نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سعدي
چو بي دلان همه
در
کار عشق مي آويخت
چو ابلهان همه از راه عقل بر مي گشت
سعدي چو گرفتار شدي تن به قضا ده
دريا
در
و مرجان بود و هول و مخافت
بعد از اين عيب و ملامت نکنم مستان را
که مرا
در
حق اين طايفه انکار برفت
در
سرم بود که هرگز ندهم دل به خيال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
خال مشکين تو از بنده چرا
در
خط شد
مگر از دود دلم روي تو سودا بگرفت
هر که دلارام ديد از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که
در
اين دام رفت
ماه نتابد به روز چيست که
در
خانه تافت
سرو نرويد به بام کيست که بر بام رفت
ما قدم از سر کنيم
در
طلب دوستان
راه به جايي نبرد هر که به اقدام رفت
شايد که
در
اين دنيا مرگش نبود هرگز
سعدي که تو جان دارد بل دوستتر از جانت
در
انديشه ببستم قلم وهم شکستم
که تو زيباتر از آني که کنم وصف و به يانت
در
رويت آن که تيغ نظر مي کشد به جهل
مانند من به تير بلا محکم اوفتد
تو را چنان که تويي من صفت ندانم کرد
که عرض جامه به بازار
در
نمي گنجد
روزي اندر خاکت افتم ور به بادم مي رود سر
کان که
در
پاي تو ميرد جان به شيريني سپارد
باغ مي خواهم که روزي سرو بالايت ببيند
تا گلت
در
پا بريزد و ارغوان بر سر ببارد
هزار دشمن اگر
در
قفاست عارف را
چو روي خوب تو ديد از قفا چه غم دارد
به هرزه
در
سر او روزگار کردم و او
فراغت از من و از روزگار من دارد
درد دل پيش که گويم که بجز باد صبا
کس ندانم که
در
آن کوي مجالي دارد
اي که گفتي مرو اندر پي خون خواره خويش
با کسي گوي که
در
دست عناني دارد
چندين وفا که کرد چو من
در
هواي تو
وان گه ز دست هجر تو چندين جفا که برد
سودا مپز که آتش غم
در
دل تو نيست
ما را غم تو برد به سودا تو را که برد
هر کو نصيحت مي کند
در
روزگار حسن او
ديوانگان عشق را ديگر به سودا مي برد
کيست آن فتنه که با تير و کمان مي گذرد
وان چه تيرست که
در
جوشن جان مي گذرد
هر که
در
شهر دلي دارد و ديني دارد
گو حذر کن که هلاک دل و دين مي گذرد
از دامن که تا به
در
شهر بساطي
از سبزه بگسترد و بر او لاله فشان کرد
ديوانگان خود را مي بست
در
سلاسل
هر جا که عاقلي بود اين جا دم از جنون زد
يا رب دلي که
در
وي پرواي خود نگنجد
دست محبت آن جا خرگاه عشق چون زد
سعدي ز خود برون شو گر مرد راه عشقي
کان کس رسيد
در
وي کز خود قدم برون زد
چون تويي را چو مني
در
نظر آيد هيهات
که قيامت رسد اين رشته به هم يا نرسد
شب عاشقان بي دل چه شبي دراز باشد
تو بيا کز اول شب
در
صبح باز باشد
چه نماز باشد آن را که تو
در
خيال باشي
تو صنم نمي گذاري که مرا نماز باشد
ندارد با تو بازاري مگر شوريده اسراري
که مهرش
در
ميان جان و مهرش بر دهان باشد
به درياي غمت غرقم گريزان از همه خلقم
گريزد دشمن از دشمن که تيرش
در
کمان باشد
خلايق
در
تو حيرانند و جاي حيرتست الحق
که مه را بر زمين بينند و مه بر آسمان باشد
به شمشير از تو نتوانم که روي دل بگردانم
و گر ميلم کشي
در
چشم ميلم همچنان باشد
تو
در
آينه نگه کن که چه دلبري وليکن
تو که خويشتن ببيني نظرت به ما نباشد
اين دلبري و شوخي از سرو و گل نيايد
وين شاهدي و شنگي
در
ماه و خور نباشد
چه کسي که هيچ کس را به تو بر نظر نباشد
که نه
در
تو بازماند مگرش بصر نباشد
همه شب
در
اين حديثم که خنک تني که دارد
مژه اي به خواب و بختي که به خواب درنباشد
قمري که دوست داري همه روز دل بر آن نه
که شبيت خون بريزد که
در
او قمر نباشد
چه وجود نقش ديوار و چه آدمي که با او
سخني ز عشق گويند و
در
او اثر نباشد
گر هر که
در
جهان را شايد که خون بريزي
با يار مهربانت بايد که کين نباشد
پري رويي و مه پيکر سمن بويي و سيمين بر
عجب کز حسن رويت
در
جهان غوغا نمي باشد
جهاني
در
پيت مفتون به جاي آب گريان خون
عجب مي دارم از هامون که چون دريا نمي باشد
طرفه مدار اگر ز دل نعره بيخودي زنم
کآتش دل چو شعله زد صبر
در
او محال شد
از خيال تو به هر سو که نظر مي کردم
پيش چشمم
در
و ديوار مصور مي شد
باور از بخت ندارم که به صلح از
در
من
آن بت سنگ دل سخت کمان بازآمد
اين که سرش
در
کمند جان به دهانش رسيد
مي نکند التفات آن که به دستش کمند
به چند حيله شبي
در
فراق روز کنم
و گر نبينمت آن روز هم به شب ماند
بسي بگشت و غمت
در
دلم مقام گرفت
کجا رود که هم آن جاي جاي مي داند
عاشقان دارند کار و عارفان دانند حال
اين سخن
در
دل فرود آيد که از جان گفته اند
صفحه قبل
1
...
2878
2879
2880
2881
2882
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن