167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز نقطه تخم محبت فشانده در دلها
    ز نوخطان که به مردم ربايي سخن است؟
  • زلال خضر، گره در سياهي ظلمات
    چو خون مرده ز شرم روايي سخن است
  • کجاست شهرت من پاي در رکاب آرد
    هنوز اول عالم گشايي سخن است!
  • اگر به شيشه گردون کنند، مي شکند
    ز جوش عشق شرابي که در اياغ من است
  • غبار ديده يعقوب، سد راه شده است
    وگرنه يوسف گم گشته در سراغ من است
  • دگر دل که خراشيده ام نمي دانم؟
    که ناخن مه نو در کمين داغ من است
  • دگر چه کار کند سعي طالع وارون؟
    که خضر در پي پيچيدن عنان من است
  • بهار در پس ديوار باغ پنهان شد
    ز بس که منفعل از چشم خونفشان من است
  • ز پاره گشتن پيوند جسم معلوم است
    که ماه در ته پيران کتان من است
  • ز شعرهاي ترم گرم اين چنين مگذر
    که آب خضر نهان در شب سياه من است
  • به چشم کم منگر در دوات تيره دلم
    که چله خانه يوسف درون چاه من است
  • تو سعي کن نشوي در حرم بيابان مرگ
    وگرنه هر کمر مور شاهراه من است
  • ز مهر کاسه دريوزه چون به کف دارد؟
    اگر نه صبح گداي در سراي من است
  • تو ز انتظار هما استخوان خود بگداز
    که در خرابه ما جغد نيز ميمون است
  • ز زنگ، آينه آفتاب در خطرست
    اگر عيار تريهاي روزگار اين است
  • ز زهد خشک اثر در جهان نخواهد ماند
    اگر طراوت ايام نوبهار اين است
  • سري کز افسر خورشيد مي ستاند باج
    همان سرشت که در وي هواي خدمت اوست
  • تپيدن دل بيتاب در طريق طلب
    مرا ز منت پا بي نياز ساخته است
  • ز محفلي که مرا جستن است در خاطر
    سپند از آتش سوزنده برنخاسته است
  • گناه روي به آيينه مي کند نسبت
    سيه دلي که کمر در شکست ما بسته است
  • چو موج محو شو اينجا که تخته تعليم
    در رسيدن دريا به ناخدا بسته است
  • فراغبال درين بوستان نمي باشد
    که بوي سنبل و گل، دام در هوا بسته است
  • نماند ناخن تدبير در کفم صائب
    که اين گره به سر زلف مدعا بسته است؟
  • شود ز روزن و در خانه ها غبارآلود
    صفاي سينه به پوشيدن نظر بسته است
  • چنان که راحت چشم است در نديدنها
    حضور گوش به شنيدن خبر بسته است