167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز شرم سبزه خط تو، طوطي خوش حرف
    چو مغز پسته نهان در ميان شکر گشت
  • ز طوق فاختگان نام سرو حلقه کنند
    در آن چمن که نهال تو سايه گستر گشت
  • مرا به دفتر بال هما فريب مده
    که در خرابه نم اين رساله ابتر گشت
  • چه چاشني به سخن داد خامه صائب؟
    که قند در نظر طوطيان مکرر گشت
  • ز بس که تير نگاهش بلند پروازست
    ز دور در نظر او او نمي توانم گشت
  • مگير از سر زانوي فکر سر زنهار
    که غنچه هر چه طلب کرد در گريبان يافت
  • ز کاوش جگر فکر نااميد مباش
    که ذره در دل خود آفتاب تابان يافت
  • ز کاوش جگر فکر نااميد مباش
    که ذره در دل خود آفتاب تابان يافت
  • هزار سختي ناديده در کمين دارد
    کسي که کام دل از روزگار آسان يافت
  • فغان که کوهکن ساده دل نمي داند
    که راه در دل خوبان به زور نتوان يافت
  • ز عشق آتشي افتاد در وجود مرا
    که سقف نه فلک از جوش من بلندي يافت
  • ترا که چشم ز نور ستاره خيره شود
    ز آفتاب حقيقت چه در تواني يافت؟
  • چنين که خواب نظربند کرده است ترا
    ز فيض صبح چه مقدار در تواني يافت؟
  • چو عمر مي گذرد در کمين فرصت باش
    که وصل سوخته اي چون شرر تواني يافت
  • ز ديده رفت و قرار از دل شکيبا رفت
    شکست در جگرم سوزن و مسيحا رفت
  • در آن زمان که بريدند دست، مدعيان
    ز تيغ بازي غيرت چه بر زليخا رفت
  • به خون دل، ورقي چند را سيه کردم
    چو لاله زندگيم در سياه کاري رفت
  • ميان مسجد و ميخانه هيچ فرقي نيست
    به اين حضور اگر در نماز خواهي رفت
  • هميشه در ته دل بود ازو شکايت من
    ازين خرابه برون دود اين کباب نرفت
  • ز ترکتاز خزان باخت رنگ هستي را
    گلي که در قدم باد نوبهار نرفت
  • کدام شاخ گل آم پياده در بستان؟
    که آخر از دم سرد خزان سوار نرفت
  • قدم به خاک شهيدان عجب که رنجه کني
    چنين که پاي ترا ناز در نگار گرفت
  • دو صبح دست در آغوش يکدگر کردند
    گلوي شيشه چو با ساعد بلور گرفت
  • دو چشم روشن خود باخت در تماشايش
    ز مصحف رخ او هر کسي که فال گرفت
  • غزل نبود به اين رتبه هيچ گه صائب
    نواي عشق در ايام من کمال گرفت