167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شوخي و شرم جمع نکرده است هيچ کس
    اين برق خانه سوز نهان در سحاب توست
  • چشم ترا غبار علايق گرفته است
    ورنه رموز هر دو جهان در کتاب توست
  • چون تاک در سراسر اين باغ و بوستان
    هر نخل سرکشي که بود زير دست توست
  • سايد کلاه گوشه قدرش به آسمان
    هر سر که در قلمرو ايجاد، پست توست
  • گر دست سايلي به عصايي گرفته اي
    در تکيه گاه خلد به دولت سرير توست
  • از ما متاب روي که در وقت پاي لغز
    دست ز کار رفته ما دستگير توست
  • فرداي حشر، موجه درياي رحمت است
    پهلوي لاغري که در اينجا حصير توست
  • از ديدن تو تازه شود زخم عاشقان
    از شور عشق اگر نمکي در خمير توست
  • پاي ادب ز پيروي سابقان مکش
    در سال هر که از تو بود بيش، پير توست
  • دست هزار کوهکن از کار مي برد
    بتخانه ها که در دل صورت پذير توست
  • با دوستان نشين که شود توتياي چشم
    از دشمنان غباري اگر در ضمير توست
  • زان آتشين ميي که ز لب در اياغ توست
    ياقوت آبدار بتان سنگداغ توست
  • دلهاي پاره پاره خونين دلان خاک
    در چشم عارفان گل صد برگ باغ توست
  • در چشم من ز سنبل فردوس بهترست
    آشفته خاطري که پريشان دماغ توست
  • خواهد حباب وار سرت را به باد داد
    اين باد نخوتي که گره در دماغ توست
  • رزق وسيع در قدم ميهمان توست
    هر کس که ميهمان تو شد ميزبان توست
  • نعمت شود زياده به قدر زبان شکر
    نخلي است اين که ريشه آن در دهان توست
  • گر سايه اي به سوخته جاني فکنده اي
    در آفتابروي جزا سايبان توست
  • تير دعاي صافدلان نيست نارسا
    هر نارسايي که بود در کمان توست
  • هر چند از رکاب تو دور افتاده ايم
    دست ز کاررفته ما در عنان توست
  • خودداري سپند در آتش بود محال
    خالي است جاي من به حريمي که جاي توست
  • هر شاخ گلي که دست کند در چمن بلند
    از روي صدق ورد زبانش دعاي توست
  • هر دل رميده اي که بساط زمانه داشت
    امروز در کمند دو زلف رساي توست
  • ره نيست در حريم تو هر خودپرست را
    بيگانه هر که گشت ز خود آشناي توست
  • استادگي چگونه کند در نثار جان؟
    صائب که مرگ و زندگيش از براي توست