167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • راضي نمي شوند به گنج از دل خراب
    در ملک عشق برده معمور باج نيست
  • انديشه صواب و خطا فرع خواهش است
    تدبير در مقام رضا احتياج نيست
  • در تنگي دل است شکرخنده ها نهان
    اين غنچه را به باد صبا احتياج نيست
  • درمانده ام به دست دل هرزه گرد خويش
    در دست باد برگ خزان را علاج نيست
  • تن در کشاکش فلک سفله داده ام
    جز پيروي دست، کمان را علاج نيست
  • در چار باغ دهر نسيم مراد نيست
    از ششدر جهات، اميد گشاد نيست
  • در راه ابر، تخم تمنا نکشته ام
    کشت مرا ملاحظه از برق و باد نيست
  • آن را که جذب عشق برون آرد از وطن
    چون ماه مصر در گرو خيرباد نيست
  • در مکتبي که ساده دلان مشق مي کنند
    رخسار صفحه نقش پذير مداد نيست
  • در عهد شيب، شکوه نسيان چرا کنم؟
    کم نعمتي است اين که جواني به ياد نيست؟
  • ما را به بخت شور خود اي دوست واگذار
    بادام تلخ در خور آغوش قند نيست
  • در چشم عاشقي که زبان دان ناز شد
    چين جبين يار، کم از ماه عيد نيست
  • در سوختن بلند نشد دود اين سپند
    چون من کسي ز نشو و نما نااميد نيست
  • چندين هزار صيد درين دشت پر فريب
    در خاک و خون تپيده و پيکان پديد نيست
  • در جوش و ذره، چشمه خورشيد گم شده است
    از موج تشنه، چشمه حيوان پديد نيست
  • دل واله نظاره و دلدار در حجاب
    آيينه محو و چهره جانان پديد نيست
  • دل در ميان داغ جگرسوز گم شده است
    از جوش لعل، کوه بدخشان پديد نيست
  • بيرون بر از سپهر مرا، روشني ببين
    نور چراغ در ته دامان پديد نيست
  • بند خموشي از دهن من گرفته اند
    در عالمي که هيچ زبان دان پديد نيست
  • صائب به شهرهاي دگر رو مرا ببين
    اين سرمه در سواد صفاهان پديد نيست
  • چون موجه سراب اسير کشاکش است
    پايي که در مقام رضا استوار نيست
  • پيداست چيست لنگر مشت غبار ما
    در عالمي که کوه گران پايدار نيست
  • (با حکمم ايزدي چه بود گير و دار خلق؟
    خاشاک را در آب روان اختيار نيست)
  • (در هيچ سينه نيست که نشکسته ناخني
    يک داغ سر به مهر درين لاله زار نيست)
  • در دست اگر چه هست به ظاهر عنان مرا
    چون طفل نوسوار مرا اختيار نيست