نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان رهي معيري
لاله رويي نيست تا
در
پاي او سوزم، رهي
ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است
در
چنين عهدي که نزديکان ز هم دوري کنند
ياري غم بين، که از من يک نفس هم دور نيست
لاله رويي نيست تا
در
پاي او سوزم، رهي
ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است
در
چنين عهدي که نزديکان ز هم دوري کنند
ياري غم بين، که از من يک نفس هم دور نيست
هاي هاي گريه
در
پاي توام آمد به ياد
هر کجا شاخ گلي، بر طرف جويي يافتم
غم عشق تو هر دم آتشي
در
دل برافروزد
بسوزد خانه را ناخوانده مهماني که من دارم
در
پيش بي دردان چرا فرياد بي حاصل کنم
گر شکوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل کنم
خواهم، خواهم، خواهم که تو را
در
بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
مرغ حق خواند هر دم،
در
دل شب اي ماه، کز شب عاشق آه
چشم جهان خفته، عاشق خون گريد
من هم از شراب محبت چون تو جرعه نوشم
جان و دل
در
آتش وليکن لاله سان خموشم
فتادم از پا، به ناتواني، چون سايه
در
کوي او
صبا پيامي به مهرباني از من ببر سوي او
کاتشين عذار تو اي گل برده صبر و هوشم
جان و دل
در
آتش وليکن لاله سان خموشم
روزي که دادم جان و دل
در
راه تو از کف دردا نبودم باخبر از خوي تو اي گل
در
پيش بي دردان چرا؟ فرياد بي حاصل کنم
گر شکوه اي ز دل با يار صاحب دل کنم
از گل شنيدم بوي او، مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار کوي او،
در
کوي جان منزلم کنم
ديدي که
در
گرداب غم، از فتنه گردون رهي
افتادم و سرگشته چون امواج دريا شد دلم
با آن که از بي حاصلي سر
در
گريبانم چو گل
شادم که از روشن دلي پاکيزه دامانم چو گل
گلبانگ مستي آفرين همچون رهي سر داده ام من
مرغ شب آهنگم ولي
در
دام غم افتاده ام من
رهي، تا چند سوزم
در
دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهي
آتش اثرم، آتش اثرم، شمع سحرم من، آه
وز باد صبا
در
دشت جنون سرگشته ترم من
اين شعر پس از فوت من، بر سنگ مزارم حک و
در
پايان «سايه عمر» چاپ شود.
ديوان سعدي
باور از مات نباشد تو
در
آيينه نگه کن
تا بداني که چه بودست گرفتار بلا را
هر پارسا را کان صنم
در
پيش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
مي رود تا
در
کمند افتد به پاي خويشتن
گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجير را
من مرغکي پربسته ام زان
در
قفس بنشسته ام
گر زان که بشکستي قفس بنمودمي پرواز را
سعديا دي رفت و فردا همچنان موجود نيست
در
ميان اين و آن فرصت شمار امروز را
سعدي علم شد
در
جهان صوفي و عامي گو بدان
ما بت پرستي مي کنيم آن گه چنين اصنام را
مي با جوانان خوردنم باري تمنا مي کند
تا کودکان
در
پي فتند اين پير دردآشام را
جايي که سرو بوستان با پاي چوبين مي چمد
ما نيز
در
رقص آوريم آن سرو سيم اندام را
سعدي ملامت نشنود ور جان
در
اين سر مي رود
صوفي گران جاني ببر ساقي بياور جام را
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالين
روزي ار با تو نشد دست
در
آغوش مرا
دست من گير که بيچارگي از حد بگذشت
سر من دار که
در
پاي تو ريزم جان را
ليکن آن نقش که
در
روي تو من مي بينم
همه را ديده نباشد که ببينند آن را
در
صورت و معني که تو داري چه توان گفت
حسن تو ز تحسين تو بستست زبان را
بوستان را هيچ ديگر
در
نمي بايد به حسن
بلکه سروي چون تو مي بايد کنار جوي را
سعديا گر بوسه بر دستش نمي ياري نهاد
چاره آن دانم که
در
پايش بمالي روي را
برخاستيم و نقش تو
در
نفس ما چنانک
هر جا که هست بي تو نباشد نشست ما
هر تير که
در
کيشست گر بر دل ريش آيد
ما نيز يکي باشيم از جمله قربان ها
تو برون خبر نداري که چه مي رود ز عشقت
به درآي اگر نه آتش بزنيم
در
حجيبت
چه فتنه بود که حسن تو
در
جهان انداخت
که يک دم از تو نظر بر نمي توان انداخت
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
برست و ولوله
در
باغ و بوستان انداخت
چنان به موي تو آشفته ام به بوي تو مست
که نيستم خبر از هر چه
در
دو عالم هست
من
در
اين جاي همين صورت بي جانم و بس
دلم آن جاست که آن دلبر عيار آن جاست
آتش روي تو زين گونه که
در
خلق گرفت
عجب از سوختگي نيست که خامي عجب ست
هر قضايي سببي دارد و من
در
غم دوست
اجلم مي کشد و درد فراقش سبب ست
زين
در
کجا رويم که ما را به خاک او
و او را به خون ما که بريزد حوالتست
بسيار
در
دل آمد از انديشه ها و رفت
نقشي که آن نمي رود از دل نشان توست
من دگر
در
خانه ننشينم اسير و دردمند
خاصه اين ساعت که گفتي گل به بازار آمدست
گر تو انکار نظر
در
آفرينش مي کني
من همي گويم که چشم از بهر اين کار آمدست
آن چه بر من مي رود دربندت اي آرام جان
با کسي گويم که
در
بندي گرفتار آمدست
صفحه قبل
1
...
2876
2877
2878
2879
2880
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن