167906 مورد در 0.13 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در زلف باد دست، عبث بسته ايم دل
    گوهر کسي به چنگ فلاخن نداده است
  • مردانه تن به سختي ايام داده ايم
    در زير سنگ، سه چنين تن نداده است
  • جمع است دل چو غنچه تصوير در برش
    هر کس به خود قرار شکفتن نداده است
  • نقش اميد ساده دلان بيشتر شده است
    هر چند غوطه در سيهي آن نگين زده است
  • صائب نمانده است دل ساده در جهان
    از بس که خامه ام رقم دلنشين زده است
  • سيلاب پا به دامن حيرت کشيده است
    در واديي که شوق مرا رهنما شده است
  • از برگ کاه در نظر او سبکترم
    از درد اگر چه چهره من کهربا شده است
  • خال تو ريشه در شکرستان دوانده است
    از خط سبز، شهپر طوطي رسانده است
  • مجنون من ز کندن جان در طريق عشق
    فرهاد را به کوه مکرر جهانده است
  • تا قامت بلند تو در جلوه آمده است
    از رعشه سرو فاختگان را پرانده است
  • طوفان گره شده است مرا در دل تنور
    تا مهر شرم بر لب اظهار مانده است
  • در زردي آفتاب قيامت نهاد روي
    اميد من به وعده ديدار مانده است
  • با داغ عشق، شعله غيرت نمانده است
    گرمي در آفتاب قيامت نمانده است
  • از هيچ سينه رايت آهي بلند نيست
    يک سرو در سراسر جنت نمانده است
  • درياست آرميده و سيل است کند سير
    در هيچ مغز، شور محبت نمانده است
  • رنگ حيا ز سيب زنخدان پريده است
    در ميوه بهشت حلاوت نمانده است
  • گرديده است ابر کف ساقيان سراب
    در گوهر شراب، سخاوت نمانده است
  • خضر آب زندگي به سکندر نمي دهد
    در طبع روزگار مروت نمانده است
  • گرد نفاق روي زمين را گرفته است
    در هيچ دل صفاي محبت نمانده است
  • آفاق را تزلزل خاطر گرفته است
    آرام در بهشت قناعت نمانده است
  • از برگريز حادثه در باغ روزگار
    رنگيني از براي حکايت نمانده است
  • تنها نه ساز اهل زمين است بي نوا
    در چنگ زهره پرده عشرت نمانده است
  • يک اهل دل که مرهم داغ درون شود
    در هيچ شهر و هيچ ولايت نمانده است
  • امروز قدر نکته موزون نمانده است
    انصاف در قلمرو گردون نمانده است
  • زاهد ز سبحه در پي تسخير بوده است
    خاکش خمير مايه تزوير بوده است