نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم
ورنه از دود دل آتش بجهان
در
فکنم
در
پي جان جهان گرد جهان مي گردم
تا که پوشد سر تابوت و که دوزد کفنم
گهي که بلبل روح از قفس کند پرواز
زنم اگر نه
در
اين دم صفير شوق زنم
منکه
در
صبح ازل نوبت مهرت زده ام
تا ابد دم ز وفاي تو زنم گر نزنم
بر تنم يک سر مو نيست که
در
بند تو نيست
گر چه کس باز نداند سر موئي ز تنم
اگر خط سيه کارش غباري دارد از عنبر
چرا آن زلف عنبربيز را
در
تاب مي بينم
دلم همچون کبوتر
در
هوا پرواز مي گيرد
چو تاب و پيچ آن گيسوي چون مضراب مي بينم
آن ماه پري رخ را
در
خانه نمي بينم
وين طرفه که بي رويش کاشانه نمي بينم
چون دانه ببيند مرغ از دام شود غافل
من
در
ره او دامي جز دانه نمي بينم
از ما مجوي شرح غم عشق را بيان
زيرا که ما ز شرح و بيان
در
گذشته ايم
از ما نشان مجوي و مبر نام ما که ما
از بيخودي ز نام و نشان
در
گذشته ايم
بر هر زمين که بي تو زماني نشسته ايم
صد باره از زمين و زمان
در
گذشته ايم
تا همچو شمع از سر سر
در
گذشته ايم
هر لحظه سوز عشق تو از سر گرفته ايم
چون دل اگر چه پيش تو قلب و شکسته ايم
از رخ درست گوي تو
در
زر گرفته ايم
کشتي ما کو که ما زورق درآب افکنده ايم
در
خرابات مغان خود را خراب افکنده ايم
ما که از جام محبت نيمه مست افتاده ايم
کي بهوش آئيم کافيون
در
شراب افکنده ايم
گوشه دل کرده ايم از بهر ميخواران کباب
ليکن از سوز دل آتش
در
کباب افکنده ايم
ما نه از چشم گران خواب تو بيماريم و بس
زانکه
در
هر گوشه از وي ناتواني يافتيم
سالکان راه حق را
در
بيابان فنا
از چهار و پنج و هفت و شش جدائي يافتيم
کفر و دين يکسان شمر خواجو که
در
لوح بيان
کافري را برتر از زهد ريائي يافتيم
در
دم صبح که خواجو ره مستان مي زد
اي بسا ناله که بر زير و بم او کرديم
گر تو صادق نامدي
در
مهر ما مانند صبح
ما بمهرت از ره صدق و صفا باز آمديم
بعد ازين گر باده
در
عالم نباشد گو مباش
زانکه با لعلت ز جام جانفزا باز آمديم
هم
در
تو اگر زانکه ز دست تو گريزيم
هم با تو اگر زانکه پيام تو گزاريم
آنرا غم دارست که دور از رخ يارست
ما را چه غم از دار که رخ
در
رخ ياريم
هر چند از چار آخشپج و پنج حس
در
شش دريم
از چار حد نه فلک يکدم علم بيرون زنيم
بي دلستان دل خون کنيم وز ديدگان بيرون کنيم
بر ياد آن پيمان شکن پيمانه را
در
خون زنيم
ليلي چو بنمايد جمال از برقع ليلي مثال
در
شيوه جان باختن صد طعنه بر مجنون زنيم
ني زر بدست مانده و ني زور
در
بدن
زاري کنان ز خاک درت زار مي رويم
چه خوشست باده خوردن به صبوح
در
گلستان
که خبر دهد ز جنت دم صبح و باد بستان
آن زلف همچو دال ببين بر کنار دل
و آن قد چون الف بنگر
در
ميان جان
موي ميانت که آن يک سر مو بيش نيست
نيست تو گوئي از او يک سر مو
در
ميان
گر چه ز سر تا قدم
در
شب حيرت بسوخت
زنده دل آمد چو شمع خواجوي آتش زبان
ترا بر اشک چون باران من گر خنده مي آيد
عجب نبود که
در
بستان بخندد غنچه از باران
چون بدان بقعه رسي رقعه من
در
نظر آر
نام من محو کن و نامه بيارم برسان
مطرب بي برگ بين از همدمان او را نوا
ناله نايش نگر
در
پرده دل چنگ زن
پسته خندان شکر لب چون نباتش مي نهند
از چه هر دم مي نهند از پسته قندش
در
دهن
گر نيارامم دمي بي همدمي نبود غريب
زانکه با تن ها بغربت به که تنها
در
وطن
از سر افسانه و افسون همي بايد گذشت
يا به عشقش
در
جهان افسانه مي بايد شدن
بسي خون جگر دارد سر زلف تو
در
گردن
ولي با او چه شايد کرد جز خون جگر خوردن
مزن بلبل دم از نسرين که
در
خلوتگه رامين
چو ويس دلستان باشد نشايد نام گل بردن
نگفتي بارها خواجو که سر
در
پايش اندازم
ادا کن گر سري داري که آن فرضيست برگردن
بسته اي با مي و پيمانه ز مستي پيمان
ترک پيمان کن و جان
در
سر پيمانه مکن
ما چو روي از دو جهان
در
غم عشقت کرديم
هر دم از مجلس ما روي بکاشانه مکن
نيست مرا بجز بدن يک سر موي
در
ميان
نيست ترا بجز ميان يک سر موي بر بدن
هر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من
گو سر بباز
در
ره جانان چنانکه من
هر کس که پاي
در
ره عشقت نهاده است
افتاده است بي سر و سامان چنانکه من
سپر چه سود که
در
رو کشم ز تقوي و زهد
کنون که تير قضا آمد از کمان بيرون
چو
در
وفاي تو خواجو برون رود ز جهان
برد هواي رخت با خود از جهان بيرون
گوئيا نرگس بشاهد بازي آمد سوي باغ
زانکه دايم سيم دارد بر کف و زر
در
دهن
صفحه قبل
1
...
2871
2872
2873
2874
2875
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن