نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
چشم او هر لحظه مستان را به هم بر مي زند
شور عشقش عاشقان را حلقه بر
در
مي زند
پشت من
در
عشق رويش راست چون چنگ است خم
هر زمان زان روي بر من راه ديگر مي زند
چون نورزم مهر
در
دور رخش کانوار مهر
ز آسمان مي بارد و از خاک سر بر مي زند
چشم و رويم مي دهند از حلقه گوشش خبر
آن يکي
در
مي چکاند وين يکي زر مي زند
چند خواهد دم به دم دم دادن آنکس را که دم
در
هواي پادشاه بنده پرور مي زند
هر که مي خواهد که
در
عهد تو آزاري کند
اولش چون تيغ بايد روي چون فولاد کرد
زمره کروبيان بر سدره
در
اوقات ذکر
بس که خواهد اين حديث از قول سلمان ياد کرد
لعل تو
در
گوش من لؤلؤ لا لا نهاد
لفظ تو از چشم من نظم ثريا فکند
چون ز تن من نماند هيچ ندانم که چون
پي به سر آرد مرا
در
شب تاري خيال
چشم فتان تو
در
خواب شد و خفته به است
فتنه، چون دور خداوند زمين و زمن است
اي مه و مشتري و زهري و کيوان
در
خاک
بنشينيد و به هم تعزيت خور گيريد
ديده و چهره بر آن تربت مشکين ماليد
خاک شو نيز يه را
در
گوهر و زر گيريد
ماهرويي چو تو
در
خاک لحد است و هنوز
مه و خورشيد بر افلاک، دريغ است دريغ
آن مي خور شعاع ده
در
دل شب که اين نفس
صبح رسيد و مي رسد خود ز قفاي صبحدم
صبح نمود نعل مه نعل بهاش
در
دل است
از زر و جام لعل ده نعل بهاي صبحدم
در
دل من زمان زمان مهر و وفاي تازه بين
هر نفسم چو صبحدم صدق و صفاي تازه بين
در
دل تنگ عاشقان هر نفس از هواي او
ز آمد و شد که مي کند باد هواي تازه بين
ساقي بزم
در
خزان جام بلور باده را
ز اطلس لعل دم به دم داده قباي تازه بين
ياد سکندر زمان مي خور و زنده مان که خضر
آب حيات
در
جهان خورد براي زندگي
برگ گل است
در
جهان کو به رخ تو اندکي
ماند و گر نماند او باد بقاي روي تو
مي رود آفتاب وش خلق چو سايه
در
قفا
رخ بنماي تا خورد خلق قفاي روي تو
روي تو ديد چشم من
در
پي ديده رفت دل
هست گناه چشم من نيست خطاي روي تو
چون به ربيع روي ابر از کف پادشاه ما
در
عرق است دم به دم گل ز حياي روي تو
اي که چو عمر
در
خوري خون مرا چه مي خوري
خون نخورم که خون من نيست خوراي چون تويي
نقد کمال مي کند بر
در
خاکيان طلب
راست از آن نمي شود پشت دو تاي آسمان
اي که ز حفظ عدل تو مملکت است
در
امان
ور نکند دمي مدد عدل تو واي مملکت
تير تو بر عدوت گشت همچو که بوم شوم پي
در
صف دوستان تو هست هماي معرکه
بيخ عدو به تيغ زن زانکه بود مجامله
در
همه جا به جاي خود جز که به جاي معرکه
پشت و پناه لم يزل باد تو را که
در
ازل
يافت جمال خلقتت فر و بهاي ايزدي
باد فلک غلام تو و آنکه شعارش اين بود
نوبت سلطنت تو را
در
دو سراي ايزدي
سر مي کشيد بر فلک از قدر و اعتبار
بگذشت سر ز چرخش و
در
چنبر اوفتاد
هر کجا
در
باب فضلت عقل فصلي خوانده است
انس و جان گوياي آمنا و صدقنا شده
گر تو دريايي چه داري کان رحمت
در
کنار
ور تو کاني کي بود کان معدن دريا شده
بوده با ايوب همسر درگه صبر و شکيب
گشته با جبريل همره
در
ره خوف و رجا
ور به طاعت گفت عيسي را واوحينا به
در
يقيمون الصلوة آمد تو را از حق ندا
يک مثالث
در
ولايت روي و موي قنبر است
کز سواد گيسويش شب را معطر کرده اند
تا که
در
درياي مدحت آشنايي مي کنم
هر چه نه مداحي توست آن ريايي مي کنم
تا مگر خود را به منزل
در
رسانم از درت
بر اميد توشه راهي گدايي مي کنم
زهر خند اي صبح چون بر جام گردون نوش نيست
خون گري اي ابر چون
در
چشم دريا نم نماند
بود از آن جان و جهان جان جهاني
در
امان
يعني اين جان جهان جان و جهان بدرود کرد
زهره گر نيکو زني
در
مجلسش بر رود زن
رود را آن نيک زن تا جاودان بدرود کرد
لشکر ديوارچه چون مور و ملخ صف
در
صف است
هيچ باکي نيست چون خاتم به دست آصف است
آفتابي را که خلق عالمش
در
سايه بود
زير مشتي گل به صد زاريش پنهان کرده اي
آن سرافرازي که تا او بود
در
عالم نبود
هيچ مردي را به مردي دست برد راي او
ذکر تسبيح و صلات و صومش آرم
در
ميان
يا حديث بزم و رزم و کامراني گويمش
مردم چشم جهان او بود و چون از چشم رفت
روشنايي بعد ازين
در
چشم ماه و خور نماند
آتشي
در
زد چنان مرگش که مردم را بسوخت
جز لبان و ديده هاشان هيچ خشک و تر نماند
مي کنم
در
حال دين و حالت دنيا نگاه
دين و دنيا را به غايت حال مي بينم تباه
يا رب آن داراي دين تا هست
در
دارالسلام
دار ارزاني برين سلطان عادل تاج و گاه
در
ديده مي نيايد از اين آب جز سرشک
بر دل نمي نشيند از اين باد جز غبار
صفحه قبل
1
...
2900
2901
2902
2903
2904
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن