاه رسد خسته مي شود
    چشمت که در شکستن دل هيچ خسته نيست
  • مويي دم ز فکر دهان و ميان او
    هر چند در تصور او هيچ بسته نيست
  • از قدر حاجت است توقع ترا ياد
    ورنه در کريم به محتاج بسته نيست
  • روي گشاده از سخن سخت ايمن است
    آسوده از زدن بود آن در که بسته نيست
  • دايم چو سبزه ته سنگ است در عذاب
    صائب کسي که از خودي خويش رسته نيست
  • دل ساده کن ز نقش که در روز بازخواست
    پروانه نجات به جز لوح ساده نيست
  • صائب در آن سري که بود همت بلند
    گر مي شود به خاک برابر، فتاده نيست
  • تمکين ز چار موجه طمع داشتن خطاست
    در قلزمي که آب گهر آرميده نيست
  • هر کس نظر به عيب کسان از هنر کند
    در پيش صاحبان نظر پاک ديده نيست
  • مگشاي لب به خنده و کوتاه دار دست
    در عالمي که دست و لب ناگزيده نيست
  • پيوسته در کشاکش خار علايق است
    چون سرو دامني که درين باغ چيده نيست
  • صائب بود ز درد خطا صاف فکر من
    در جام من به غير شراب چکيده نيست
  • ما درد را به داغ مداوا نموده ايم
    بيچاره در قلمرو ما غير چاره نيست
  • ما را ز دور چرخ مترسان که گوش ما
    در حلقه تصرف اين گوشواره نيست
  • دل نيست گوهري که به کس رايگان دهند
    در يتيم، مهره هر گاهواره نيست
  • در لافگاه عشق که افتادگي است باب
    هر کس ز خود پياده نگردد، سواره نيست
  • در چشمه سار باده اگر شستشو دهي
    هر پاره دل تو کم از ماهپاره نيست
  • در تنگناي دل نگريزد، کجا رود؟
    صائب حريف ديده شور ستاره نيست