نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
گلستان سعدي
... آداب خدمت ملوکش
در
آموخت چنانکه
در
نظر همگنان پسنديده آمد، باري ...
... به که شير مردم
در
...
... ستمديدگان بر او بگذشت و
در
حال تباه او تأمل کرد و گفت: ...
شبي
در
بيابان مکه از بي خوابي پاي رفتنم نماند. سر بنهادم و ...
در
سر کار تو کردم دل و دين با همه دانش
مرغ زيرک بحقيقت منم امروز و تو دامي
درويشي را شنيدم که
در
آتش فاقه هميسوخت و خرقه بر خرقه همي دوخت و ...
صاحبدلي
در
آن ميان گفت: نفس را وعده دادن به طعام آسانتر است که ...
... طبعي نافر. چندانکه
در
محافل دانشمندان نشستي، زبان سخن ببستي. ...
متعلقان را که نظر
در
کار او بود و شفقت به روزگار او. پندش دادند ...
رشکم آيد که کسي سير نگه
در
تو کند
باز گويم نه که کس سير نخواهد بودن
کاش کان روز که
در
پاي تو شد خار اجل
دست گيتي بزدي تيغ هلاکم بر سر
تا
در
اين روز جهان بي تو نديدي چشمم
اين منم بر سر خاک تو، که خاکم بر سر؟
... سر زبانست و زر
در
ميان جان ...
آنرا که عقل و همت و تدبير و راي نيست
خوش گفت پرده دار که کس
در
سراي نيست
... مستوران بعلت درويشي
در
عين فساد افتاده اند و عرض گرامي بباد زشت ...
مکن نماز بر آن هيچکس که هيچ نکرد
که عمر
در
سر تحصيل مال کرد و نخورد
گفتا برو چو خاک تحمل کن اي فقيه
يا هرچه خوانده اي همه
در
زير خاک کن
چو بيني که
در
سپاه دشمن تفرقه افتاد تو جمع باش. وگر جمع شوند، ار ...
... واثق باشي وگرنه
در
هلاک خود کوشي ...
... است از شهوتي حلال
در
شهوتي حرام افتاده است ...
درويش ضعيف حال را
در
خشکي تنگ سال مپرس که چوني الا بشرط آنکه ...
کسي که لطف کند با تو، خاک پايش باش
وگر ستيزه کند
در
دو چشمش آکن خاک
... آرد و ديگري را
در
شکم ماهي نکو دارد ...
... بدان را بنيکان
در
رساند ...
ديوان سلمان ساوجي
اين بشارت
در
چمن هر دم که مي آرد نسيم
مي نهند اشجار سرها بر زمين، شکرانه را
وصف لطفت
در
چمن مي کرد ابر نو بهار
سوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حيا
در
افق مهر از نهيب روي تابد، ور به کين
باز گرداني افق را نيز ننمايد قفا
در
جهانداري، دو آيت داري از تيغ و قلم
کاسمان خواند همي آن را صبا، اين را مسا
اطلسي بر قد قدرت
در
ازل مي دوختند
وصله اي افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا
طبع گيتي راست شد
در
عهد تو ز انسان که باز
نشنود صوت مخالف هيچکس زين چار تا
دشمنت بيمار و شمشيرت طبيب حاذق است
بر سرش مي آيد و مي سازدش
در
دم دوا
چون ز تقرير بيانت عاجز آمد طبع من
اين غزل سر زد درون دل،
در
اثناي ثنا
من به بويت کرده ام با باد خو
در
همرهي
لاجرم بي باد يک دم بر نمي آيد مرا
هست دايي بي دوا
در
جان من از عشق تو
بود و خواهد بود بر جان من اين غم دائما
درد پايم کرد منع از خاک بوس
در
گهت
خاک بر سر مي کنم هر ساعتي از دست پا
سعي کن کز سفره گل هم به برگي
در
رسي
کز چمن زد بلبل سرمست گلبانگ صلا
چون بنفشه، بر زبان
در
عمر خود حرفي نراند
پس زبانش را چرا بيرون کشيدند از قفا؟
آهوي از پشتي عدلت مي رود
در
کام شير
بوم، از اقبال بختت مي دهد فر هما
زهره را از عفتت گر زانکه آگاهي دهند
بر نيايد بعد ازين، الا که
در
ستر خفا
دل ز افکار دقيق افگار و من
در
کار خود
روز و شب نالان و سرگردان بسان آسيا
مه نيم، تا کي خرامم
در
لباس مستعار؟
گل نيم، زين رو بدان رو چند گردانم قبا؟
کرده ام چون باد آمد شد به هر
در
ليک نيست
ز آستان هيچکس بر دامنم گرد عطا
تو آفتاب ملکي و هر جا که مي روي
دولت تو را چو سايه دوان است
در
قفا
رها کن جنس هستي را، به ترک خود فروشي کن
که
در
بازار دين خواهند زد بر رويت اين کالا
چه واجب ساختن خود را به امري جاي
در
دوزخ
به نهيي چون توان کردن که گردد جنتت مأوا
نشست باز
در
دست است و مسند زان کند سينه
ولي مسکين نمي بيند که دارد بند را بر پا
سخن را بر زمين نتوان فکندن جمله چون باران
بسي
در
گوش بايد کرد، همچون لؤلؤ لالا
چو آتش تيزي و گرمي کني
در
هر کسي افتي
همان بهتر که بنشيني ز سر بيرون کني صفرا
غريق نعمت دنيا دهد جان از پي ناني
چو
در
دريا ز شوق آب مسکين صاحب استسقا
باميد جوين ناني که حاصل گرددت تاکي
در
آتش باشي و دودت رود بر سر تنور آسا؟
صفحه قبل
1
...
2886
2887
2888
2889
2890
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن