167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از رفتن تو باغ پريشان نشسته است
    گل در کمين چاک گريبان نشسته است
  • در روزگار کشتي عاشق شکست ما
    دريا به خواب رفته و طوفان نشسته است
  • شوريده اي کجاست قدم در ميان نهد؟
    شد مدتي که شور بيابان نشسته است
  • در راه خاکساري ما چوب منع نيست
    اين گرد بر بساط سليمان نشسته است
  • شد مدتي که داغ سيه روزگار ما
    در انتظار صبح نمکدان نشسته است
  • آن کس که تاج را به فريدون گذاشته است
    سوداي عشق در سر مجنون گذاشته است
  • وصف دهان تنگ تو آفاق را گرفت
    در نقطه اي که اين همه مضمون گذاشته است
  • صائب چو نيک در نگري هست حکمتي
    پير مغان که خم به فلاطون گذاشته است
  • جز روي او که در عرق شرم غوطه زد
    يک برگ گل هزار نگهبان نداشته است
  • صائب اگر چه قلزم عشق آرميده نيست
    در هيچ عهد اين همه طوفان نداشته است
  • صد پرده شوختر بود از چشم خال تو
    اين نافه در دويدن از آهو گذشته است
  • صائب گذشته است ز افلاک آه من
    هر گاه در دل آن قد دلجو گذشته است
  • در هم نريخته است اگر مهره نجوم
    چون بدگهر به پاک گهر دست يافته است؟
  • صائب شکر به تنگ بود در کلام تو
    کلک تو بر کدام شکر دست يافته است؟
  • در زير تيغ، قهقهه کبک مي زند
    چون کوه هر که دامن صحرا گرفته است
  • در بزم وصل، حسرت ديدار مي کشد
    آن را که شرم راه تماشا گرفته است
  • آب تنور نوح علاجش نمي کند
    اين آتشي که در جگر ما گرفته است
  • صائب چنين که در پي رسم اوفتاده است
    فرداست رنگ مردم دنيا گرفته است
  • دل در ميان داغ جگرسوز گم شده است
    اين بحر را سياهي عنبر گرفته است
  • تيغ تو غوطه در جگر آتشين زده است
    ماهي نگر که خوي سمندر گرفته است
  • صد پيرهن عرق نگه شرم کرده است
    تا با تو آشنايي ما در گرفته است
  • صائب چو ابر گريه اگر مي کنم رواست
    آتش چو برق در رگ جانم گرفته است
  • در دست ساقيان نبود سير و دور ما
    باد مراد کشتي ما زور باده است
  • داند که روح در تن خاکي چه مي کشد
    هر نازپروري که به غربت فتاده است
  • دل را ز درد و داغ محبت شکيب نيست
    در بحر بيکنار حقيقت فتاده است