167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • روز صحرا و سماعست و لب جوي و تماشا
    در همه شهر دلي نيست که ديگر بربايي
  • شمع را بايد از اين خانه به دربردن و کشتن
    تا به همسايه نگويد که تو در خانه مايي
  • خرد با عشق مي کوشد که وي را در کمند آرد
    وليکن بر نمي آيد ضعيفي با توانايي
  • کدام کس به تو ماند که گويمت که چنويي
    ز هر که در نظر آيد گذشته اي به نکويي
  • مرا تو بر سر آتش نشانده اي عجب آنک
    منم در آتش و از حال من تو درتابي
  • چراغ چون تو نباشد به هيچ خانه وليکن
    کس اين سراي نبندد در اين چنين که تو بستي
  • همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي
  • نگارين روي و شيرين خوي و عنبربوي و سيمين تن
    چه خوش بودي در آغوشم اگر ياراي آنستي
  • تو گويي در همه عمرم ميسر گردد اين دولت
    که کام از عمر برگيرم و گر خود يک زمانستي
  • تعالي الله چه رويست آن که گويي آفتابستي
    و گر مه را حيا بودي ز شرمش در نقابستي
  • اگر گل را نظر بودي چو نرگس تا جهان بيند
    ز شرم رنگ رخسارش چو نيلوفر در آبستي
  • گر آن شاهد که من دانم به هر کس روي بنمايد
    فقير از رقص در حالت خطيب از مي خرابستي
  • زمين تشنه را باران نبودي بعد از اين حاجت
    اگر چندان که در چشمم سرشک اندر سحابستي
  • ياد مي داري که با من جنگ در سر داشتي
    راي راي توست خواهي جنگ خواهي آشتي
  • هر دم از شاخ زبانم ميوه اي تر مي رسد
    بوستان ها رست از آن تخمم که در دل کاشتي
  • عنايت با من اوليتر که تأديب جفا ديدم
    گل افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردي
  • غريب از خوي مطبوعت که روي از بندگان پوشي
    بديع از طبع موزونت که در بر دوستان بندي
  • نگفتي بي وفا يارا که از ما نگسلي هرگز
    مگر در دل چنين بودت که خود با ما نپيوندي
  • شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آيد
    چو بيخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندي
  • گرت جان در قدم ريزم هنوزت عذر مي خواهم
    که از من خدمتي نايد چنان لايق که بپسندي
  • ترش بنشين و تيزي کن که ما را تلخ ننمايد
    چه مي گويي چنين شيرين که شوري در من افکندي
  • از نعلش آتش مي جهد نعلم در آتش مي نهد
    گر ديگري جان مي دهد سعدي تو جان مي پروري
  • هر کس که دعوي مي کند کو با تو انسي مي کند
    در عهد موسي مي کند آواز گاو سامري
  • هر چه در وصف تو گويند به نيکويي هست
    عيبت آنست که هر روز به طبعي دگري
  • هر گه که مي گذري من در تو مي نگرم
    کز حسن قامت خود با کس نمي نگري
  • جان بدهند و در زمان زنده شوند عاشقان
    گر بکشي و بعد از آن بر سر کشته بگذري
  • ديده به روي هر کسي برنکنم ز مهر تو
    در ز عوام بسته به چون تو به خانه اندري
  • يا خود به حسن روي تو کس نيست در جهان
    يا هست و نيستم ز تو پرواي ديگري
  • تا نکند وفاي تو در دل من تغيري
    چشم نمي کنم به خود تا چه رسد به ديگري
  • عمر سعدي گر سر آيد در حديث عشق شايد
    کو نخواهد ماند بي شک وين بماند يادگاري
  • دانم که فارغي تو از حال و درد سعدي
    کو را در انتظارت خون شد دو ديده باري
  • و گر به خنده درآيي چه جاي مرهم ريش
    که ممکنست که در جسم مرده جان آري
  • يکي لطيفه ز من بشنو اي که در آفاق
    سفر کني و لطايف ز بحر و کان آري
  • نظري به لشکري کن که هزار خون بريزي
    به خلاف تيغ هندي که تو در نيام داري
  • نظر از تو برنگيرم همه عمر تا بميرم
    که تو در دلم نشستي و سر مقام داري
  • سخن لطيف سعدي نه سخن که قند مصري
    خجلست از اين حلاوت که تو در کلام داري
  • تو را که زلف و بناگوش و خد و قد اينست
    مرو به باغ که در خانه بوستان داري
  • بدين صفت که تويي دل چه جاي خدمت توست
    فراتر آي که ره در ميان جان داري
  • عيب مسکيني مکن افتان و خيزان در پيت
    کان نمي آيد تو زنجيرش به گردن مي بري
  • سعديا گفتار شيرين پيش آن کام و دهان
    در به دريا مي فرستي زر به معدن مي بري
  • بعد از تو که در چشم من آيد که به چشمم
    گويي همه عالم ظلماتست و تو نوري
  • تو را چو سعدي اگر بنده اي بود چه شود
    که در رکاب تو باشد غلام شيرازي
  • تا کي اي چشمه سيماب که در چشم مني
    از غم دوست به روي چو زرم برخيزي
  • اي دل از بهر چه خونابه شدي در بر من
    زود باشد که تو نيز از نظرم برخيزي
  • روزي اندر قدمت افتم و گر سر برود
    به ز من در سر اين واقعه رفتند بسي
  • هرگز آن دل بنميرد که تو جانش باشي
    نيکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشي
  • قدح چون دور ما باشد به هشياران مجلس ده
    مرا بگذار تا حيران بماند چشم در ساقي
  • در سرو و مه چه گويي اي مجمع نکويي
    تو ماه مشک بويي تو سرو سيم ساقي
  • دست در دل کن و هر پرده پندار که هست
    بدر اي سينه که از دست ملامت چاکي
  • چه خوشست در فراقي همه عمر صبر کردن
    به اميد آن که روزي به کف اوفتد وصالي