نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
مار رمحت به سنان، مهره شکاف آمده است
شير را يات تو
در
معرکه صفدر شده است
يارب آن شب چه شبي بود که گفتي سحرش
ميخ چشم مه و قفل
در
خاور شده است؟
در
پي روي تو ماه، ترک خور و خواب کرد
بر سر کوي تو مهر، پاي دل و جان شکست
قفلي ز لعل بر
در
آن درج زد لبت
خالي زعنبر آمد و مهري بر آن نهاد
تا کي چو شمع سوخته را مي کشي به دم؟
کو با تو
در
ميان سروجان رايگان نهاد
هر بره را که گرگ بدو رانت باز يافت
در
دم گرفت و برد و به پيش شبان نهاد
در
دور دولت تو که با دور آسمان
هر وضع را که گفت چنان آن چنان نهاد
گل صد برگ ز صد برگ نهد خوش خواني
تا
در
آن خوان بنوا بلبل خوش خوان باشد
از پي جام پري وار بياور ساقي
شيشه اي را که
در
آن شيشه همه جان باشد
مي کنم ذکر تو، زان از نفسم مشک دمد
مي برم نام تو زان
در
لب من جان باشد
در
ممالک به زمان تو جز از گنبد گل
خانه اي را نتوان يافت که ويران باشد
در
ره او سرنهادن چون قلم کار کسي است
کو ره سودا به فرق سر به پايان مي برد
يک جهان جان
در
پي باد صبا افتاده اند
او مگر بويي زخاک کوي جانان مي برد
اي جهانگيري که تيغ تيزت از زخم زبان
سرکشان را مغز سر
در
روز ميدان مي برد!
حلقه امر تو را درگوش، قيصر مي کشد
مسند جاه تو را
در
دوش خاقان مي برد
تا نگردد شمع روز از باد تيغت منطفي
روز کين چتر تو را
در
زير دامان مي برد
آنچه سلمان برده است از اهل دين اندر عراق
کافرم
در
چين گر از کافر مسلمان مي برد
من
در
غم آنم که خيالت به چنين جاي
چون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟
مي شود باز گل از آرزوي طلعت شاه
غنچه
در
دل مگر اين فکر و تمنا آورد
تيغ او يک دو ذراع است وليکن
در
قلب
آتشي گشت و زبان تا به زبانا آورد
در
عراق آنچه من از ظلم و تعدي ديدم
شرم دارم به زبان بعضي از آنها آورد
ملک کسري همه
در
قبضه فرمان تو باد!
که جهان باز نخواهد چو تو کس را آورد
اي شير شکاري که به عونت چو غزاله
آهو بره
در
چشم و دل شير نر آمد
کاري ز پيش مي رود از لطف شاهيش
اين نظم را پيش تو
در
کار مي کند
آگه نه اي که سنبل تو مشک را
هر دم ز روي رشک چه خون
در
جگر کند؟
چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او
آنچه ساقي با خرد
در
دور ساغر مي کند
هندوي گيسو به پشتت شد قوي، وز پشت تو
شيرمردان را به گردن سلسله
در
مي کند
هر که
در
کوي هوايت مي نهد پاي هوس
روز اول ترک سر با خود مقرر مي کند
در
هر آن محضر که پيشت مي نويسد آفتاب
سعد اکبر نام خود را عبداصغر مي کند
آفرين بر برق تيغت کو به يکدم خصم را
فرق پيدا
در
ميان ترک و مغفر مي کند!
پهلوي انصاف و دين عدل تو فربه کرده است
کيسه
در
ياوکان جود تو لاغر مي کند
در
جبين رايت و روي تو روشن ديده اند
آن روايت ها که راوي از سکندر مي کند
دشمنت را
در
درون از حقد رنجي مزمن است
رو جوابش ده که سوداي مزور مي کند
آنکه او پا بر سر ناز و تنعم مي نهد
روزگارش
در
جهان سردار و سرور مي کند
بنده را عمري است اندک باقي و آن نيز صرف
در
دعاي پادشاه بنده پرور مي کند
در
سر من جز هواي دست بوست هيچ نيست
ليک درد پا و پيري منع چاکر مي کند
مي نشستم بردرت چون حلقه و اکنون مرا
طالع بد دور از آن حضرت از آن
در
مي کند
بنده
در
کنجي است چون گنجي معطل لاجرم
همچو گنج از دست طالع خاک بر سر مي کند
گفته ام عمري دعاي شاه و دور از کار نيست
گر نظر
در
کار اين پير معمر مي کند
قحبه رعناي دنيا بين که با اين کهنگي
تا چها
در
زير اين پيروزه چادر مي کند
اين سخن را من نمي گويم که بر مصداق قول
اين حکايت شعر من
در
بحر و دربر مي کند
رايت نصرت قرينت باد تا
در
شرق و غرب!
رايتت هر روز فتح ملک ديگر مي کند!
وقت آن آمد که بلبل
در
چمن گويا شود
بهر گل گويد «خوش آمد» تا دل گل وا شود
روي گل پرچين شود چون
در
نيارد چين برو
نازک اندامي که چندان خارش اندر پا شود
زال گيتي را که بهمن داشت
در
آهن به بند
خط سبزش بردمد پيرانه سر برنا شود
روز عيش و عشرت است امروز و محروم آنکه او
عيش امروزي گذارد
در
پي فردا شود
در
بهار آمد صبوحي فرض اگر نه هر صباح
لاله را ساغر چرا پر لاله گون صهبا شود
ابر چندان گريد از رشک کف دستت که اشک
آيد از چشمش روان
در
دامن صحرا شود
وصف حکمت گر به گوش صخره صما رسد
اي بسا خارا که
در
چشم دل خارا شود
اين همه غوغا که خصمت را ز سودا
در
سرست
آخر اين برگشته طالع کشته غوغا شود
صفحه قبل
1
...
2888
2889
2890
2891
2892
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن