167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • پيوسته هست در دل من گريه اي گره
    سيلاب، پا شکسته ويرانه من است
  • جز خانه کمان در ديگر چرا زنم؟
    پيکان تير، آب من و دانه من است
  • نعلم بود در آتش ديگر، وگرنه شمع
    يک مصرع از سفينه پروانه من است
  • در دل ز توبه زنگ ملالي که مانده است
    موقوف يک دو گريه مستانه من است
  • مي گردد از سياهي چشم غزال بيش
    اين وحشتي که در دل ديوانه من است
  • خواهد خداي گير شدن خصم شوخ چشم
    زين مصحف غبار که در سينه من است
  • عريان شدم ز پيرهن سايه و هنوز
    عشق غيور در پي عرياني من است
  • در هيچ ديده آب نخواهد گذاشتن
    اين روشني که با رخ چون آفتاب اوست
  • رنگي که ريخت در قدح لعل، آفتاب
    ته جرعه اي ز لعل لب آبدار اوست
  • گردون که نعل اوست در آتش ز آفتاب
    چون سبزه زير سنگ ز کوه وقار اوست
  • پيراهنش قلمرو جولان يوسف است
    هر پرده دلي که در او خارخار اوست
  • در پرده سازهاي دگر حرف مي زنند
    بي پرده حرف عشق سرودن شعار اوست
  • عيش و نشاط و خرمي و عشرت و سرور
    در زير سايه علم پايدار اوست
  • دارد دم مسيح همانا در آستين
    زينسان که زنده کردن دلها شعار اوست
  • از ديده غزال رباينده تر بود
    سوراخ ها که در بدن زرنگار اوست
  • هر چند بي کنار و ميان است آن محيط
    دست تصرف همه کس در ميان اوست
  • در هيچ سينه نيست که داغي نهفته نيست
    زان آتش نهان که فلکها دخان اوست
  • خونين اگر بود سخن عشق دور نيست
    دلهاي چاک همچو قلم در بنان اوست
  • نتوان شکست لشکر دل را به ترکتاز
    اين فتح در شکستن طرف کلاه اوست
  • در دام مي کشد دل صحرايي مرا
    اين مردمي که با نگه آشناي اوست
  • در چشمه سار تيغ تو تا چند خون خورد؟
    مرگي که زندگاني من از براي اوست
  • چون در رکاب برق سواران سفر کند؟
    بيچاره اي که شيشه دل زير پاي اوست
  • مسند به روي دست سليمان فکنده است
    تا مور پا شکسته ما در هواي اوست
  • فردوس را ز داغ تغافل کند کباب
    کبري که در دماغ من از کبرياي اوست
  • چشم سفيد کرده خود را عزيز دار
    کان يوسفي که مي طلبي در نقاب توست