167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • چو بي دلان همه در کار عشق مي آويخت
    چو ابلهان همه از راه عقل بر مي گشت
  • سعدي چو گرفتار شدي تن به قضا ده
    دريا در و مرجان بود و هول و مخافت
  • بعد از اين عيب و ملامت نکنم مستان را
    که مرا در حق اين طايفه انکار برفت
  • در سرم بود که هرگز ندهم دل به خيال
    به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
  • خال مشکين تو از بنده چرا در خط شد
    مگر از دود دلم روي تو سودا بگرفت
  • هر که دلارام ديد از دلش آرام رفت
    چشم ندارد خلاص هر که در اين دام رفت
  • ماه نتابد به روز چيست که در خانه تافت
    سرو نرويد به بام کيست که بر بام رفت
  • ما قدم از سر کنيم در طلب دوستان
    راه به جايي نبرد هر که به اقدام رفت
  • شايد که در اين دنيا مرگش نبود هرگز
    سعدي که تو جان دارد بل دوستتر از جانت
  • در انديشه ببستم قلم وهم شکستم
    که تو زيباتر از آني که کنم وصف و به يانت
  • در رويت آن که تيغ نظر مي کشد به جهل
    مانند من به تير بلا محکم اوفتد
  • تو را چنان که تويي من صفت ندانم کرد
    که عرض جامه به بازار در نمي گنجد
  • روزي اندر خاکت افتم ور به بادم مي رود سر
    کان که در پاي تو ميرد جان به شيريني سپارد
  • باغ مي خواهم که روزي سرو بالايت ببيند
    تا گلت در پا بريزد و ارغوان بر سر ببارد
  • هزار دشمن اگر در قفاست عارف را
    چو روي خوب تو ديد از قفا چه غم دارد
  • به هرزه در سر او روزگار کردم و او
    فراغت از من و از روزگار من دارد
  • درد دل پيش که گويم که بجز باد صبا
    کس ندانم که در آن کوي مجالي دارد
  • اي که گفتي مرو اندر پي خون خواره خويش
    با کسي گوي که در دست عناني دارد
  • چندين وفا که کرد چو من در هواي تو
    وان گه ز دست هجر تو چندين جفا که برد
  • سودا مپز که آتش غم در دل تو نيست
    ما را غم تو برد به سودا تو را که برد
  • هر کو نصيحت مي کند در روزگار حسن او
    ديوانگان عشق را ديگر به سودا مي برد
  • کيست آن فتنه که با تير و کمان مي گذرد
    وان چه تيرست که در جوشن جان مي گذرد
  • هر که در شهر دلي دارد و ديني دارد
    گو حذر کن که هلاک دل و دين مي گذرد
  • از دامن که تا به در شهر بساطي
    از سبزه بگسترد و بر او لاله فشان کرد
  • ديوانگان خود را مي بست در سلاسل
    هر جا که عاقلي بود اين جا دم از جنون زد
  • يا رب دلي که در وي پرواي خود نگنجد
    دست محبت آن جا خرگاه عشق چون زد
  • سعدي ز خود برون شو گر مرد راه عشقي
    کان کس رسيد در وي کز خود قدم برون زد
  • چون تويي را چو مني در نظر آيد هيهات
    که قيامت رسد اين رشته به هم يا نرسد
  • شب عاشقان بي دل چه شبي دراز باشد
    تو بيا کز اول شب در صبح باز باشد
  • چه نماز باشد آن را که تو در خيال باشي
    تو صنم نمي گذاري که مرا نماز باشد
  • ندارد با تو بازاري مگر شوريده اسراري
    که مهرش در ميان جان و مهرش بر دهان باشد
  • به درياي غمت غرقم گريزان از همه خلقم
    گريزد دشمن از دشمن که تيرش در کمان باشد
  • خلايق در تو حيرانند و جاي حيرتست الحق
    که مه را بر زمين بينند و مه بر آسمان باشد
  • به شمشير از تو نتوانم که روي دل بگردانم
    و گر ميلم کشي در چشم ميلم همچنان باشد
  • تو در آينه نگه کن که چه دلبري وليکن
    تو که خويشتن ببيني نظرت به ما نباشد
  • اين دلبري و شوخي از سرو و گل نيايد
    وين شاهدي و شنگي در ماه و خور نباشد
  • چه کسي که هيچ کس را به تو بر نظر نباشد
    که نه در تو بازماند مگرش بصر نباشد
  • همه شب در اين حديثم که خنک تني که دارد
    مژه اي به خواب و بختي که به خواب درنباشد
  • قمري که دوست داري همه روز دل بر آن نه
    که شبيت خون بريزد که در او قمر نباشد
  • چه وجود نقش ديوار و چه آدمي که با او
    سخني ز عشق گويند و در او اثر نباشد
  • گر هر که در جهان را شايد که خون بريزي
    با يار مهربانت بايد که کين نباشد
  • پري رويي و مه پيکر سمن بويي و سيمين بر
    عجب کز حسن رويت در جهان غوغا نمي باشد
  • جهاني در پيت مفتون به جاي آب گريان خون
    عجب مي دارم از هامون که چون دريا نمي باشد
  • طرفه مدار اگر ز دل نعره بيخودي زنم
    کآتش دل چو شعله زد صبر در او محال شد
  • از خيال تو به هر سو که نظر مي کردم
    پيش چشمم در و ديوار مصور مي شد
  • باور از بخت ندارم که به صلح از در من
    آن بت سنگ دل سخت کمان بازآمد
  • اين که سرش در کمند جان به دهانش رسيد
    مي نکند التفات آن که به دستش کمند
  • به چند حيله شبي در فراق روز کنم
    و گر نبينمت آن روز هم به شب ماند
  • بسي بگشت و غمت در دلم مقام گرفت
    کجا رود که هم آن جاي جاي مي داند
  • عاشقان دارند کار و عارفان دانند حال
    اين سخن در دل فرود آيد که از جان گفته اند