167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • ايکه گفتي جز بدن سرو روانرا هيچ نيست
    آب را در سايه او بين رواني بي بدن
  • خيز و در بحر عدم غوطه خور و ما را بين
    چشم موج افکن ما بنگر و دريا را بين
  • چه شد که با من سرگشته کينه مي ورزي
    ز دره مهر نباشد بهيچ رو در کين
  • چنگ در زنجير گيسوي نگاري زن که هست
    چين زلفش فارغ از تاب و خم ابرو ز چين
  • اگر در باغ بخرامد سهي سرو سمن بويم
    خلايق را گمان افتد که فردوسست و حور العين
  • در ختن چون زلف چين بر چين مشک آساي او
    نافه تاتار نبود ور بود نبود چنين
  • مطرب سازنده گو امشب دمي با ما بساز
    ورنه چون دم برکشم در دم بسوزم ساز او
  • گر چه چنگز خان بشمشير جفا عالم گرفت
    اينهمه قتل و ستم واقع نشد در جاق او
  • در بغلتاق مرصع دوش چون مه مي گذشت
    او ملول از ما و ما از جان و دل مشتاق او
  • گر چه عامي را چو من سلطان نيارد در نظر
    همچنان اميد مي دارم بلطف عام او
  • ايکه چو موي شد تنم در هوس ميان تو
    هيچ نمي رود برون از دل من دهان تو
  • تا ببيني دل شوريده خلقي در بند
    بگشا تابي از آن موي که من دانم و تو
  • در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
    بشنو از برگ گل آن بوي که من دانم و تو
  • در دم صبح به مرغان سحر خوان برسان
    نکهت آن گل خودروي که من دانم و تو
  • گر چه بجاي من ترا هست هزار معتقد
    در دو جهان مرا کنون نيست کسي به جاي تو
  • مي فتم و نمي فتد در کف من عنان تو
    مي روم و نمي روم از سر من هواي تو
  • در رخم از نظر کني ور بسرم گذر کني
    جان بدهم بروي تو سر بنهم براي تو
  • صبر چون در مرض خسته دلان نافع نيست
    درد ما را بجز از صبر دوا چيست بگو
  • چون تشنه کو نظر کند از دور در زلال
    مي کرد چشمم از سر حسرت درو نگاه
  • روي اين چرخ سيه روي ستمکاره سياه
    که رخم کرد سيه در غم آن روي چو ماه
  • کار من هست چو گيسوي تو دايم در هم
    پشت من هست چو ابروي تو پيوسته دوتاه
  • آه من گر نکند در دل سخت تواثر
    زان دل سنگ جفا کار دلا زار تو آه
  • بر در دير مغان از کفر و دين رخ تافته
    واستين افشانده بر اسلام و ايمان باخته
  • با دل پر آتش و سوز جگر پروانه وار
    خويش را در پاي شمع مي پرستان باخته
  • هر که گويد گل برخسار تو ماند يا بهار
    آب گل بردست و بادي در بهار انداخته
  • من خسته چون ز عالم دل ريش در تو بستم
    بسرت بگو که داري درم از چه باب بسته
  • شد ز سوداي تو موئي تن خواجو و آن موي
    همچو گيسوي تو در حلقه و تاب افتاده
  • دمبدم در گوشه هاي باغ گويد باغبان
    چشم خواجو بين دم از سر چشمه هاي ما زده
  • دلدار من جاندار من شمشاد خوش رفتار من
    چون ديده در بار من لعلش گهر بار آمده
  • بر ماه چنبر ديده ئي در پسته شکر ديده ئي
    وز شاخ عرعر ديده ئي سيب و سمن بار آمده
  • بنگر بشبگير اي صبا خواجو چو مرغ خوش نوا
    برطرف بستان از هوا در ناله زار آمده
  • بيرون ز طره تو شبي کس نشان نداد
    بر خور فکنده سايه و بس در خور آمده
  • در فنا محو شو و گنج بقا حاصل کن
    بگذر از ملک وجود و عدم از دست مده
  • گناه ار ديده کرد اول چرا تهمت نهم بر دل
    ور از دل در وجود آمد چه تاوانست بر ديده
  • دلم ببوي تو بر باد رفت و مي بينم
    که در هوا طيران مي کند چو طياره
  • ترک من هر لحظه گيرد با من از سر خرخشه
    زلف کج طبعش کشد هر ساعتم در خرخشه
  • راستي را در چمن هر دم به پشتي قدش
    مي کند باد صبا با شاخ عرعر خرخشه
  • خوشا ميان گلستان و جام مي بر کف
    کنار پر گل و نسرين و در ميان شيشه
  • جاي دل در شکن زلف تو مي بينم و بس
    ليک هر جا که توئي بر دل من داري جاي
  • هر که در ابروي چون ماه نوت دارد چشم
    گردد از مهر تو چون ماه نو انگشت نماي
  • ز شوق سيب سيمينت سرشکم بر رخ چون زر
    بدان ماند که در آبان نشيند ژاله برآبي
  • چرا هرلحظه چون طاوس در بوم دگر گردي
    چرا هر روز چون خورشيد بر بامي دگر تابي
  • ترا اي نرگس دلبر چو عين فتنه مي بينم
    چگونه فتنه بيدارست و چون بختم تو در خوابي
  • برو خواجو که تا هستي نباشي خالي از مستي
    اگر پيوسته چون چشم بتان در طاق محرابي
  • بگردان جام و در چرخ آر سر مستان مهوش را
    که جز بر خون هشياران نگردد چرخ دولابي
  • خود پرستي مکن ار زانکه خدا مي طلبي
    در فنا محو شو ار ملک بقا مي طلبي
  • کارت از چين سر زلف بتان در گرهست
    وين عجبتر که از آن مشک ختا مي طلبي
  • سر خود پيش نه ار پاي درين راه نهي
    غرق اين بحر شو ار در تمني طلبي
  • در تاب مي شد جان مه چون چهره مي افروختي
    تاريک مي شد چشم شب چون طره مي پيراستي
  • گر همچو شمع انجمن آتش زنم در جان و تن
    عيبم مکن اي سيمتن هذا نصيبي ليلتي