167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • چشم مخمور تو را يک نظر از گوشه خويش
    مست و سودا زده ام بر در خمار آورد
  • عقل را بوي سر زلف تو از کار ببرد
    عشق را شور مي لعل تو در کار آورد
  • ما غرق آب و زاهد، دم مي زند ز آتش
    گو: دم مزن که اين دم با ماش در نگيرد
  • گر چه در عهد تو عاشق به جفا مي ميرد
    لله الحمد که بر عهد وفا مي ميرد
  • مي کند راه خرد در شب سوداي تو گم
    که چراغ خرد از باد هوا مي ميرد
  • چشم فتان تو هر جا که بلا انگيزد
    اي بسا سر که در آن عرصه بلاش اندازد
  • هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازد
    هر مي که دهد لعلت، با خون دل آميزد
  • از خط سبز تو در آتشم اي آب حيات!
    رشکم آيد که خضر بر لب جوي تو رسد
  • ساقي از درد سبو در تن من جاني کن!
    جان چه باشد که به دردي سبوي تو رسد
  • کسي بر درگه جانان ره آمد شدن دارد
    که درگوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد
  • کسي کو بر سر کويت تواند باختن جان را
    حرامش باد در تن، گرش پرواي جان باشد
  • تو دستار افکني صوفي و ما سر بر سر کويش
    سر و دستار را بايد که فرقي در ميان باشد
  • ز چشمش گوشه گيراي دل که باشد عين هوشياري
    گرفتن گوشه از مستي که تيرش در کمان باشد
  • ز حبيب خود شنيدم که به نزد ما جمادي
    به از ان وجود باشد که در و هوا نباشد
  • چو به حسرت گلت گل، شوم از گلم گياهي
    ندمد که بوي مهر تو در ان گيا نباشد
  • ما با خيال رويت، منزل در آب و ديده
    کرديم تا کسي را، بر ما گذر نباشد
  • در کوي عشق باشد، جان را خطر اگر چه
    جايي که عشق باشد، جان را خطر نباشد
  • هر چشم و سر نباشد در خورد خاک پايت
    تا سرمه که گردد، تا افسر که باشد؟
  • به خاک پات که در خاک پايت اندازم
    چو گيسوي تو به هر مويم ار سري باشد
  • چنان ز چشم تو در خواب مستيم که مرا
    ز خواب خوش به قيامت خبر نخواهد شد
  • در کشيدن مي به ياد لعل او کار من است
    پخته اي بايد که خامي را به کار اندر کشد
  • بي لبش مي ساقيا در جانم آتش مي شود
    بي لب او چون به کام خود کسي ساغر کشد؟
  • گر چه دل را نيست از سرو قدش حاصل بري
    آرزو دارد که بار ديگرش در بر کشد
  • در ره او شد صبا بيمار و مي خواهم که او
    گر چه بيمار است، اين ره زحمتي ديگر کشد
  • يار به زنجير زلف، باز مرا مي کشد
    در پي او مي روم، تا به کجا مي کشد
  • هر چه زنيک و بدست، چون همه در دست اوست
    بر من مسکين چرا، خط خطا مي کشد؟
  • مي کشم خود را و بازم دل بسويش مي کشد
    مو کشان زلفش مرا در خاک کويش مي کشد
  • آن جان عزيز نيست که در کار ما نشد
    و آن تن درست نيست که بيمار ما نشد
  • در هواي گل رخسار تو اي گلبن حسن!
    اي بسا رخ که درين باغ به خون گلگون شد
  • صورت حسن تو زد عکس تجلي بر دل
    نقش خود ديد در آيينه بر او مفتون شد
  • نثار باغ را گردون، به دامن در همي بخشد
    گل اندر کله زمرد ز خجلت رخ همي پوشد
  • دميدندش دمي در تن از آنرو روح مي بخشد
    بريدندش زيار خود، از آنرو زار مي نالد
  • مگر در گوش او رمزي، ز راز عشق مي آيد
    دلش طاقت نمي آرد، ازين گفتار مي نالد
  • منال از يار خود سلمان که تشنيع است بر بلبل
    اگر در راه عشق گل ز زخم خار مي نالد
  • از زلف او کشيده راهي است تا دل من
    وز دل دري است تا جان، عشقش از آن در آمد
  • مردانه رو به کويش اي دل که رفت ديده
    در خون خود چو پيشش، با دامن تر آمد
  • هر کس که مرد، روزي در بند زلف و عشقت
    از خاک او نسيمي کآمد، معنبر آمد
  • چه طپي اي تن خشکيده چو ماهي در خشک!
    جان بپرور، که به جوي آب روان باز آمد
  • هوس دارم که در پيچم ميان نامه اش خود را
    چه مي پيچم درين سودا مرا چون او نمي خواند
  • سخن در شرح هجرانش، چه رانم کاندران ميدان؟
    قلم کو مي رود چون آب، بر جا خشک مي ماند
  • برافشان دست تا صوفي، بپايت سر در اندازد
    درا دامن کشان تا دل، ز جان دامن برافشاند
  • همچو گل برگي که حاصل کرده ام در عمر خويش
    با رخ خندان و خوش، بر دوستان خواهم فشاند
  • خاطرش باز آمد و دل ماند در بندش مرا
    خاطر او باد باجا، گر دل من ماند ماند
  • آنچه چشمم ديده است از فرقتت، روزي مجال
    گر در افتد اشک يک يک با تو خواهد باز راند
  • چشم مخمور تو مستان را به هم بر مي زند
    شور عشقت، عاشقان را حلقه بر در مي زند
  • دل همي نالد چو چنگ عشق تيز آهنگ او
    در دل عشاق هر دم راه ديگر مي زند
  • جان فداي آن دو مشکين سنبلت کز روي ناز
    چون بنفشه دامن گلبوي در پا مي کشند
  • هر شبي سوداي چشمش بر سرم غوغا کند
    غمزه اش صد فتنه در هر گوشه اي پيدا کند
  • در چمن گر ناز سروت را ببيند سروناز
    از خجالت سر عجب باشد که بر بالا کند
  • گر کند ميل وفايي باشدش با ديگران
    ور جفايش در دل آيد آن جفا بر ما کند