167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • به مجلسي که در او داروگير منعي است
    اگر بهشت بود، دلنشين آدم نيست
  • کرم در آب و گل چرخ تنگ ميدان نيست
    به روزنامه خورشيد، مد احسان نيست
  • صدف به کد يمين رزق خويش مي گيرد
    نم سخاوت ذاتي در ابر نيسان نيست
  • به چشم دقت اگر در وجود سير کني
    عيان شود که دل ذره تنگ ميدان نيست
  • دويي به راه نگاه تو خار ريخته است
    وگرنه سبزه بيگانه در گلستان نيست
  • نه هر که حرف شناسد به غور حسن رسد
    سواد خط بناگوش در دبستان نيست
  • توان ز روزن دل چار فصل را ديدن
    چنين بنايي در چارسوي امکان نيست
  • در گشاده بود شرط ميهمان طلبي
    به ميهماني آن کس مرو که خندان نيست
  • کدام مغز که در جستجوي نکهت تو
    چو گردباد، سراسر رو بيابان نيست؟
  • خوشم به دامن صحراي بيخودي صائب
    که نقش پاي غزالي در آن بيابان نيست
  • به بيقراري دل وا شده است ديده ما
    سپند در نظر ما ز بيقراران نيست
  • هميشه ابرتري هست در نظر صائب
    خرابه دل ما بي هواي باران نيست
  • فضاي چرخ مقام نفس کشيدن نيست
    مسوز شمع در آن خانه اي که روزن نيست
  • ز سير دايمي چرخ مي شود معلوم
    که در بساط زمين جاي آرميدن نيست
  • چه خون که در جگرم مي کند پشيماني
    شراب خوردن من کم ز شيشه خوردن نيست
  • زمين چو ريگ روان است بر جناح سفر
    در او فشردن پاي ثبات ممکن نيست
  • به داغ عشق در اينجا اگر نسوخته اي
    ز آفتاب قيامت نجات ممکن نيست
  • ز شيوه تو چنان عام شد گرفتاري
    که سرو و سون آزاد در زمان تو نيست
  • هميشه از رگ گردن، سنانش آماده است
    سري که در قدم خاک آستان تو نيست
  • بناز بر نفس آتشين خود صائب
    که هيچ سينه بي جوش در زمان تو نيست
  • مگر تو خود به خموشي ثناي خودگويي
    وگرنه هيچ زبان در خور ثناي تو نيست
  • مگر ز نعمت ديدار سير چشم شود
    وگرنه هر دو جهان در خور گداي تو نيست
  • به غير خشم که در خوردنش وبالي نيست
    درين بساط دگر روزي حلالي نيست
  • به خوردن دل خود همچو ماه قانع شو
    که در بساط فلک، روزي حلالي نيست
  • هزار عقده فزون است سرو را در دل
    فسانه اي است که آزاده را ملالي نيست