نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
چشم مخمور تو را يک نظر از گوشه خويش
مست و سودا زده ام بر
در
خمار آورد
عقل را بوي سر زلف تو از کار ببرد
عشق را شور مي لعل تو
در
کار آورد
ما غرق آب و زاهد، دم مي زند ز آتش
گو: دم مزن که اين دم با ماش
در
نگيرد
گر چه
در
عهد تو عاشق به جفا مي ميرد
لله الحمد که بر عهد وفا مي ميرد
مي کند راه خرد
در
شب سوداي تو گم
که چراغ خرد از باد هوا مي ميرد
چشم فتان تو هر جا که بلا انگيزد
اي بسا سر که
در
آن عرصه بلاش اندازد
هر دل که برد چشمت،
در
دست غم اندازد
هر مي که دهد لعلت، با خون دل آميزد
از خط سبز تو
در
آتشم اي آب حيات!
رشکم آيد که خضر بر لب جوي تو رسد
ساقي از درد سبو
در
تن من جاني کن!
جان چه باشد که به دردي سبوي تو رسد
کسي بر درگه جانان ره آمد شدن دارد
که درگوش افکند حلقه، چو
در
بر آستان باشد
کسي کو بر سر کويت تواند باختن جان را
حرامش باد
در
تن، گرش پرواي جان باشد
تو دستار افکني صوفي و ما سر بر سر کويش
سر و دستار را بايد که فرقي
در
ميان باشد
ز چشمش گوشه گيراي دل که باشد عين هوشياري
گرفتن گوشه از مستي که تيرش
در
کمان باشد
ز حبيب خود شنيدم که به نزد ما جمادي
به از ان وجود باشد که
در
و هوا نباشد
چو به حسرت گلت گل، شوم از گلم گياهي
ندمد که بوي مهر تو
در
ان گيا نباشد
ما با خيال رويت، منزل
در
آب و ديده
کرديم تا کسي را، بر ما گذر نباشد
در
کوي عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جايي که عشق باشد، جان را خطر نباشد
هر چشم و سر نباشد
در
خورد خاک پايت
تا سرمه که گردد، تا افسر که باشد؟
به خاک پات که
در
خاک پايت اندازم
چو گيسوي تو به هر مويم ار سري باشد
چنان ز چشم تو
در
خواب مستيم که مرا
ز خواب خوش به قيامت خبر نخواهد شد
در
کشيدن مي به ياد لعل او کار من است
پخته اي بايد که خامي را به کار اندر کشد
بي لبش مي ساقيا
در
جانم آتش مي شود
بي لب او چون به کام خود کسي ساغر کشد؟
گر چه دل را نيست از سرو قدش حاصل بري
آرزو دارد که بار ديگرش
در
بر کشد
در
ره او شد صبا بيمار و مي خواهم که او
گر چه بيمار است، اين ره زحمتي ديگر کشد
يار به زنجير زلف، باز مرا مي کشد
در
پي او مي روم، تا به کجا مي کشد
هر چه زنيک و بدست، چون همه
در
دست اوست
بر من مسکين چرا، خط خطا مي کشد؟
مي کشم خود را و بازم دل بسويش مي کشد
مو کشان زلفش مرا
در
خاک کويش مي کشد
آن جان عزيز نيست که
در
کار ما نشد
و آن تن درست نيست که بيمار ما نشد
در
هواي گل رخسار تو اي گلبن حسن!
اي بسا رخ که درين باغ به خون گلگون شد
صورت حسن تو زد عکس تجلي بر دل
نقش خود ديد
در
آيينه بر او مفتون شد
نثار باغ را گردون، به دامن
در
همي بخشد
گل اندر کله زمرد ز خجلت رخ همي پوشد
دميدندش دمي
در
تن از آنرو روح مي بخشد
بريدندش زيار خود، از آنرو زار مي نالد
مگر
در
گوش او رمزي، ز راز عشق مي آيد
دلش طاقت نمي آرد، ازين گفتار مي نالد
منال از يار خود سلمان که تشنيع است بر بلبل
اگر
در
راه عشق گل ز زخم خار مي نالد
از زلف او کشيده راهي است تا دل من
وز دل دري است تا جان، عشقش از آن
در
آمد
مردانه رو به کويش اي دل که رفت ديده
در
خون خود چو پيشش، با دامن تر آمد
هر کس که مرد، روزي
در
بند زلف و عشقت
از خاک او نسيمي کآمد، معنبر آمد
چه طپي اي تن خشکيده چو ماهي
در
خشک!
جان بپرور، که به جوي آب روان باز آمد
هوس دارم که
در
پيچم ميان نامه اش خود را
چه مي پيچم درين سودا مرا چون او نمي خواند
سخن
در
شرح هجرانش، چه رانم کاندران ميدان؟
قلم کو مي رود چون آب، بر جا خشک مي ماند
برافشان دست تا صوفي، بپايت سر
در
اندازد
درا دامن کشان تا دل، ز جان دامن برافشاند
همچو گل برگي که حاصل کرده ام
در
عمر خويش
با رخ خندان و خوش، بر دوستان خواهم فشاند
خاطرش باز آمد و دل ماند
در
بندش مرا
خاطر او باد باجا، گر دل من ماند ماند
آنچه چشمم ديده است از فرقتت، روزي مجال
گر
در
افتد اشک يک يک با تو خواهد باز راند
چشم مخمور تو مستان را به هم بر مي زند
شور عشقت، عاشقان را حلقه بر
در
مي زند
دل همي نالد چو چنگ عشق تيز آهنگ او
در
دل عشاق هر دم راه ديگر مي زند
جان فداي آن دو مشکين سنبلت کز روي ناز
چون بنفشه دامن گلبوي
در
پا مي کشند
هر شبي سوداي چشمش بر سرم غوغا کند
غمزه اش صد فتنه
در
هر گوشه اي پيدا کند
در
چمن گر ناز سروت را ببيند سروناز
از خجالت سر عجب باشد که بر بالا کند
گر کند ميل وفايي باشدش با ديگران
ور جفايش
در
دل آيد آن جفا بر ما کند
صفحه قبل
1
...
2894
2895
2896
2897
2898
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن