نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سعدي
گردن افراشته ام بر فلک از طالع خويش
کاين منم با تو گرفته ره صحرا
در
پيش
چون ميسر شدي اي
در
ز دريا برتر
چون به دست آمدي اي لقمه از حوصله بيش
اين تويي با من و غوغاي رقيبان از پس
وين منم با تو گرفته ره صحرا
در
پيش
منم امروز و تو و مطرب و ساقي و حسود
خويشتن گو به
در
حجره بياويز چو خيش
صبر چون پروانه بايد کردنت بر داغ عشق
اي که صحبت با يکي داري نه
در
مقدار خويش
هر که خواهد
در
حق ما هر چه خواهد گو بگوي
ما نمي داريم دست از دامن دلدار خويش
در
اين معني سخن بايد که جز سعدي نيارايد
که هرچ از جان برون آيد نشيند لاجرم بر دل
درون خاطر سعدي مجال غير تو نيست
چو خوش بود به تو از هر که
در
جهان مشغول
خارست و گل
در
بوستان هرچ او کند نيکوست آن
سهلست پيش دوستان از دوستان بردن ستم
هر که
در
آتش نرفت بي خبر از سوز ماست
سوخته داند که چيست پختن سوداي خام
سعدي اگر نام و ننگ
در
سر او شد چه شد
مرد ره عشق نيست کش غم ننگست و نام
اي ساقي از آن پيش که مستم کني از مي
من خود ز نظر
در
قد و بالاي تو مستم
سعديا با تو نگفتم که مرو
در
پي دل
نروم باز گر اين بار که رفتم جستم
همه غم هاي جهان هيچ اثر مي نکند
در
من از بس که به ديدار عزيزت شادم
به وفاي تو کز آن روز که دلبند مني
دل نبستم به وفاي کس و
در
نگشادم
عهد کرديم که جان
در
سر کار تو کنيم
و گر اين عهد به پايان نبرم نامردم
نه روز مي بشمردم
در
انتظار جمالت
که روز هجر تو را خود ز عمر مي نشمردم
از
در
درآمدي و من از خود به درشدم
گفتي کز اين جهان به جهان دگر شدم
به خواري
در
پيت سعدي چو گرد افتاده مي گويد
پسندي بر دلم گردي که بر دامانت نپسندم
به خاک پاي تو سوگند و جان زنده دلان
که من به پاي تو
در
مردن آرزومندم
چه روزها به شب آورده ام
در
اين اميد
که با وجود عزيزت شبي به روز آرم
در
آن قضيه که با ما به صلح باشد دوست
اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم
رفتي و
در
رکابت دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نيم جاني بهر نثار دارم
تا سر برآورد از گريبان آن نگار سنگ دل
هر لحظه از بيداد او سر
در
گريبان مي برم
گفتم به پايان آورم
در
عمر خود با او شبي
حالا به عشق روي او روزي به پايان مي برم
تو
در
آب اگر ببيني حرکات خويشتن را
به زبان خود بگويي که به حسن بي نظيرم
همچو چنگم سر تسليم و ارادت
در
پيش
تو به هر ضرب که خواهي بزن و بنوازم
گر قصد جفا داري اينک من و اينک سر
ور راه وفا داري جان
در
قدمت ريزم
گذر از دست رقيبان نتوان کرد به کويت
مگر آن وقت که
در
سايه زنهار تو باشم
گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا
در
اين راه بميرم که طلبکار تو باشم
من رميده دل آن به که
در
سماع نيايم
که گر به پاي درآيم به دربرند به دوشم
بيا به صلح من امروز
در
کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
تا تو به خاطر مني کس نگذشت بر دلم
مثل تو کيست
در
جهان تا ز تو مهر بگسلم
ميرم و همچنان رود نام تو بر زبان من
ريزم و همچنان بود مهر تو
در
مفاصلم
حاصل عمر صرف شد
در
طلب وصال تو
با همه سعي اگر به خود ره ندهي چه حاصلم
کشتي من که
در
ميان آب گرفت و غرق شد
گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم
فکرت من کجا رسد
در
طلب وصال تو
اين همه ياد مي رود وز تو هنوز غافلم
گر بزني به خنجرم کز پي او دگر مرو
نعره شوق مي زنم تا رمقيست
در
تنم
دستي ز غمت بر دل پايي ز پيت
در
گل
با اين همه صبرم هست وز روي تو نتوانم
بيني که چه گرم آتش
در
سوخته مي گيرد
تو گرمتري ز آتش من سوخته تر ز آنم
سرو
در
باغ نشانند و تو را بر سر و چشم
گر اجازت دهي اي سرو روان بنشانم
گفته بودي که بود
در
همه عالم سعدي
من به خود هيچ نيم هر چه تو گويي آنم
تو را
در
بوستان بايد که پيش سرو بنشيني
و گر نه باغبان گويد که ديگر سرو ننشانم
شبان آهسته مي نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که
در
عالم رسيد آواز پنهانم
من آن مرغ سخندانم که
در
خاکم رود صورت
هنوز آواز مي آيد به معني از گلستانم
درم از ديده چکانست به ياد لب لعلت
نگهي باز به من کن که بسي
در
بچکانم
من بعد از اين نه زهد فروشم نه معرفت
کان
در
ضمير نيست که اظهار مي کنم
منم يا رب
در
اين دولت که روي يار مي بينم
فراز سرو سيمينش گلي بر بار مي بينم
مگر دنيا سر آمد کاين چنين آزاد
در
جنت
مي بي درد مي نوشم گل بي خار مي بينم
نه از چينم حکايت کن نه از روم
که من دل با يکي دارم
در
اين بوم
صفحه قبل
1
...
2880
2881
2882
2883
2884
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن