167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • کس نيارد که کند جور در اقبال اتابک
    تو چنين سرکش و بيچاره کش از خيل کدامي
  • آفت مجلس و ميدان و هلاک زن و مردي
    فتنه خانه و بازار و بلاي در و بامي
  • در سر کار تو کردم دل و دين با همه دانش
    مرغ زيرک به حقيقت منم امروز و تو دامي
  • طاقتم نيست ز هر بي خبري سنگ ملامت
    که تو در سينه سعدي چو چراغ از پس جامي
  • اي دل اگر فراق او و آتش اشتياق او
    در تو اثر نمي کند تو نه دل که آهني
  • هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمي
    چاره پاي بستگان نيست بجز فروتني
  • دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
    تا ندانند حريفان که تو منظور مني
  • تو بدين نعت و صفت گر بخرامي در باغ
    باغبان بيند و گويد که تو سرو چمني
  • بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستاني
    به غلغل در سماع آيند هر مرغي به دستاني
  • تو آهوچشم نگذاري مرا از دست تا آن گه
    که همچون آهو از دستت نهم سر در بياباني
  • آرزو مي کندم با تو دمي در بستان
    يا به هر گوشه که باشد که تو خود بستاني
  • سخن زنده دلان گوش کن از کشته خويش
    چون دلم زنده نباشد که تو در وي جاني
  • نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
    همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
  • هر چه در حسن تو گويند چناني به حقيقت
    عيبت آنست که با ما به ارادت نه چناني
  • گر بميرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد
    که براني ز در خويش و دگربار بخواني
  • سعدي خويش خوانيم پس به جفا برانيم
    سفره اگر نمي نهي در به چه باز مي کني
  • بنشين که فغان از ما برخاست در ايامت
    بس فتنه که برخيزد هر جا که تو بنشيني
  • منم اي نگار و چشمي که در انتظار رويت
    همه شب نخفت مسکين و بخفت مرغ و ماهي
  • خضري چو کلک سعدي همه روز در سياحت
    نه عجب گر آب حيوان به درآيد از سياهي
  • مرا غبار تو هرگز اثر کند در دل
    که خاکپاي توام؟ خاک را چه غم ز غبار؟
  • به نفط گنده چه حاجت که بر دهان گيري
    تو را خود از لب لعلست در دهان آتش
  • گليم بين که در آن بر، چه عيش مي راند
    سيه گليمي من بين که دورم از بر او
  • گو شمع بمير و مه فرو شو که مرا
    آن شب که تو در کنار باشي روزست
  • آن شب که تو در کنار مايي روزست
    و آن روز که با تو مي رود نوروزست
  • افسوس که در پاي تو اي سرو روان
    سر مي رود و بي تو به سر مي نرود
  • بيدار همه شب و نظر بر سر کوه
    تا صبح کي از سنگ به در مي آيد
  • چون مي کشد آن طيره خورشيد و مهم
    من نيز به ذل و حيف تن در ندهم
  • ني ني تو به حسن روي او ره نبري
    در چشم من آي و صورت دوست ببين
  • نه سرو توان گفت و نه خورشيد و نه ماه
    آه از تو که در وصف نمي آيي آه
  • مرا سوداي بت رويان نبودي پيش ازين در سر
    وليکن تا تو را ديدم گزيدم راه سودا را
  • از عجايبهاي عالم سي و دو چيز عجيب
    جمع مي بينم عيان در روي او من بي حجيب
  • به قهر مي روم و نيست آن مجال که باز
    به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقيب
  • بگذري در کوي يارم تا کني حال دلم را
    همچنان کز من شنيدي پيش آن دلبر روايت
  • بتا تو روي ز من برمتاب ودستم گير
    که در سرم ز تو آشوب و فتنه هاست هنوز
  • همچو دف مي خورم از دست جفاي تو قفا
    چنگ وار از غم هجران تو سر در پيشم
  • دم به دم در دلم آيد که دم کفر زنم
    تا به جان فتنه آن طره کافر کيشم
  • تو فارغ از من و من در غم تو
    بيا ببين که ز غم بر چه سان پريشانم
  • مي ميرم و همچنان نظر بر چپ و راست
    تا آنکه نظر در او توان کرد کجاست؟
  • مواعظ سعدي

  • آن به در مي رود از باغ به دلتنگي و داغ
    وين به بازوي فرح مي شکند زندان را
  • پند دلبند تو در گوش من آيد هيهات
    من که بر درد حريصم چه کنم درمان را
  • آن به که چون مني نرسد در وصال دوست
    تا ضعف خويش حمل کند بر کمال دوست
  • ما را شکايتي ز تو گر هست هم به توست
    در پيش دشمنان نتوان گفت حال دوست
  • سنگ وش در ره سيلاب کجا دارد پاي
    هر که زين راه به بادي چو خسي برخيزد
  • اي که بر پشت زميني همه وقت آن تو نيست
    ديگران در شکم مادر و پشت پدرند
  • که زينهار به کشي و ناز بر سر خاک
    مرو که همچو تو در زير خاک بسيارند
  • وي که در شدت فقري و پريشاني حال
    صبر کن کاين دو سه روزي به سرآيد معدود
  • از ثري تا به ثريا به عبوديت او
    همه در ذکر و مناجات و قيامند و قعود
  • گر همه عالم به عيب، در پي ما اوفتد
    هر که دلش با يکيست، غم نخورد از هزار
  • به عين عجب و تکبر نگه به خلق مکن
    که دوستان خدا ممکن اند در او باش
  • وه که آتش در جهان زد عشق شورانگيز من
    چون من اندر آتش افتادم جهاني گو مباش