نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
ايکه گفتي جز بدن سرو روانرا هيچ نيست
آب را
در
سايه او بين رواني بي بدن
خيز و
در
بحر عدم غوطه خور و ما را بين
چشم موج افکن ما بنگر و دريا را بين
چه شد که با من سرگشته کينه مي ورزي
ز دره مهر نباشد بهيچ رو
در
کين
چنگ
در
زنجير گيسوي نگاري زن که هست
چين زلفش فارغ از تاب و خم ابرو ز چين
اگر
در
باغ بخرامد سهي سرو سمن بويم
خلايق را گمان افتد که فردوسست و حور العين
در
ختن چون زلف چين بر چين مشک آساي او
نافه تاتار نبود ور بود نبود چنين
مطرب سازنده گو امشب دمي با ما بساز
ورنه چون دم برکشم
در
دم بسوزم ساز او
گر چه چنگز خان بشمشير جفا عالم گرفت
اينهمه قتل و ستم واقع نشد
در
جاق او
در
بغلتاق مرصع دوش چون مه مي گذشت
او ملول از ما و ما از جان و دل مشتاق او
گر چه عامي را چو من سلطان نيارد
در
نظر
همچنان اميد مي دارم بلطف عام او
ايکه چو موي شد تنم
در
هوس ميان تو
هيچ نمي رود برون از دل من دهان تو
تا ببيني دل شوريده خلقي
در
بند
بگشا تابي از آن موي که من دانم و تو
در
بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
بشنو از برگ گل آن بوي که من دانم و تو
در
دم صبح به مرغان سحر خوان برسان
نکهت آن گل خودروي که من دانم و تو
گر چه بجاي من ترا هست هزار معتقد
در
دو جهان مرا کنون نيست کسي به جاي تو
مي فتم و نمي فتد
در
کف من عنان تو
مي روم و نمي روم از سر من هواي تو
در
رخم از نظر کني ور بسرم گذر کني
جان بدهم بروي تو سر بنهم براي تو
صبر چون
در
مرض خسته دلان نافع نيست
درد ما را بجز از صبر دوا چيست بگو
چون تشنه کو نظر کند از دور
در
زلال
مي کرد چشمم از سر حسرت درو نگاه
روي اين چرخ سيه روي ستمکاره سياه
که رخم کرد سيه
در
غم آن روي چو ماه
کار من هست چو گيسوي تو دايم
در
هم
پشت من هست چو ابروي تو پيوسته دوتاه
آه من گر نکند
در
دل سخت تواثر
زان دل سنگ جفا کار دلا زار تو آه
بر
در
دير مغان از کفر و دين رخ تافته
واستين افشانده بر اسلام و ايمان باخته
با دل پر آتش و سوز جگر پروانه وار
خويش را
در
پاي شمع مي پرستان باخته
هر که گويد گل برخسار تو ماند يا بهار
آب گل بردست و بادي
در
بهار انداخته
من خسته چون ز عالم دل ريش
در
تو بستم
بسرت بگو که داري درم از چه باب بسته
شد ز سوداي تو موئي تن خواجو و آن موي
همچو گيسوي تو
در
حلقه و تاب افتاده
دمبدم
در
گوشه هاي باغ گويد باغبان
چشم خواجو بين دم از سر چشمه هاي ما زده
دلدار من جاندار من شمشاد خوش رفتار من
چون ديده
در
بار من لعلش گهر بار آمده
بر ماه چنبر ديده ئي
در
پسته شکر ديده ئي
وز شاخ عرعر ديده ئي سيب و سمن بار آمده
بنگر بشبگير اي صبا خواجو چو مرغ خوش نوا
برطرف بستان از هوا
در
ناله زار آمده
بيرون ز طره تو شبي کس نشان نداد
بر خور فکنده سايه و بس
در
خور آمده
در
فنا محو شو و گنج بقا حاصل کن
بگذر از ملک وجود و عدم از دست مده
گناه ار ديده کرد اول چرا تهمت نهم بر دل
ور از دل
در
وجود آمد چه تاوانست بر ديده
دلم ببوي تو بر باد رفت و مي بينم
که
در
هوا طيران مي کند چو طياره
ترک من هر لحظه گيرد با من از سر خرخشه
زلف کج طبعش کشد هر ساعتم
در
خرخشه
راستي را
در
چمن هر دم به پشتي قدش
مي کند باد صبا با شاخ عرعر خرخشه
خوشا ميان گلستان و جام مي بر کف
کنار پر گل و نسرين و
در
ميان شيشه
جاي دل
در
شکن زلف تو مي بينم و بس
ليک هر جا که توئي بر دل من داري جاي
هر که
در
ابروي چون ماه نوت دارد چشم
گردد از مهر تو چون ماه نو انگشت نماي
ز شوق سيب سيمينت سرشکم بر رخ چون زر
بدان ماند که
در
آبان نشيند ژاله برآبي
چرا هرلحظه چون طاوس
در
بوم دگر گردي
چرا هر روز چون خورشيد بر بامي دگر تابي
ترا اي نرگس دلبر چو عين فتنه مي بينم
چگونه فتنه بيدارست و چون بختم تو
در
خوابي
برو خواجو که تا هستي نباشي خالي از مستي
اگر پيوسته چون چشم بتان
در
طاق محرابي
بگردان جام و
در
چرخ آر سر مستان مهوش را
که جز بر خون هشياران نگردد چرخ دولابي
خود پرستي مکن ار زانکه خدا مي طلبي
در
فنا محو شو ار ملک بقا مي طلبي
کارت از چين سر زلف بتان
در
گرهست
وين عجبتر که از آن مشک ختا مي طلبي
سر خود پيش نه ار پاي درين راه نهي
غرق اين بحر شو ار
در
تمني طلبي
در
تاب مي شد جان مه چون چهره مي افروختي
تاريک مي شد چشم شب چون طره مي پيراستي
گر همچو شمع انجمن آتش زنم
در
جان و تن
عيبم مکن اي سيمتن هذا نصيبي ليلتي
صفحه قبل
1
...
2872
2873
2874
2875
2876
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن