167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • بر سر کوي دلارام، به جان مي گردم
    روز و شب در پي دل، گرد جهان مي گردم
  • دامن از من مکش اي سرو که در پاي تو من
    مي دهم بوسه و چون آب روان مي گردم
  • تو مکان ساخته اي در دل سلمان وانگه
    من مسکين ز پيت کون و مکان مي گردم
  • چو شبنم هستم امروز از هوا افتاده در کويت
    الا اي آفتاب من بيا از خاک بردارم
  • دل را ز دست دادم، مي ريزم آب ديده
    کز دست ديده و دل، خون در کنار دارم
  • اي که در خواب غروري خبرت نيست که من؟
    هر شب از خاک درت بالش و بستر دارم
  • گويند که سلمان سر و جان در قدمش باز
    گر کار به سر مي رودم بر سر کارم
  • گر چه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد
    تو مپندار کزين راه غباري دارم
  • پس از من بر سر خاکم، اگر روزي گذار افتد
    بيابي در هوايت من چو گرد از خاک برخيزم
  • چو آب آشفته جان بر کف روانم تا کجا سروي
    چو قد و قامتت بينم روان در پايش آويزم
  • نيست در کوي توام راه خلاص از پس و پيش
    چه کنم چاره ز پيش آمد و دشمن ز پسم
  • اگر تاجم نهد بر سر غلام حلقه در گوشم
    وگر بندم نهد بر پا اسير بند فرمانم
  • ساقيا باده، که من بر سر پيمان توام
    در من اين نيست که پيمانه و پيمان شکنم
  • ز باغ حسن خود بر خورد که من در سايه سروت
    جهاني را ز باغ عمر برخوردار مي بينم
  • رخت آيينه حسن است و حسنت صورت و معني
    من اين صورت که مي بينم در آن رخسار مي بينم
  • در رکابت مي دوم تا گوي چوگانت شوم
    از برايت مي کشم خود را که قربانت شوم
  • من اگر دير و گر زود بود آخر کار
    با سر خم روم و در سر پيمانه شوم
  • من سرگشته سراپا همه تن سر گشتم
    تا به سر در طلب موي تو چون شانه شوم
  • مرا از در چه مي راني؟ نمي خواهم ز تو چيزي
    ولي بستانده اي از من، متاع خويش مي خواهم
  • عزيمت کرده ام سلمان که در راه غمش جان را
    ببازم همت از ياران نيک انديش مي خواهم
  • بر بوي جرعه اي که ز جامش به ما رسد
    خود را چو خاک بر در او خوار کرده ايم
  • ما به دور باده در کوي مغان آسوده ايم
    از جفا و جور و دور آسمان آسوده ايم
  • هر که را مي بينم از کار جهان در محنت است
    کار ما داريم کز کار جهان آسوده ايم
  • در دامن پاک تو نشايد که زنم دست
    تا ز آب و گل خويش به کل دست بشويم
  • باد صبا ز کويت، جان مي برد به دامن
    در حيرتم کز آنجا، چون مي برد صبا جان؟
  • الا اي صبح مشتاقان بگو خورشيد خوبان را
    که تا کي ذره سان گردند در کويت هواداران
  • در درون پرده وصل تو کس را نيست بار
    بر سر کوي تو مي گردند سرگردان سران
  • نيم صافي که برخيزم چو صوفي از سر دردي
    چو دردي در بن خمخانه خواهم رفت و بنشستن
  • ازين در هيچ نگشايد، تو را سلمان همي بايد
    سر راهي طلب کردن، پي کاري فرا رفتن
  • چو شمع در نظر او شبي هوس دارم
    به پا ستادن و خوش خدمتي به سر کردن
  • دل مرا که به بويي است قانع از تو چو مشک
    چه بايد اين همه خونابه در جگر کردن؟
  • درين هوس که تويي بايد اول اي سلمان
    هواي دنيي و عقبي ز سر به در کردن
  • بر سر انکار ما گر رفت زاهد باش گو
    عاشقان را در سر اين کار مي بايد شدن
  • در صوامع خودپرستان را چه سود از زهد خشک
    پاي کوبان بر سر بازار مي بايد شدن
  • با تو تا مويي ز هستي هست هستي در حجاب
    بر سر کويش قلندر وار مي بايد شدن
  • بر هر طرف که تابد خورشيد وش عنان را
    چون سايه در رکابش، خواهم به سر دويدن
  • عاشق چو مجرد شد و دل کرد به دريا
    گو در دل دريا رو و دردانه طلب کن
  • مي دهند آوازه گل بلبلان خيز اي صبا!
    از دهان غنچه رو در گوش ساقي زار کن
  • باد جان مي بازد اي گل در هوايت گر تو نيز
    خرده اي داري نثار عاشق جانباز کن
  • باش فارغ بال اگر چون بلبلي ز ارباب بال
    مست و عاشق در هواي گلرخي پرواز کن
  • سوسن آزاده را بگشا زبان در مدح شاه
    ور نداري نطق آن با خود مرا انباز کن
  • گردم زند باد از گلت کابست و آتش خاک او
    باد آتش و خاک افکند، در آب نسرين و سمن
  • تير مژگان تو از جوشن جان مي گذرد
    بر دل من مزن اي جان که تويي در دل من
  • از چشم من برفت چو آب و در آتشم
    کان رفته نيز باز کي آيد به جوي من؟
  • در چنين چين و مچين مانده اسيرم چه کنم؟
    سر زلف بت من مرهم چين بود و مچين
  • اينکه مويي شده ام در غم آن موي ميان
    کاج (کاش) مويي شدمي همچو ميان بر تن او
  • اي سر سوداي من رفته در سوداي تو
    باد سر تا پاي من برخي ز سر تا پاي تو
  • جاي سروت در ميان جويبار چشم ماست
    گر چه ماييم از ميان جان و دل جوياي تو
  • چشم ترکت ترکتاز و حاجبش پيشاني است
    چون در آيد کس به چشم تنگ ترک آساي تو
  • در پي دل چند گردم کآب رويم ريخت دل
    دست خواهم شست ازين پس هر چه باداباد ازو