167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • عقل زبون، رعيت اين بي مروت است
    در ملک بيخودي خبر روزگار نيست
  • در زير پوست نيست جهان وجود را
    خوني که رزق نيشتر روزگار نيست
  • از چشم مور حرص، شکر خواب برده است
    شيرينيي که در شکر روزگار نيست
  • آب مروتي که جگر سينه چاک اوست
    زحمت مکش که در گهر روزگار نيست
  • صائب به خاک راه مريز آبروي خويش
    چون آب رحم در جگر روزگار نيست
  • بازآ که بي تو مجلس ما را حضور نيست
    در جبهه صراحي و پيمانه نور نيست
  • صائب چه آتشي است، که در بزم روزگار
    بي شعله طبيعت او هيچ نور نيست
  • اين شکر چون کنيم که پهلوي خشک ما
    در زير بار منت نقش حصير نيست
  • در چشم ما که واله ابروي مصرعيم
    بين السطور هيچ کم از جوي شير نيست
  • صائب در آب سيل بشود دست را ز دل
    اين خانه شکسته عمارت پذير نيست
  • از سرکشي نگاه تو گر نيست دلپذير
    زلف تو در گرفتن دل شانه گير نيست
  • در لفظ تيره معني روشن کند ظهور
    بي پشت، روي آينه صورت پذير نيست
  • در آه اختيار ندارند بيدلان
    بال شکسته مانع پرواز تير نيست
  • افتادگي سرير و سرافکندگي است تاج
    در ملک فقر حاجت تاج و سرير نيست
  • از خون شبنمي نگذشت آفتاب تو
    اي چرخ در بساط تو يک چشم سير نيست
  • از ديدن تو چون دل عشاق وا شود؟
    در ابروي تو يک گره نيم باز نيست
  • عشق تو يار جاني هفتاد ملت است
    در هيچ پرده نيست که اين نغمه ساز نيست
  • زير زمين بود، به فلک گر برآمده است
    در هر سري که همت گردون اساس نيست
  • صائب مبند لب ز فغان هاي دلخراش
    هر چند رحم در دل سنگين آس نيست
  • در پيش چشم پرده شناسان روزگار
    اقبال، پرده رخ ادبار بيش نيست
  • در عالمي که ديده ما را گشوده اند
    يک چشم خواب، دولت بيدار بيش نيست
  • درياست هر چه هست وجود تو چون حباب
    در چشم عقل، پرده پندار بيش نيست
  • سيماب شوق کشته نگردد به هيچ تيغ
    در بحر، قطره موج صفت بي سراغ نيست
  • دولت اگر چه در قدم سايه هماست
    ثابت قدم چو سايه ديوار عشق نيست
  • هر شيوه اش ز شيوه ديگر به ذوق تر
    يک خار در سراسر گلزار عشق نيست