نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
اي
در
خم چوگان تو، گوي دل صاحبدلان
دل گوي مي گردد ترا ميلي اگر داري بگو
از موي فرقت تا ميان، فرقي نباشد
در
ميان
باريک بيني هر دو را، چون بازبيني مو به مو
با سرو کردم نسبتت، گفتي که اي کوته نظر
گر راست مي گويي چو من، رو
در
چمن سروي بجو
من چو صيدي به کمند سر زلفش شده ام
تا دگر کشته
در
آويزدم از فتراک او
آن دل که
در
دو عالم خواهد که با تو باشد
بايد که از دو عالم تنها بود هميشه
تا به قصد جان مسکين بر ميان بستي کمر
صد هزاران جان ز تار موي
در
واکرده اي
بعد ازين گر پيش چشمم بر کنار افکنده اي
در
ميان مردمم چون اشک رسوا کرده اي
يا کنار چشمه حيوان به مشک آلوده اي
يا غبار
در
رگه صاحب به لب بسترده اي
چو گردم
در
هوا گردان وليکن بر دلش هرگز
نمي آيم رها کن تا نيايد بر دلش گردي
دل و جان باختن شرط است سلمان
در
ره جانان
اگر جان و دلي داري بباز آخر چرا داري؟
سزد که
در
سر کارم کني دمي چون صبح
مگر به روز سپيد آيد اين شب تاري
دل
در
غم عشق تو نهاديم نه بر عمر
زيرا که مقيم است غم و عمر گذاري
مرا تو ماه تاباني ولي بر ديگران تابي
مرا تو آب حيواني اگر چه
در
دلم ناري
ميان ما به غير ما حجابي نيست مي دانم
چه باشد گر
در
آيي وين حجاب از پيش برداري
من چو وامق باختم
در
نرد سودايت روان
زين روان بازي چه سودم چون تو عذرا مي بري
هيچ عاقل
در
سر کويت به پاي خود نرفت
زلف مي آري به صد زنجير و آنجا مي بري
گرز روي لطف يکدم مي کني
در
کوي ما
وقت ما چون صبح از آن دم با صفا مي آوري
خيال چشم مستش را اگر
در
خواب خوش بيني
عجب دارم که برداري سر از مستي و مستوري
ز مجلس شمع را ساقي، ببر
در
گوشه اي بنشان
که امشب ماه خواهد کرد، ما را مجلس افروزي
بسوز و گريه چون شمع ار نخواهي گشت
در
هجران
به يکدم مي توان کشتن، مرا چندين چه مي سوزي؟
اگر زخمي زني بر من، چنانم بر دل آيد خوش
که بر گل
در
سحرگاهان، نسيم باد نوروزي
بار گردون و غم هر دو جهان
در
دل من
نه گران باشد اگر تو نگرانم باشي
اگر از روز شمارست سخن روز شمار
چون مني را که
در
آرد به شمار اي ساقي!
ز تاب لعل و آب مي، فکندي آتشي بر ما
تو
در
ما آخر اين آتش چرا افکندي اي ساقي؟
سوز تو کجا گيرد،
در
خرمن هر خامي؟
مرغ تو فرو نايد، اي دوست به هر بامي
جز ديده کو به خون رخ ما سرخ مي کند
در
کار ما نکرد کس از مردمي، دمي
همرنگ رويش
در
چمن، گل ياسمن گرديد مي
دايم به بويش چون صبا، گرد چمن گرديد مي
اين گل به دامن چيدنم، باشد ز شوق عارضت
کو خاري از باغ تو تا دامن ز گل
در
چيدمي
در
حلقه سوداي او، مردي به گردي مي رود
من نيز سودا مي کنم، باري بدان ار رندمي
به بادي ناگه از رويت فتادم دور چون مويت
به سر مي آورم دور از تو عمري
در
پريشاني
چو زلف او مرا جاني است سودايي ز من بستان
به شرط آنکه چون پيشش رسي
در
پايش افشاني
برو
در
يک نفس بازا که يک دم ماند سلمان را
نخواهي يافتن بازش دمي گر ديرتر ماني
رفت
در
حلقه زلف تو به مويي صد دل
دل به خود رفت از آنست بدين ارزاني
در
بزم عشق او جان، بايد که خوش برآيد
ور زانچه بر نيايد خوش باشد از گراني
هر دم به تير غمزه دلم را چه مي زني؟
خود را گذاشتم به تو خود
در
دل مني
سلمان تو
در
درون به هواي صنوبرش
غم را چه مي نشاني و جان را چه مي کني؟
مي آيي و دمي دو سه
در
کار مي کني
ما را به دام خويش گرفتار مي کني
تو را وقتي رسد صوفي که با جانانه بنشيني
که از سجاده برخيزي و
در
ميخانه بنشيني
در
شرح فراق تو سخن را چه دهم بسط؟
شرط ادب آن است که اين نامه کنم طي
سايه را گو: با رخ من
در
قفاي خود مرو
سرو را گو: با قد من بر کنار جو مروي
مرا نقدي که
در
وجهم نشيند نيست الا شک
مرا پيکي که ره آرد به کويش نيست جز آهي
چو بادم
در
رهت پويان من بيمار و مي ترسم
مبادا کز منت بر دل نشيند گرد اکراهي
چو آب آشفته مي گردم به هر سو تا کجا روزي
سعادت
در
کنار من نشاند سرو بالايي
رفتم که ز سر پاي کنم
در
پيت آيم
آن نيز ميسر نشد از بي سر و پايي
ز سر مي خواهم از بهر تو گويي بر تراشيدن
ولي چوگان تو سر
در
نمي آرد به هر گويي
در
زمانت ابر مي گويد به آواز بلند
نيست کاري اين زمان با قلزم و عمان مرا
مصطفي خلقي و تا من ما دحم
در
خدمتت
گاه مي خواند فلک حسان و گه سلمان مرا
من که زر
در
غره مه مي کنم چون ماه قرض
سلخ مه از بي زري بايد شدن پنهان مرا
من که چون شاخ از ربيعم جامه بايد خواست وام
در
شتابي برگ بايد بودن و عريان مرا
گفتم اي جان و جهان
در
ره دين بعد از تو
که سزا بود ز اصحاب جهانباني را
صفحه قبل
1
...
2898
2899
2900
2901
2902
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن