نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
در
مدح سلطان جهان باشم چو شمع آتش زبان
زيرا که از دور زمان هذا نصيبي ليلتي
از آن ترسم که صيادي بمکرش صيد گرداند
که او پرواز نتواند که دائم
در
قفس بودي
چنان سرمست مي گشتم ز آوازش که
در
شبها
که ياد آوري از شحنه کرا بيم از عسس بودي
همچو خواجو سر و سامان من از دست برفت
زانکه
در
قصد من بي سر و سامان بودي
چو خواهد چه زهد فروشي چو از جام مي نشکيبي
ز خوبان کناره چه گيري چو
در
آروزي کناري
گر کسي برخورد از لعل لبت اولي من
ور دل از دست رود
در
سر زلفت باري
مي روي فارغ و خلقي نگران از پس و پيش
تا تو يک ره ز سر لطف
در
ايشان نگري
ميا
در
قلب عشق ايدل که بازي نيست جانبازي
مکن بر جان خويش آخر ز راه کين کمين سازي
چو مي سوزيم و مي سازيم همچون عود
در
چنگت
چرا اي مطرب مجلس دمي با ما نمي سازي
چه باشد چون من نالان بضربت گشته ام قانع
اگر يک نوبتم
در
برکشي چون ساز و بنوازي
مرا تا جان بود
در
تن ز پايت برندارم سر
گر از دستم بري بيرون و از پايم دراندازي
متاب روي ز مهر ار چه آفتاب منير
بحسن خويش مناز ار چه
در
تنعم و نازي
عاقبت هر که کند
در
رخ و چشم تو نگاه
هيچ شک نيست که بيخواب و خور آيد روزي
بفکنم پيش رخش جان و جهان را ز نظر
گرم آن جان جهان
در
نظر آيد روزي
خيز خواجو که گل از غنچه برون مي آيد
بلبلي چون تو کنون حيف بود
در
قفسي
تو خضر وقتي و شب ظلمتست
در
قدح آويز
که باده آب حياتست خاصه از لب ساقي
دوش بر طرف چمن گلبانگ مي زد بلبلي
مي فکند از ناله هر دم
در
گلستان غلغلي
هيچ بادي بر نمي آيد
در
اين طوفان و موج
که افکند از کشتي ما تخته ئي بر ساحلي
حاصلي
در
عشق ممکن نيست جز بي حاصلي
چون توان کردن چو ما را نيست زين به حاصلي
بر سر کوي غمت هر جا که پايي مي نهم
بينم از دست سرشک ديده پايي
در
گلي
گر چه مه
در
عالم آرائي ز گيتي بر سر آمد
کي تواند شد مقابل با رخت از ناتمامي
از قدم دم چون توانم زد که
در
راه تو هست
ز اول صبح ازل تا آخر محشر دمي
کاج نراندي اي صنم توسن سرکش از برم
تا ز دو ديده
در
پيت خون جگر نراندمي
خواجو اگر چو دود دل دست
در
آه من زدي
گر بزمين فرو شدي بر فلکش رساندمي
در
آرزوي لعل تو بينم که هر نفس
جانم چو جام مي به لب آيد هزار پي
گل را چه غم ز زاري بلبل که
در
چمن
او را هزار عاشق زارست همچو وي
ز تو ديده چون بدوزم که توئي چراغ ديده
ز تو کي کنار گيرم که تو
در
ميان جاني
چون تو سرگردان نگشتي منکر گوي از چه گردي
چون تو
در
ميدان نبودي حال چوگانرا چه داني
ايا صبا خبري کن مرا از آن که تو داني
بدان زمين گذري کن
در
آن زمان که تو داني
مرا مگوي چه گوئي هر آن سخن که تو خواهي
ز من مپرس کجائي
در
آن مکان که تو داني
چون
در
آن منزل فرخنده عنان باز کشيدي
خيمه زن بر سر ميدان سواري که تو داني
همچو ريحان تو
در
تابم از آن روي که دارم
از سواد خط سبز تو غباري که تو داني
در
قدح ريز شرابي ز لب لعل که خواجو
دارد از مستي چشم تو خماري که تو داني
در
آن مجلس چو مستانرا ز ساغر سرگران بيني
سبک رطل گران خواه از سبک روحان روحاني
در
باز جان گر آرزوي جان طلب کني
بگذر ز سر اگر سر و سامان طلب کني
در
گذر از ظلمت دل غرق سياهي چه شوي
واب خور از مشرب جان چشمه حيوان چکني
گر تو نئي رنج روان خون ضعيفان چه خوري
ور تو نئي گنج روان
در
دل ويران چکني
گر چه سر بر خط هندوي تو دارد دايم
اي بسا کار سر زلف که
در
پا فکني
دور از تو گر چه ز آتش دل
در
جهنمم
دارم طمع که روضه رضوان من شوي
قامتم شد چون کمند زلف مهرويان دو تا
بسکه مي جويم دل سرگشته را
در
خاک کوي
ور نيايد دهنت
در
نظر اي جان جهان
نکنم ميل سوي جان و جهان يک سر موي
آزاد باشد از سر صحرا و پاي گل
در
خانه هر کرا چو تو سروي بود سهي
چون درآئي نتوانم که مراد از تو بجويم
که من از خود بروم چون تو پري چهره
در
آئي
تو جدائي که جدائي طلبي هر نفس از ما
گر چه هر جا که توئي
در
دل پرحسرت مائي
دل شوريده که گم کردن و دادم بر باد
مي برم
در
خم آن طره مشکين بوئي
در
باغ بتم بايد کز پرده برون آيد
ور ني به چه کار آيد گل بي رخ گلروئي
تا کشيدي نيل بر ماه از پي داغ صبوح
چشمه نيل از حسد
در
چشم لات آورده ئي
سرو ما را چون کشيدي
در
بر آخر راست گوي
کز وصالش شاخ شادي را ببار آورده ئي
نيک بيرون برده ئي راه از شکنج زلف او
چون شبي تا روز
در
تاريک جائي بوده ئي
هيچ بوئي برده ئي کو
در
وفا و عهد کيست
تا عبير آميز بزم بيوفائي بوده ئي
صفحه قبل
1
...
2873
2874
2875
2876
2877
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن