167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • گر چه ما بنياد عمر از باده ويران کرده ايم
    کي بود گنجي چو ما در کنج هر ويرانه ئي
  • روشنست اين کانکه از سوداي او در آتشيم
    شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه ئي
  • حيف باشد چون تو شهبازي که عالم صيد تست
    در چنين دامي شده نخجير آب و دانه ئي
  • رباعيات خيام

  • مائيم و مي و مطرب و اين کنج خراب
    جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
  • هان تا ننهيم جام مي از کف دست
    در بي خبري مرد چه هشيار و چه مست
  • هر ذره که در خاک زميني بوده است
    پيش از من و تو تاج و نگيني بوده است
  • مي نوش که عمريکه اجل در پي اوست
    آن به که به خواب يا به مستي گذرد
  • ديوان رودکي

  • خيال رزم تو گر در دل عدو گردد
    ز بيم تيغ تو بندش جدا شود از بند
  • دام طمع از ماهي در آب فگندند
    نه مرد به جاي آمد و نه دام و نه ماهي
  • آن کس که ترا ديد و ترا بيند در جنگ
    داند که: تو با شير به شمشير درآيي
  • هيچ راحت مي نبينم در سرود و رود تو
    جز که از فرياد و زخمه ات خلق را کاتوره خاست
  • دل از دنيا بردار و به خانه بنشين پست
    فرا بند در خانه به فلج و بپژاوند
  • در عمل تا دير بازي و درازي ممکنست
    چون عمل بادا ترا عمر دراز و دير باز
  • کير آلوده بياري و نهي در کس من
    بوسه اي چند برو بر نهي و بر نس من
  • ديوان رهي معيري

  • ور نماند از لاله احمر نشان در طرف باغ
    باده خور تا گونه ات چون لاله گردد احمري
  • گل و بلبل همه در بوس و کنارند ز عشق
    گل من، سرمکش از عاشقي و بوس و کنار
  • به روي لاله در اين هفته، لاله گون مي نوش
    که هفته دگر از بوستان شود سفري
  • از آن خندي به روي مدعي، همچون قدح اي گل
    که گريان در ميان بزم، چون مينا کني ما را
  • نهان در زير دامن، آتش سوزان نمي ماند
    تو اي سوز محبت، عاقبت رسوا کني ما را
  • جز بي غمي، غمين نکند هيچ کس مرا
    در دل غمي که هست، همين است و بس مرا
  • به يک دو جام، اگر در نيامد از پا عقل
    ز دست يار پريچهره، جام ديگر گير
  • عشرتي دارم به ياد روي آن گل در قفس
    عشق افکنده است با يوسف به يک زندان مرا
  • زان کلامم آتشين آمد که دور از او رهي
    روز و شب چون شمع باشد آشتي در جان مرا
  • قدر ياران چون روند از چشم هم روشن شود
    در جهان کس قيمت صحبت نميداند که چيست؟
  • بس که طاقت سوز باشد ناله مستانه ام
    شب به محفل، پنبه در گوش است مينا را همي
  • چون سيه روزي که سوزد در غم بخت بلند
    ميکشد دل حسرت آن سرو بالا را همي
  • بهره ياب از دولتم تا با توام خلوت نشين
    بر کنار از محنتم تا در کنار من تويي
  • اين حريفان در شب عشرت مرا يارند و بس
    روز محنت آنکه مي آيد به کار من تويي
  • به غير غم، که بود يار و آشناي رهي؟
    ز دوستان، که نهد پاي در سراي رهي؟
  • خفتم به ياد يار در آغوش گل ولي
    آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟
  • از بس که خون فرو چکد از تيغ آسمان
    ماند شفق به دامن در خون کشيده اي
  • تب کشاند آن تازه گل را بر سر بالين من
    بعد از اين تا زنده باشم حلقه در گوشم تبم
  • شدم به ياد تو خاموش، آنچنان که دگر
    فغان هم از دل سنگم به در نمي آيد
  • تو را بجز به تو نسبت نمي توانم کرد
    که در تصور از اين خوبتر نمي آيد
  • هر شب از اندام او هنگامه اي خيزد، رهي
    خاصه هنگامي که در آغوش من آيد به رقص
  • مزن مزن، پس از اين در دل آتشم، که ز تو
    بسا بسا، که بدين خسته دل غمان آمد
  • زان مي که در شبهاي غم، بارد فروغ صبحدم
    غافل کند از بيش و کم، فارغ ز تشويشم کند
  • سوزد مرا سازد مرا، در آتش اندازد مرا
    وز من رها سازد مرا، بيگانه از خويشم کند
  • رهي، تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
    به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهي
  • در پيش بي دردان چرا، فرياد بيحاصل کنم؟
    گر شکوه اي دارم ز دل، با يار صاحبدل کنم
  • از گل شنيدم بوي او، مستانه رفتم سوي او
    تا چون غبار کوي او، در کوي جان منزل کنم
  • درون آتش از آنم که آتشين گل من
    ترا چو پاره دل، در کنار بايد و نيست
  • چون صبا در زير زلفش هر کجا کردم گذار
    يک جهان دل، بسته بر هر تار موئي يافتم
  • گفتي اندر خواب بيني بعد ازين روي مرا
    ماه من، در چشم عاشق آب هست و خواب نيست
  • چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه ميريزد
    من از ساقي ستم جويم، من از شاهد جفا خواهم
  • چندين «رهي » چه نالي از داغ بي نصيبي؟
    در پاي لاله رويان اين بس که خاک راهي
  • چو گل ز دست تو جيب دريده اي دارم
    چو لاله دامن در خون کشيده اي دارم
  • شست و شو در چشمه خورشيد کرد، از آن سبب
    نور هستي بخش ميبارد، ز هفت اندام صبح
  • گر ننوشيده است در خلوت نبيد مشک بوي
    از چه آيد هر نفس، بوي بهشت از کام صبح؟
  • شب، يار من تب است و غم سينه سوز هم
    تنها نه شب در آتشم اي گل، که روز هم