نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان رهي معيري
لب فرو بسته ام از ناله و فرياد، ولي
دل ماتمزده،
در
سينه من نوحه گر است
پاي
در
دامن کشيدن، فتنه از خود راندن است
گر زمين را سيل گيرد کوهسار آسوده است
بنشين چو گل
در
کنارم، تا بشکفد گل ز خارم
اي روي تو لاله زارم، وي موي تو سوسن من
هر نفس
در
باغ طبعم لاله اي رويد، رهي
نغمه سنجان را دل از گلهاي رنگين فارغ است
غم عشق تو، هر دم آتشي
در
دل برافروزد
بسوزد خانه را، ناخوانده مهماني که من دارم
تکيه بر تاب و توان کم کن، که
در
ميدان عشق
آن ز پا افتاده اي، وين ناتواني بيش نيست
هر خس و خاري
در
اين صحرا بهاري داشت ليک
سر بسر دوران عمر ما، خزاني بيش نيست
از طربناکي به رقص آيد سحرگه چون نسيم
هر که چون گل خواب
در
آغوش صحرا ميکند
عشق و مستي را از اين عالم بدان عالم بريم
در
نماند، هرکه امشب فکر فردا ميکند
همچو آن طفلي که
در
وحشت سرائي مانده است
دل درون سينه ام بي طاقتي ها ميکند
رشک ميآيد مرا از جامه بر اندام تو
با تو اي گل، جاي
در
يک پيرهن بايد مرا
يا ز ره وفا بيا، يا ز دل رهي برو
سوخت
در
انتظار تو، جان به لب رسيده ام
در
کنار من ز گرمي برکناري، اي دريغ
وصل و هجران و غم و شادي، بهم باشد مرا
در
خروش آيم، چو بينم کج نهادي هاي خلق
جويبارم، ناله از هر پيچ و خم باشد مرا
ز بس چون غنچه از پاس حيا، سر
در
گريبانم
نگاه من، به چشم آن سهي بالا نمي افتد
چون سايه دور از روي تو، افتاده ام
در
کوي تو
چشم اميدم سوي تو، واي از اميد باطلم
در
کار عشقم يار دل، آگاهم از اسرار دل
غافل نيم از کار دل، وز کار دنيا غافلم
در
عشق و مستي داده ام، بود و نبود خويشتن
اي ساقي مستان بگو، ديوانه ام يا عاقلم؟
چون اشک ميلرزد دلم از موج گيسوئي، رهي
با آنکه
در
طوفان غم، دريا دلم دريا دلم
بعد مرگم، مي کشان
در
ميخانه ها:
آن سيه مستي که خم ها را تهي ميکرد کو؟
در
کار خود زمانه ز ما، ناتوان تر است
با ناتوان تر از تو چه باشد جدال تو؟
نيست با ما لاله و گل را سر الفت، رهي
ميروم تا آشيان
در
سايه خاري کنم
هرکه را
در
محفل هستي، نصيبي داده اند
چنگ نالان، شمع گريان، جام خندان، باد و هست
يک جهان دل بين، که از گيسوي او آويخته
يک چمن گل بين، که
در
پيراهني افتاده است
نور عشق از رخنه دل بر سراي جان دميد
پرتوي
در
کلبه ام از روزني افتاده است
چون نسيم اندام او را بوسه باران کن، رهي
کز هوسناکي چو گل
در
گلشني افتاده است
چون قدح خندم به بخت خود که
در
بزم وجود
باده از خون دل زار است، ميناي مرا
تا نپنداري فلک، روزي به کس ارزان دهد
جان ستاند
در
بها گردون به هر کس نان دهد
هر زمان سوزد، ز محرومي به داغ ديگرش
لاله آسا، هرکه را رنگي
در
اين بستان دهد
ناصحم گويد: صبوري پيشه کن
در
عشق دوست
کز صبوري به شود درد تو اما کي شود؟
از آن خندي به روي مدعي همچون قدح اي گل
که گريان
در
ميان بزم، چون مينا کني ما را
نهان
در
زير دامن، آتش سوزان نمي ماند
تو اي سوز محبت، عاقبت رسوا کني ما را
من و از طعنه اغيار، چون بلبل فغان کردن
تو و
در
دامن هر خار، چون گل آرميدنها
هر که را
در
محفل هستي، نصيبي داده اند
چنگ نالان، شمع گريان، جام خندان باد و هست
مدعي
در
گوش او از ما بدي ها گفته است
ورنه بهر چيست؟ امشب از رهي پرهيز او
من خم شدم به چاره گري،
در
برابرش
و آن مه نهاد بر کف من، پاي نرم خويش
وين گوهري، که
در
نظرت سنگ ساده است
بر پاي آن پري، چو رهي بوسه داده است
به نعمتي که مرا داده اي، هزاران شکر
که من نه
در
خور لطف و عطاي چندينم
گفت با صاحبدلي، مردي که بهمان
در
نهفت
قصد دارد تا به تيغت سر جدا از تن کند
خار و خس را، چون
در
اين گلشن بهاست
گل چرا بي قدر با صدرنگ و بوست
به درد و داغ
در
اين گوشه سوختيم و نبود
کسي که برزند آبي بر آتش دل ما
دوست خون دل ما خورد به جاي مي ناب
در
عوض زهر بلا ريخت به پيمانه ما
به که
در
فکر وطن، باشيم و فکر کار او
پيش از آن کز دستها بيرون رود کار وطن
بجز من و تو، که
در
پاي دوست سوخته ايم
رهي، ز آتش گل، خار و خس نمي سوزد
ترحمي، که ز طوفان اشک و آه چو شمع
در
آب و آتشم، از پاي تا بسر بي تو
مردم چشم هنر، از داغ او،
در
خون نشست
گرچه مردم را، طريق مردمي، از ياد رفت
ترا مگر به تو نسبت کنم به جلوه ناز
که
در
تصور از اين خوبتر نمي آيد
از محبت نيست، گر با غير، آن بدخو نشست
تا مرا از رشک سوزد،
در
کنار او نشست
لاله روئي نيست تا
در
پاي او سوزم، رهي
ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است
از محبت نيست، گر با غير آن بدخو نشست
تا مرا از رشک سوزد،
در
کنار او نشست
صفحه قبل
1
...
2875
2876
2877
2878
2879
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن