167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • مار رمحت به سنان، مهره شکاف آمده است
    شير را يات تو در معرکه صفدر شده است
  • يارب آن شب چه شبي بود که گفتي سحرش
    ميخ چشم مه و قفل در خاور شده است؟
  • در پي روي تو ماه، ترک خور و خواب کرد
    بر سر کوي تو مهر، پاي دل و جان شکست
  • قفلي ز لعل بر در آن درج زد لبت
    خالي زعنبر آمد و مهري بر آن نهاد
  • تا کي چو شمع سوخته را مي کشي به دم؟
    کو با تو در ميان سروجان رايگان نهاد
  • هر بره را که گرگ بدو رانت باز يافت
    در دم گرفت و برد و به پيش شبان نهاد
  • در دور دولت تو که با دور آسمان
    هر وضع را که گفت چنان آن چنان نهاد
  • گل صد برگ ز صد برگ نهد خوش خواني
    تا در آن خوان بنوا بلبل خوش خوان باشد
  • از پي جام پري وار بياور ساقي
    شيشه اي را که در آن شيشه همه جان باشد
  • مي کنم ذکر تو، زان از نفسم مشک دمد
    مي برم نام تو زان در لب من جان باشد
  • در ممالک به زمان تو جز از گنبد گل
    خانه اي را نتوان يافت که ويران باشد
  • در ره او سرنهادن چون قلم کار کسي است
    کو ره سودا به فرق سر به پايان مي برد
  • يک جهان جان در پي باد صبا افتاده اند
    او مگر بويي زخاک کوي جانان مي برد
  • اي جهانگيري که تيغ تيزت از زخم زبان
    سرکشان را مغز سر در روز ميدان مي برد!
  • حلقه امر تو را درگوش، قيصر مي کشد
    مسند جاه تو را در دوش خاقان مي برد
  • تا نگردد شمع روز از باد تيغت منطفي
    روز کين چتر تو را در زير دامان مي برد
  • آنچه سلمان برده است از اهل دين اندر عراق
    کافرم در چين گر از کافر مسلمان مي برد
  • من در غم آنم که خيالت به چنين جاي
    چون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟
  • مي شود باز گل از آرزوي طلعت شاه
    غنچه در دل مگر اين فکر و تمنا آورد
  • تيغ او يک دو ذراع است وليکن در قلب
    آتشي گشت و زبان تا به زبانا آورد
  • در عراق آنچه من از ظلم و تعدي ديدم
    شرم دارم به زبان بعضي از آنها آورد
  • ملک کسري همه در قبضه فرمان تو باد!
    که جهان باز نخواهد چو تو کس را آورد
  • اي شير شکاري که به عونت چو غزاله
    آهو بره در چشم و دل شير نر آمد
  • کاري ز پيش مي رود از لطف شاهيش
    اين نظم را پيش تو در کار مي کند
  • آگه نه اي که سنبل تو مشک را
    هر دم ز روي رشک چه خون در جگر کند؟
  • چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او
    آنچه ساقي با خرد در دور ساغر مي کند
  • هندوي گيسو به پشتت شد قوي، وز پشت تو
    شيرمردان را به گردن سلسله در مي کند
  • هر که در کوي هوايت مي نهد پاي هوس
    روز اول ترک سر با خود مقرر مي کند
  • در هر آن محضر که پيشت مي نويسد آفتاب
    سعد اکبر نام خود را عبداصغر مي کند
  • آفرين بر برق تيغت کو به يکدم خصم را
    فرق پيدا در ميان ترک و مغفر مي کند!
  • پهلوي انصاف و دين عدل تو فربه کرده است
    کيسه در ياوکان جود تو لاغر مي کند
  • در جبين رايت و روي تو روشن ديده اند
    آن روايت ها که راوي از سکندر مي کند
  • دشمنت را در درون از حقد رنجي مزمن است
    رو جوابش ده که سوداي مزور مي کند
  • آنکه او پا بر سر ناز و تنعم مي نهد
    روزگارش در جهان سردار و سرور مي کند
  • بنده را عمري است اندک باقي و آن نيز صرف
    در دعاي پادشاه بنده پرور مي کند
  • در سر من جز هواي دست بوست هيچ نيست
    ليک درد پا و پيري منع چاکر مي کند
  • مي نشستم بردرت چون حلقه و اکنون مرا
    طالع بد دور از آن حضرت از آن در مي کند
  • بنده در کنجي است چون گنجي معطل لاجرم
    همچو گنج از دست طالع خاک بر سر مي کند
  • گفته ام عمري دعاي شاه و دور از کار نيست
    گر نظر در کار اين پير معمر مي کند
  • قحبه رعناي دنيا بين که با اين کهنگي
    تا چها در زير اين پيروزه چادر مي کند
  • اين سخن را من نمي گويم که بر مصداق قول
    اين حکايت شعر من در بحر و دربر مي کند
  • رايت نصرت قرينت باد تا در شرق و غرب!
    رايتت هر روز فتح ملک ديگر مي کند!
  • وقت آن آمد که بلبل در چمن گويا شود
    بهر گل گويد «خوش آمد» تا دل گل وا شود
  • روي گل پرچين شود چون در نيارد چين برو
    نازک اندامي که چندان خارش اندر پا شود
  • زال گيتي را که بهمن داشت در آهن به بند
    خط سبزش بردمد پيرانه سر برنا شود
  • روز عيش و عشرت است امروز و محروم آنکه او
    عيش امروزي گذارد در پي فردا شود
  • در بهار آمد صبوحي فرض اگر نه هر صباح
    لاله را ساغر چرا پر لاله گون صهبا شود
  • ابر چندان گريد از رشک کف دستت که اشک
    آيد از چشمش روان در دامن صحرا شود
  • وصف حکمت گر به گوش صخره صما رسد
    اي بسا خارا که در چشم دل خارا شود
  • اين همه غوغا که خصمت را ز سودا در سرست
    آخر اين برگشته طالع کشته غوغا شود