نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
مواعظ سعدي
هر که با يار آشنا شد گو ز خود بيگانه باش
تکيه بر هستي مکن
در
نيستي مردانه باش
کي بود جاي ملک
در
خانه صورت پرست
رو چو صورت محو کردي با ملک همخانه باش
دست
در
دامن مردان زن و انديشه مدار
هر که با نوح نشيند چه غم از طوفانش
آخر اي آيينه جوهر، ديده اي بر خود گمار
صورت حق چند پوشي
در
پس زنگار دل
بر سر آنم که پاي صبر
در
دامن کشم
نفس را چون مار خط نهي پيرامن کشم
بس که بودم چون گل و نرگس دو روي و شوخ چشم
باز يکچندي زبان
در
کام چون سوسن کشم
بس که دنيا را کمر بستم چو مور دانه کش
مدتي چون موريانه روي
در
آهن کشم
بت پرست صورتي
در
خانه مکر و حيل
با منات و با سواع و لات و با عزي منم
خويشتن سوزيم و جان بر سر نهاده شمع وار
هر کجا
در
مجلسي شمعيست ما پروانه ايم
گر چه قومي را صلاح و نيکنامي ظاهرست
ما به قلاشي و رندي
در
جهان افسانه ايم
تو با ما روز و شب
در
خلوت و ما
شب و روزي به غفلت مي گذاريم
رنگ زيبايي و زشتي به حقيقت
در
غيب
چون تو آميخته اي با تو چه رنگ آميزيم
روي از خدا به هر چه کني شرک خالصست
توحيد محض کز همه رو
در
خدا کنيم
چند آيد اين خيال و رود
در
سراي دل
تا کي مقام دوست به دشمن رها کنيم
هر يکي ناديده از رويت نشاني مي دهند
پرده بردار اي که خلقي
در
گمان افکنده اي
اين دريغم مي کشد کافکنده اي اوصاف خويش
در
زبان عام و خاصان را زبان افکنده اي
چون صدف اميد مي دارم که لؤلؤيي شود
قطره اي کز ابر لطفم
در
دهان افکنده اي
که نور عالم علوي، فرا هر روزني تابد
تو اندر صومعش ديدي و ما
در
کنج ميخانه
گر براني به گناهان قبيح از
در
خويشم
هم به درگاه تو آيم که لطيفي و خبيري
گر به نوميدي ازين
در
برود بنده عاجز
ديگرش چاره نماند که تو بي شبه و نظيري
گر همه خلق به خصمي به
در
آيند و عداوت
چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصيري
مرد بايد که نظر بر ملخ و مور کند
آن تأمل که تو
در
زلف و بناگوش کني
به صورت زان گرفتاري که
در
معني نمي بيني
فراموشت شود اين ديو اگر با حور بنشيني
روي
در
مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟
خرقه بر دوش و ميان بسته به زنار چه سود؟
هر که او سجده کند پيش بتان
در
خلوت
لاف ايمان زدنش بر سر بازار چه سود؟
يارب به دست او که قمر زان دو نيم شد
تسبيح گفت
در
کف ميمون او حصا
يار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا
در
سبيل دوست به پايان برد وفا
کس را چه زور و زهره که وصف علي کند
جبار
در
مناقب او گفته هل اتي
تو قدر فضل شناسي که اهل فضلي و دانشي
شبه فروش چه داند بهاي
در
ثمين را
در
سخن به دو مصرع چنان لطيف ببندم
که شايد اهل معاني که ورد خود کند اين را
از دست قاصدي که کتابي به من رسد
در
پاي قاصد افتم و بر سر نهم کتيب
چون ديگران ز دل نروي گر روي ز چشم
کاندر ميان جاني و از ديده
در
حجيب
در
بوستانسراي تو بعد از تو کي شود
خندان انار و، تازه به و، سرخ روي سيب؟
هر دلي را هوس روي گلي
در
سر شد
که نه اين مشغله از بلبل تنها برخاست
چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد
وجود غير حق
در
چشم توحيدش عدم گردد
ز چوگان ملامت نادر آن کس روي برتابد
که
در
راه خدا چون گوي سرتاسر قدم گردد
محمد کز ثناي فضل او بر خاک هر خاطر
که بارد قطره اي
در
حال درياي نعم گردد
زبان را درکش اي سعدي ز شرح علم او گفتن
تو
در
علمش چه داني باش تا فردا علم گردد
ز قعر جاوداني رست و صاحب مال دنيا شد
هر آن درويش صاحبدل کزين
در
محتشم گردد
ني چه ارزد دو سه خر مهره که
در
پيله اوست
خاصه اکنون که به درياي گهر بازآمد
قضاي لازمست آن را که بر خورشيد عشق آرد
که همچون ذره
در
مهرش گرفتار هوا ماند
تو
در
لهو و تماشايي کجا بر من ببخشايي
نبخشايد مگر ياري که از ياري جدا ماند
جلال و قدر منيعت کجا و وهم کجا
من آن نيم که
در
اين موقفم زبان ماند
اين همه نقش عجب بر
در
و ديوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر ديوار
باد بوي سمن آورد و گل و نرگس و بيد
در
دکان به چه رونق بگشايد عطار؟
هيچ
در
به نتوان گفت چو گفتي که به است
به از اين فضل و کمالش نتوان کرد اظهار
چشمه از سنگ برون آيد و باران از ميغ
انگبين از مگس نحل و
در
از دريا بار
تو
در
کمند من آيي؟ کدام دولت و بخت
من از تو روي بپيچم؟ کدام صبر و قرار
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا
که دار مردم شيراز
در
تجمل و ناز
چه روزهات به شب رفت
در
هوا و هوس
شبي به روز کن آخر به ذکر و شکر و نماز
صفحه قبل
1
...
2884
2885
2886
2887
2888
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن