167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • عشق است هر دم افزون، گويي که هر چه ما را
    از عمر مي شود کم، در عشق مي فزايد
  • بر آب زند هر دم، اين ديده نمناکم
    نقش تو و جز نقشت، در ديده نمي شايد
  • يار مي آيد و در ديده چنان مي آيد
    که پري پيکري از عالم جان مي آيد
  • سر سوداي تو گنجي است نهان در دل من
    به زيان مي رود آن چون به زبان مي آيد
  • به جمالت که اگربي تو نظر بر خورشيد
    مي کنم در نظرم تيغ و سنان مي آيد
  • مي رود در رخ و قد تو سخن سلمان را
    لاجرم نازک و زيبا و روان مي آيد
  • مرا در دل همي آيد که چون باز آيدم دلبر
    دل از دستش برون آرم، ولي دلبر نمي آيد
  • چو چشمت هرگزم چشمي به چشمم در نمي آيد
    به چشمانت که چشمم را بجز چشمت نمي آيد
  • اسرار عشقت از در گفت و شنيد نيست
    سري است بوالعجب که نه کس گفت و نه شنيد
  • خرم کسي که بر سر بازار عاشقي
    جان در غمت بداد و غمت را به جان خريد
  • دل پي دلدار رفت ديده چو اين حال ديد
    اشک به دندان گرفت دامن و در پي دويد
  • قبله و مذهب بسي است، يار يکي بيش نيست
    هر که دويي در ميان ديد يکي را دو ديد
  • به اميدي که رسد در تو دل خام طمع
    سالها ديگ هوس پخت و به آخر نرسيد
  • در جمال و رخ او اي مه و مهر ارنگريد
    هر دو چون سايه سجودي پس ديوار کنيد
  • دل براي گوهري از راه چشمم رفته است
    هر که را گوهر نيايد، در دل دريا چه کار؟
  • دين و دنيا هر دو بايد باخت در بازار عشق
    مردم کم مايه را خود با چنين سودا چه کار؟
  • مدعي را از جمالش نيست حظي، کان چمن
    عندليبان راست، زاغان را در آن بستان چه کار؟
  • بار جهان کجا و دل تنگم از کجا؟
    جايي است دل که نيست در و غير بار يار
  • چون غنچه ام اگر چه بسي خار در دل است
    من دل خوشم به بوي نسيم بهار يار
  • در زحمتم ز درد سر و گفت و گوي عقل
    اي عقل از سرم برو اين گفت و گو ببر
  • اي آشنا چه در پي بيگانه مي روي؟
    آن را که درد توست تو درمان او ببر
  • رفتي و در پي تو نه تنها دل است و بس
    جان عزيز نيز روان است، بر اثر
  • هست در من آتشي سوزان، نمي دانم که چيست؟
    اين قدر دانم که همچون شمع مي کاهم دگر
  • ساقيا ز آب رزان يک جرعه بر خاکم فشان
    هان که در خواهد گرفتن آتشين آهم دگر
  • در ازل خاک وجود من به مي گل کرده اند
    منع مي خوردن مکن سلمان به اکراهم دگر!
  • چون کنم ياران! که من بيمار و مرکب ناتوان؟
    جان به لب نزديک و راهي در ميان افتاده دور
  • بر گل رقم از غاليه تر زده اي باز
    گل را به خط نسخ قلم در زده اي باز
  • زان روي نکو چشم بدان دور که امروز
    بر مه زده اي طعنه و در خور زده اي باز
  • در بهار حسنش از صد گل يکي نشکفته است
    گرد گلزارش کنون بر مي دهد ريحان هنوز
  • بر سر بازار عالم راز من در عشق تو
    آشکارا شد ولي من مي کنم پنهان هنوز
  • در بهاي يک سر مويت دو عالم مي دهم
    گر بدين قيمت به دست آيد، بود ارزان هنوز
  • نرگس رعنا، شبي در خواب چشمت ديده است
    بر نمي دارد سر از شرم تو از بستان هنوز
  • خواهي که روشنت شود احوال درد ما
    در گير شمع را وز سر تا به پا بپرس
  • در دو عالم يک هوس داريم و آن ديدار توست
    مي رود جان و نخواهد رفتن از جان اين هوس
  • باز دست آموزم و سررشته ام در دست توست
    خواه چون بازم بخوان خواهي برانم چو مگس
  • دست در گردن که يارد کرد با او يا که يافت
    جز ره پيراهن اين دولت زهي پيراهنش
  • سوختم در آتشش چون عود و زانم بيم نيست
    بيم آن دارم که دود من بگيرد دامنش
  • هر دم ازشوق تو عارف مي دهد جاني چو جام
    باز ساقي مي کند روشن رواني در تنش
  • حاجي ار در کوي او يابد مقامي از حرم
    روي بر تابد بگردد بعد از آن پيراهنش
  • يار مي جويي رفيق توست و اينک مي رود
    خيز همچون گرد سلمان دست در گردن زنش
  • در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش
    مي کشيدند مرا چون سر زلف تو به دوش
  • گر دل و جان من دلشده بودي بر جاي
    کردمي در دل و جان جاي چو بودي رايش
  • بند بر پاي و رسن در گردن خود کرده ام
    گر بخواهي کشتنم برخيز و بنشانم چو شمع
  • مه دو هفته درين يک دو روز خواهم ديد
    که کس نبيند از آن ماه در هزاران سال
  • کشيده ام تب هجرت، بسي و در شب هجر
    نبود بر سر سلمان کسي به غير خيال
  • ساقي ايام گل آمد، حبذا ايام گل
    خيز و در ده ساغري، ياقوت گون چون جام گل
  • عشق و معشوق و جواني سبزه و آب روان
    خود همه وقتي خوش آيد، خاصه در ايام گل
  • گل به شکر خنده لب بگشاد تا باد سحر
    زر نهادش در دهن وز زر برآمد کام گل
  • چون قدح در دل نمي آيد مرا الا که مي
    چو صراحي سر نمي آرم فرو الا به جام
  • به جانت کز قفس سلمان بجان آمد درين بندم
    که يابم فرصت بيرون شد، اما در نمي يابم