167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • رفت هر جا اشک ما چندانکه ما را برد آب
    چند خود را در ميان مردمان رسوا کند
  • چندانکه بندم ديده را، تا کس نيايد در نظر
    ناگه خيال شاهدي، از گوشه اي سر بر کند
  • هر شب اين انديشه در بر غنچه را دل خون کند
    کز دل آخر چون جمال روي گل بيرون کند
  • باد بر بوي نسيم زلف سنبل در ختن
    نافه را چندان دهد دم، تا جگر پر خون کند
  • لاله همچون من دلي در اندرون دارد سيه
    آن چه بيني کو به ظاهر گونه را گلگون کند
  • ساقي آن مي ده که عکس او به عکس آفتاب
    صبحدم خون شفق در دامن گردون کند
  • در فراقش مي نويسم نامه اي وز دست من
    خامه خون مي گريد و خط خاک بر سر مي کند
  • يک جهان ديوانه در زنجير دارد زلف او
    کو به سر خود هر يکي سوداي ديگر مي کند
  • سنبلت را تا صبا بر گل مشوش مي کند
    هر خم زلفت مرا نعلي در آتش مي کند
  • باد در وقت سحر مي آورد بويت به من
    باد وقتش خوش! که او وقت مرا خوش مي کند
  • چون نپالايم ز راه ديده، خون دل مدام
    کآتش عشق تو در دل جان گدازي مي کند
  • سازگاري کن دمي با من که در عشق تو جان
    از تنم بر عزم رفتن کار سازي مي کند
  • در هر آن مجلس که دارد چشم مستش قصد جان
    جان اگر خوش بر نمي آيد، گراني مي کند
  • زنده اي کو مرده اي را ديد زيبا صورتي است
    راستي در صورت خوش زندگاني مي کند
  • تو مرانم ز در خويش و رها کن صنما
    تا به هر نام که خواهند مرا مي خوانند
  • جان و دل گوي سر زلف تو گشتند و چه گوي!
    گوي هايي که دوان در عقب چوگانند
  • خام خم را ز لبت، رنگ اگر وام کنند
    زاهدان نيز در آن خم طمع خام کنند
  • چون برد لعل تو از جام تنم جان کهن
    ساقيان جان نو آرند در آن جام کنند
  • بت پرستان اگر از عشق تو آگاه شوند
    روي در روي تو و پشت بر اصنام کنند
  • به غير عشق تو در ديده هر چه مي آيد
    نظر معاينه نقشش بر آب مي بيند
  • آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود؟
    در معرض خورشيد، کي نورسها پيدا بود؟
  • آنکس که آرد در نظر، روي چنان و همچنان
    عقلش بود بر جا عجب گر عقل او بر جا بود
  • من در شب سوداي او، دل خوش به فردا مي کنم
    ليکن شب سوداي او ترسم که بي فردا بود
  • گر چه سخن راندم بلند، از وصف قدش قاصرم
    هر چيز کايد در نظر، قدش از آن بالا بود
  • گفتم که بالاي خوشت، اما بلايي مي دهد
    گفتي: بلي در راه ما، اين باشد و آنها بود
  • تابي ز شمع روي او، گر در تو گيرد مدعي !
    آنگه بداني کز چه رو پروانه ناپروا بود؟
  • بس که دم خوردم ببويت، گر نمايم حال دل
    غنچه آسا در دلم خون بسته تو بر تو بود
  • شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند
    در فراق تو، ولي عهد همان است که بود
  • با خيال روي و مويش عشق بازد روز و شب
    هر کجا با بنده ماهي در شبستاني بود
  • با ملامت يار شو، گو از سلامت دور باش
    هر که او در عاشقي، خواهد که سلماني بود
  • پاي سست است و رهم دور از آن مي ترسم
    که سر من برود در طلب و پا نرود
  • سيل خون دل ما مي رود از ديده بگو
    با خيال تو که در خون دل ما نرود
  • داني که در دل تو کي آيد جمال يار؟
    وقتي که هر دو عالمت از دل برون رود
  • ز آن آمدم که بر سر کوي تو سر نهم
    مقبل کسي که در سر کوي تو مي رود
  • بامي از آن خوش است سر عارفان که مي
    در کاسه هاي سر زسبوي تو مي رود
  • جوري که رفت و مي رود امروز در جهان
    از چشم مست عربده جوي تو مي رود
  • گر ز خورشيد جمالت ذره اي پيدا شود
    هر دو عالم در هوايش، ذره سان دروا شود
  • شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند
    در فراق تو ولي عهد همانست که بود
  • عمر من کم شد و عشق تو فزون پنداري
    کانچه از عمرکم آمد، همه در عشق فزود
  • آن پري کيست که از عالم جان روي نمود؟
    وين چه حوري است که بر ما در فردوس گشود؟
  • عمر ما کم شد و عشق تو فزون پنداري
    کانچه کم گشت زعمرم همه در عشق فزود
  • زندگي از باد مي يابم که او در کوي دوست
    مي شود بيمار و ز آنجا زندگاني مي دهد
  • يار دل مي جويد و عاشق رواني مي دهد
    چون کند مسکين در افتادست و جاني ميدهد؟
  • چون نمي افتد به دستش آستين وصل دوست
    بر در او بوسه اي بر آستاني مي دهد
  • گفتم: از من هيچ ذکري مي رود در حلقه اش؟
    گفت: سودا بين که تشويش فلاني مي دهد
  • چو شانه دست به دندان اگر برم شايد
    که شانه در سر زلف تو دست مي سايد
  • خيال سرو بالايت در آب و گل نمي گنجد
    مقام و منزل جانان به غير از دل نمي شايد
  • سري دارم به سوداي تو مستغني زهربابي
    که غير از درگه وصل تو هيچش در نمي يابد
  • سر شوريده را سلمان از ان رو مي نهد بر کف
    که در پايش کشد چون زلف اگر تشريف فرمايد
  • در کار بينوايان، گر يک نظر گماري
    کار من و چو صد من، زان يک نظر برآيد