167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ديوانه شو که عشرت طفلانه جهان
    در کوچه سلامت زنجير بوده است
  • دستي که ناگهان به دعا مي گشوده اند
    در آرزوي ساغر توفيق بوده است
  • صائب مس وجود ترا ساختن طلا
    در دست کيمياگر توفيق توفيق بوده است
  • با دامن گشاده صحرا چه مي کند
    هر سبزه اي که در گره دانه بوده است
  • آب حيات، خشک بود در مذاق او
    هر کس به مستي آن لب ميگون مکيده است
  • ما برق را بر آتش غيرت نشانده ايم
    سيماب در قلمرو ما آرميده است
  • از بيکسي رسيده به من در ميان خلق
    از گوشه گيري آنچه به عنقا رسيده است
  • زين بحر بيکنار که در ديده من است
    شورابه اي به کاسه دريا رسيده است
  • نعل مرا در آتش غيرت گذاشته است
    داغي اگر به لاله حمرا رسيده است
  • يک عمر غوطه در جگر خاک خورده ام
    تا ريشه ام به اشک ندامت رسيده است
  • دزديده ام ز ننگ گرفتن در آستين
    دستم اگر به دامن دولت رسيده است
  • گوهر شده است در صدف قدر دانيم
    گر قطره اي ز ابر مروت رسيده است
  • با جذبه محيط همان در کشاکش است
    هر چند موج بر لب ساحل رسيده است
  • از دل مجو قرار در آن زلف تابدار
    ديوانه ام به سلسله جنبان رسيده است
  • جز ماه ناتمام، که از خوان آفتاب
    در زير آسمان به لب نان رسيده است؟
  • ما مي رويم در دهن شعله چون نسيم
    چنگ گريز، کار سپند و شراره است
  • بر من چنين که سخت گرفته است روزگار
    آزاده آن شرار که در سنگ خاره است
  • صائب کسي که عاقبت انديش اوفتاد
    هر چند در ره است به منزل سواره است
  • غفلت نگشت مانع تعجيل عمر را
    در خواب نيز قافله ما روانه است
  • غافل مشو ز پاس نفس تا حيات هست
    کاين شمع در کمين نسيم بهانه است
  • بر توسن سبکرو پا در رکاب عمر
    موي سفيد گشته ما تازيانه است
  • از دلبران طلب خبر دل رميدگان
    چون تير در کمان نبود بر نشانه است
  • در خاکساري آن که چو صائب تمام شد
    بر صدر اگر قرار کند آستانه است
  • تا در ترددست نفس، جان روانه است
    بر باد پاي عمر، نفس تازيانه است
  • حيرت امان نمي دهدم تا نفس کشم
    بيچاره طوطيي که در آيينه خانه است