نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
اين چه راهي است که
در
هر قدمش چاهي است؟
وين چه بحري است که از هيچ طرف ساحل نيست؟
مقبل آن است که
در
چشم تو آيد امروز
بجز از هندوي چشم تو کسي مقبل نيست
مگو به باد، غم دل که باد را
در
دل
اگر چه آمد و شد هست، ليک محرم نيست
گردن شيران، به روبه بازي آرد،
در
کمند
طره اش کز بند و قيدش، هيچ صيدي، خسته نيست
مشک را سوداي زلفش، خون به جوش آورده است
بي سبب خون جگر،
در
ناف آهو بسته نيست
راستي از سر و قدش، طرفه تر
در
چشم من
هيچ شمشادي، به طرف جويباري، رسته نيست
زهره
در
چنگ، اين غزل از قول سلمان مي زند
خسته باد آن دل! که از تير بلايش خسته نيست
در
حيرتم، که باد به زلف تو، چون رسيد
في الجمله چون رسيد از آنجا چرا گذشت؟
از هوا دل گشت لرزان،
در
برم چون برگ بيد
هر کجا بادي بران، شمشاد و نسرين برگذشت
از سر دنيا و دين، مردانه
در
خواهم گذشت
مست و لايعقل، به کوي يار، بر خواهم گذشت
عاشق ثابت قدم، پروانه را ديدم که او
باخت جان
در
عشق و روي، از شمع تابان بر نتافت
تا دل من حلقه زلف تو را
در
گوش کرد
هر چه فرمودي به مويي، سر ز فرمان بر نتافت
دل،
در
برم گرفت و پي يار من برفت
لب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت
باز دل سوداي آن زنجير مو، از سر گرفت
آتشم بنشسته بود از شمع رويش،
در
گرفت
زهد خشک و دامن تر، آتش ما، مي نشاند
عشقش اين بار آتشي
در
زد، که خشک و تر، گرفت
پايم ز دست رفت و نيامد رهم، به سر
در
راه او برفت سرم، پا اگر نرفت
بيچاره را چو
در
طلبش، پاي، سست گشت
برخاست تا به سر، برود هم به سر نرفت
گفتم منش، کز سر آن زلف،
در
گذر
ز آنجا که بود يک سر مو، پيشتر نرفت
دل تا
در
آورد، ز درش، با وصال دوست
از هر دري درآمد و کاري بدر نرفت
پروردمت به خون جگر، سالها چو مشک
وانگه چه خون که از تو مرا
در
جگر نرفت!
تا خم ابروي شوخ او، به پيشاني است، طاق
در
سر زلفش، دل من، با پريشاني است جفت
دست هجرانت، مرا
در
سينه، خار غم نشاند
تا ازين خار غمم ديگر چه گل خواهد شکفت؟
در
صفات عارضت، تا نقش مي بندد خيال
کس سخن نازکتر و رنگين تر از سلمان نگفت
تو سرو باغ جنتي، از جوي جان برخاسته
يا شاخ طوبي کاسمان، بنشاند
در
آب و گلت؟
من هودج عشق تو را،
در
جان و دل جا کرده ام
کاندر سراي آب و گل دانم، نگنجد، محملت
کرديم جان را منزلت، باشد که بر ما بگذري
بر ما گذر تا بگذريم، از آسمان،
در
منزلت
به رنگ روي همي دانم، آب چشم و بر آنم
که رنگ و روي تو
در
آب ديده، کرد سرايت
بداد جان و بجان
در
نيافت، وصل تو سلمان
که اين معامله، موقوف دولت است و هدايت
خال مشکين تو بر عارض گندم گون ديد
آدم آمد ز پي دانه و
در
دام، افتاد
بخندد غنچه بر لاله، چو لعلش،
در
کلام آيد
بپيچد بر سمن سنبل، چو زلفش، بر عذار افتد
هر آنکس کان لب و دندان چون ياقوت و
در
بيند
ز چشمش بي گمان لؤلؤ و لعل آبدار افتد
به بويت باد شبگيري، چنان مست است،
در
بستان
که چون زلفت ز مستي، بر گل و گلزار، مي افتد
ز سودايت برون کردم، کلاه خواجگي، از سر
به سودايت که اين افسر، مرا
در
سر، نمي گنجد
به عشق چنبر زلفت، چه باک، از چنبر چرخم
سرم تا دارد اين سودا،
در
آن چنبر، نمي گنجد
همه شب، دوست مي گردد، به گرد گوشه دلها
که جز تو
در
دل تنگم، کسي ديگر، نمي گنجد
حديثي زان دهن گفتم، رقيبم گفت: زير لب
برو سلمان، که هيچ اينجا، حکايت
در
نمي گنجد
تا کجا باد صبا، بوي تو دريوزه کند
روز و شب بي سر و پا بر همه
در
مي گردد
آنکه پرسيد نشان تو و نام تو شنيد
در
پي وصل تو، بي نام و نشان مي گردد
گر از تن جان شود معزول، عشقت جاي آن دارد
که
در
ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد
مرا هم نيم جاني بود و
در
جان، محنت عشقت
به محنت داد جان ليکن، محبت ها چنان دارد
اگر چون شمع قصد سر کني، بي جرم سلمان را
نزاعي نيستش بر سر، سرو جان،
در
ميان دارد
در
دل تويي و راز تو غير از تو و رازت
کس راه درين پرده اسرار ندارد
بلبل همه شب
در
غم گل بر سر خارست
گو گل مطلب هر که سر خار ندارد
رسن زلف تو
در
رشته جان من و شمع
هر يک از آتش رخسار تو، تابي دارد
نيست
در
کوي تو کاري، دگران را ليکن
با سر کوي تو سلمان، سر و کاري دارد
رايگان، چون سر و زر
در
قدمش، مي بازم
سر چرا بر من شوريده، گران مي دارد؟
خبرت نيست که
در
باغ جمالت، همه شب
چشم من آب گل و سرو روان مي دارد
لبم چو ياد کند، ذوق خاکبوس درت را
ز شوق مردم چشم من، آب
در
دهن آرد
تو اختيار مني از همه جهانيان و جهان
در
آن هوس که ز دست من اختيار برد
دل زد
در
وصال تو دانم که ضايع است
رنجي که آن ضعيف درين باب مي برد
صفحه قبل
1
...
2893
2894
2895
2896
2897
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن