167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • اي در خم چوگان تو، گوي دل صاحبدلان
    دل گوي مي گردد ترا ميلي اگر داري بگو
  • از موي فرقت تا ميان، فرقي نباشد در ميان
    باريک بيني هر دو را، چون بازبيني مو به مو
  • با سرو کردم نسبتت، گفتي که اي کوته نظر
    گر راست مي گويي چو من، رو در چمن سروي بجو
  • من چو صيدي به کمند سر زلفش شده ام
    تا دگر کشته در آويزدم از فتراک او
  • آن دل که در دو عالم خواهد که با تو باشد
    بايد که از دو عالم تنها بود هميشه
  • تا به قصد جان مسکين بر ميان بستي کمر
    صد هزاران جان ز تار موي در واکرده اي
  • بعد ازين گر پيش چشمم بر کنار افکنده اي
    در ميان مردمم چون اشک رسوا کرده اي
  • يا کنار چشمه حيوان به مشک آلوده اي
    يا غبار در رگه صاحب به لب بسترده اي
  • چو گردم در هوا گردان وليکن بر دلش هرگز
    نمي آيم رها کن تا نيايد بر دلش گردي
  • دل و جان باختن شرط است سلمان در ره جانان
    اگر جان و دلي داري بباز آخر چرا داري؟
  • سزد که در سر کارم کني دمي چون صبح
    مگر به روز سپيد آيد اين شب تاري
  • دل در غم عشق تو نهاديم نه بر عمر
    زيرا که مقيم است غم و عمر گذاري
  • مرا تو ماه تاباني ولي بر ديگران تابي
    مرا تو آب حيواني اگر چه در دلم ناري
  • ميان ما به غير ما حجابي نيست مي دانم
    چه باشد گر در آيي وين حجاب از پيش برداري
  • من چو وامق باختم در نرد سودايت روان
    زين روان بازي چه سودم چون تو عذرا مي بري
  • هيچ عاقل در سر کويت به پاي خود نرفت
    زلف مي آري به صد زنجير و آنجا مي بري
  • گرز روي لطف يکدم مي کني در کوي ما
    وقت ما چون صبح از آن دم با صفا مي آوري
  • خيال چشم مستش را اگر در خواب خوش بيني
    عجب دارم که برداري سر از مستي و مستوري
  • ز مجلس شمع را ساقي، ببر در گوشه اي بنشان
    که امشب ماه خواهد کرد، ما را مجلس افروزي
  • بسوز و گريه چون شمع ار نخواهي گشت در هجران
    به يکدم مي توان کشتن، مرا چندين چه مي سوزي؟
  • اگر زخمي زني بر من، چنانم بر دل آيد خوش
    که بر گل در سحرگاهان، نسيم باد نوروزي
  • بار گردون و غم هر دو جهان در دل من
    نه گران باشد اگر تو نگرانم باشي
  • اگر از روز شمارست سخن روز شمار
    چون مني را که در آرد به شمار اي ساقي!
  • ز تاب لعل و آب مي، فکندي آتشي بر ما
    تو در ما آخر اين آتش چرا افکندي اي ساقي؟
  • سوز تو کجا گيرد، در خرمن هر خامي؟
    مرغ تو فرو نايد، اي دوست به هر بامي
  • جز ديده کو به خون رخ ما سرخ مي کند
    در کار ما نکرد کس از مردمي، دمي
  • همرنگ رويش در چمن، گل ياسمن گرديد مي
    دايم به بويش چون صبا، گرد چمن گرديد مي
  • اين گل به دامن چيدنم، باشد ز شوق عارضت
    کو خاري از باغ تو تا دامن ز گل در چيدمي
  • در حلقه سوداي او، مردي به گردي مي رود
    من نيز سودا مي کنم، باري بدان ار رندمي
  • به بادي ناگه از رويت فتادم دور چون مويت
    به سر مي آورم دور از تو عمري در پريشاني
  • چو زلف او مرا جاني است سودايي ز من بستان
    به شرط آنکه چون پيشش رسي در پايش افشاني
  • برو در يک نفس بازا که يک دم ماند سلمان را
    نخواهي يافتن بازش دمي گر ديرتر ماني
  • رفت در حلقه زلف تو به مويي صد دل
    دل به خود رفت از آنست بدين ارزاني
  • در بزم عشق او جان، بايد که خوش برآيد
    ور زانچه بر نيايد خوش باشد از گراني
  • هر دم به تير غمزه دلم را چه مي زني؟
    خود را گذاشتم به تو خود در دل مني
  • سلمان تو در درون به هواي صنوبرش
    غم را چه مي نشاني و جان را چه مي کني؟
  • مي آيي و دمي دو سه در کار مي کني
    ما را به دام خويش گرفتار مي کني
  • تو را وقتي رسد صوفي که با جانانه بنشيني
    که از سجاده برخيزي و در ميخانه بنشيني
  • در شرح فراق تو سخن را چه دهم بسط؟
    شرط ادب آن است که اين نامه کنم طي
  • سايه را گو: با رخ من در قفاي خود مرو
    سرو را گو: با قد من بر کنار جو مروي
  • مرا نقدي که در وجهم نشيند نيست الا شک
    مرا پيکي که ره آرد به کويش نيست جز آهي
  • چو بادم در رهت پويان من بيمار و مي ترسم
    مبادا کز منت بر دل نشيند گرد اکراهي
  • چو آب آشفته مي گردم به هر سو تا کجا روزي
    سعادت در کنار من نشاند سرو بالايي
  • رفتم که ز سر پاي کنم در پيت آيم
    آن نيز ميسر نشد از بي سر و پايي
  • ز سر مي خواهم از بهر تو گويي بر تراشيدن
    ولي چوگان تو سر در نمي آرد به هر گويي
  • در زمانت ابر مي گويد به آواز بلند
    نيست کاري اين زمان با قلزم و عمان مرا
  • مصطفي خلقي و تا من ما دحم در خدمتت
    گاه مي خواند فلک حسان و گه سلمان مرا
  • من که زر در غره مه مي کنم چون ماه قرض
    سلخ مه از بي زري بايد شدن پنهان مرا
  • من که چون شاخ از ربيعم جامه بايد خواست وام
    در شتابي برگ بايد بودن و عريان مرا
  • گفتم اي جان و جهان در ره دين بعد از تو
    که سزا بود ز اصحاب جهانباني را