167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • اين لطف بين که با گل آدم سرشته اند
    وين روح بين که در تن آدم دميده اند
  • تو را چه غم که يکي در غمت به جان آيد
    که دوستان تو چندان که مي کشي بيشند
  • دل و دين در سر کارت شد و بسياري نيست
    سر و جان خواه که ديوانه تأمل نکند
  • هر که با دوست چو سعدي نفسي خوش دريافت
    چيز و کس در نظرش باز تخيل نکند
  • حسن تو نادرست در اين عهد و شعر من
    من چشم بر تو و همگان گوش بر منند
  • گر کند ميل به خوبان دل من عيب مکن
    کاين گناهيست که در شهر شما نيز کنند
  • من از روي تو نپيچم که شرط عشق آنست
    که روي در غرض و پشت برملام کنند
  • من در انديشه که بت يا مه نو يا ملکست
    يار بت پيکر مه روي ملک سيما بود
  • ما ترک جان از اول اين کار گفته ايم
    آن را که جان عزيز بود در خطر بود
  • من باري از تو بر نتوانم گرفت چشم
    گم کرده دل هرآينه در جست و جو بود
  • من چه در پاي تو ريزم که خوراي تو بود
    سر نه چيزست که شايسته پاي تو بود
  • خرم آن روي که در روي تو باشد همه عمر
    وين نباشد مگر آن وقت که راي تو بود
  • ذره اي در همه اجزاي من مسکين نيست
    که نه آن ذره معلق به هواي تو بود
  • تا تو را جاي شد اي سرو روان در دل من
    هيچ کس مي نپسندم که به جاي تو بود
  • به وفاي تو که گر خشت زنند از گل من
    همچنان در دل من مهر و وفاي تو بود
  • غايت آنست که ما در سر کار تو رويم
    مرگ ما باک نباشد چو بقاي تو بود
  • رويي نتوان گفت که حسنش به چه ماند
    گويي که در آن نيم شب از روز دري بود
  • گر من فداي جان تو گردم دريغ نيست
    بسيار سر که در سر مهر و وفا رود
  • ما چون نشانه پاي به گل در بمانده ايم
    خصم آن حريف نيست که تيرش خطا رود
  • کس ندانم که در اين شهر گرفتار تو نيست
    مگر آن کس که به شهر آيد و غافل برود
  • گر تو اي تخت سليمان به سر ما زين دست
    رفت خواهي عجب ار مورچه در پا نرود
  • هر که را در شهر ديد از مرد و زن
    دل ربود اکنون به صحرا مي رود
  • با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او
    در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود
  • در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
    من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود
  • تا تو نيايي به فضل رفتن ما باطلست
    ور به مثل پاي سعي در طلبت سر شود
  • هر لحظه در برم دل از انديشه خون شود
    تا منتهاي کار من از عشق چون شود
  • يار آن حريف نيست که از در درآيدم
    عشق آن حديث نيست که از دل برون شود
  • آن که نقشي ديگرش جايي مصور مي شود
    نقش او در چشم ما هر روز خوشتر مي شود
  • دل ز جان برگير و در بر گير يار مهربان
    گر بدين مقدارت آن دولت ميسر مي شود
  • عيش ها دارم در اين آتش که بيني دم به دم
    کاندرونم گر چه مي سوزد منور مي شود
  • از تو با مصلحت خويش نمي پردازم
    که محالست که در خود نگرد هر که تو ديد
  • رشکم از پيرهن آيد که در آغوش تو خسبد
    زهرم از غاليه آيد که بر اندام تو سايد
  • چه ارمغاني از آن به که دوستان بيني
    تو خود بيا که دگر هيچ در نمي بايد
  • چو عمر خوش نفسي گر گذر کني بر من
    مرا همان نفس از عمر در شمار آيد
  • نام و ننگ و دل و دين گو برود اين مقدار
    چيست تا در نظر عاشق جانباز آيد
  • نه چندان آرزومندم که وصفش در بيان آيد
    و گر صد نامه بنويسم حکايت بيش از آن آيد
  • يا مسافر که در اين باديه سرگردان شد
    ديگر از وي خبر و نام و نشان مي آيد
  • گوشه گير اي يار يا جان در ميان آور که عشق
    تيربارانست يا تسليم بايد يا حذر
  • آخر اي سرو روان بر ما گذر کن يک زمان
    آخر اي آرام جان در ما نظر کن يک نظر
  • برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم
    يا رب ز من چه خاست که بي من نشست يار
  • در عشق يار نيست مرا صبر و سيم و زر
    ليک آب چشم و آتش دل هر دو هست يار
  • آن چه در غيبتت اي دوست به من مي گذرد
    نتوانم که حکايت کنم الا به حضور
  • بوسه دهم بنده وار بر قدمت ور سرم
    در سر اين مي رود بي سر و پايي مگير
  • گر بپرد مرغ وصلت در هواي بخت من
    وه که آن ساعت ز شادي چارپر گردم چو تير
  • تو را هرآينه بايد به شهر ديگر رفت
    که دل نماند در اين شهر تا ربايي باز
  • گرت چو سعدي از اين در نواله اي بخشند
    برو که خو نکني هرگز از گدايي باز
  • شيرين بضاعت بر مگس چندان که تندي مي کند
    او بادبيزن همچنان در دست و مي آيد مگس
  • تا چه رويست آن که حيران مانده ام در وصف او
    صبحي از مشرق همي تابد يکي از روزنش
  • بعد از اين اي يار اگر تفصيل هشياران کنند
    گر در آن جا نام من بيني قلم بر سر زنش
  • نماند فتنه در ايام شاه جز سعدي
    که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش