نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
گرگ است درعهد شما، از بز گريزان گوييا
عدل تو شحم گرگ را، ماليد
در
لحم غنم
تا فتح وکسرت
در
ميان باشند بادت درجهان
بادوستان و دشمنان، پيوسته فتح و کسر و ضم!
در
آب و گل شده ام غرق و مشکل است از گل
ره برون شدن من که بس گران بارم
به من به چشم بدي مي نگر که من
در
خود
چو نيک مي نگرم بدترين اشرارم
صبحدم بوي عرار نجد مي بخشد شمال
جان بپرور بو که بتوان يافت
در
شام اين شميم
استواء خط راي او اگر بيند الف
از خجالت زين سبب
در
پيش دارد سر چو جيم
با قضا حيلت چه ارزد زانکه
در
روز اجل
عاجز است از دفع دشمن سوزن چو موي سيم
در
چشم تو کي آيم ازين سان که غمزه هاست
صف برکشيده اند کران تا کران چشم
زمين
در
چرخ مي آيد، زمانه عيش مي زايد
فلک بي خويش مي گردد، به صوت زير و بانگ بم
در
مشاطگي زد مه، ملک گفتا: بده بارش
که هست اين کار الحق بس، به غايت عالي و معظم
زعصمت کعبه دين را حريمي شد چنان پيدا
که مي خواهد زطهر او، طهارت
در
حرم زمزم
فتاده ژاله بر لاله، درخشان لاله از ژاله
چنان کز چهره ساقي، شفق گون باده
در
غم
حديث زلف او يکسر، کزو پيچيده مي گويم
چه گويم راستي زان زلف پيچاپيچ خم
در
خم؟
اگر رنجي بود درجان، بود درد توام درمان
ورم ريشي بود
در
دل، بود زخم توام مرهم
دم کلک تو سنبل بر، سمن کارد به قلب دي
دل پاک تو
در
عقل روياند زقلب يم
نوا از مطربي بشنو که اوراد دلاويزش
چو ناهيد آورد
در
چرخ کيوان را به زير و بم
وجود غنچه گل
در
زمان تو سپري
از آن شود که به خون لعل مي کند پيکان
به مبدعي که به يک امر کن پديد آورد
هر آن دفينه که بد
در
خزينه امکان
که تا به خاک جنابت مشرف است سرم
از آنچه
در
حق من بنده برده اند گمان
در
دل کشتي که هست آن لنگر موسي و خضر
باحريفي خوش نشين بنشين به شادي بگذران
باده اي چون آتش موسي و چون آب خضر
نوش مي کن
در
جوار دولت شاه جهان
در
زمان او زغيرت مي زنند بر چشم و رو
آب مصر و باد چين را خاک آذربايجان
راست مي ماند به ماري
در
سر او نيزه اش
آن زمان کزپشت دشمن مي کند بيرون سنان
تا به کي برباد خواهي دادن اين عمر عزيز؟
در
هواي رنگ و بوي ارغوان يا ياسمن
هرزباني کز ميان او رسد جان را زيان
شمع وار آن به که سوزد يا بميرد
در
لگن
هر کس که
در
نيارد، سر با تو چون صراحي
همچون پياله اش، دل مادام باد پرخون
پپش از اين ملکي که جم راشد ميسر، بيش از اين
شاه را اکنون به فيروزي است،
در
زير نگين
کس نمي بيند به عهدت
در
ميان نازکان
لاغري را کو به مويي مي کشد بار سمين
زلف شستت راست
در
هر خم فزون از صدکمند
چشم مستت راست بر هر دل کمين پنجه کمين
دوستي صاحب غرض بايد که
در
پايان کار
برکند اين را به صنعت پوست و آنرا پوستين
تا شود جاروب اين
در
پيش فراشان تو
بس که خود را بر زمين ماليد زلف حورعين
حور و ولدان پاي کوبند از طرب چون روز بزم
در
طواف آيند غلمانت «بکاس من معين »
در
لباسي خانه اي آراستي، کز شوق آن
طاق از رق مي کند شق هرزمان چرخ برين
عقل دعوي مي کند: کو بود
در
سيرت ملک
يافتم بر صدق اين دعوي ملايک را گواه
بود اصل مردمي
در
خاک بنهادش جهان
و آنچه زين پس رويد از خاکش بود مردم گياه
اندر آن وادي که آدم با عصا
در
گل بماند
رايت او شد دليل منزل ثم اجتباه
در
فراق عکس روي و راي ملک آراي تو
مي برآيد هر دم از آيينه خورشيد آه
دشمنت
در
پاي پيل افتاده بادا روز و شب!
دوستانت بر سر اسب سعادت سال و ماه!
شکر يزدان را که ذات بي نظيرت
در
جهان
هرچه جسته جز نظير از فر يزدان يافته
در
هواي دست بوس و پاي بوست آسمان
ماه را گاهي چو گوي و گه چو چوگان يافته
آسمان گرديده چون نرگس، به بستان کرده باز
غنچه هايش يک به يک
در
ديده پيکان يافته
هر سحر
در
حلقه سوداي شام طره ات
بار چين بگشاده صبح و مشک چين ارزان شده
دستها کوبنده بر هم سرو و هر ساعت چنار
در
هواي مهرگان رقاص و دست افشان شده
طبع موزون تو چون فرمود ميل جام مي
زمره فضل و هنر را زهره
در
ميزان شده
بر هر آن جانب که شستت کرد پيکان را روان
قاصد مير اجل بي
در
و بي پيکان شده
بدان قدر که بيابي ز رزق راضي شو
چو بيش و کم همه
در
قبضه قدر يابي
گذر به لاله ستان کن چو باد تا
در
خاک
غريق خون همه سرهاي تا جور يابي
نهاد گنبد گل بين که از زمرد و لعل
نهاده اند و
در
او مي کنند زر کاري
اول ماه جمادي، سال ذال و ميم و حا
زآفتابي
در
وجود آمد به شب نيک اختري
عنبر شب تا کند او را به لالايي قبول
عرض کردي خويشتن را هر زمان
در
زيوري
صفحه قبل
1
...
2890
2891
2892
2893
2894
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن