167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • چو در اوفتد سحرگه سخن از فغان خواجو
    دم صبح گو هوا گير و به آسمان رسانش
  • پير مغان در ميکده دوش گفت چو خواجو رفت ز هوش
    گو مي نوشين بيش منوش تا نبرندش دوش بدوش
  • مرا مگوي که خاموش باش و دم درکش
    که در چمن نتوان گفت مرغ را که خموش
  • اي دل مکن انکار و از اين کار مينديش
    ور زانکه در اين کاري از انکار مينديش
  • در عشق چو قربان شوي از کيش برون آي
    ور لاف انا الحق زني از دار مينديش
  • ايکه در عالم بزيبائي و لطفت يار نيست
    با چنين صورت مگر هم خويش باشي يار خويش
  • کار ما انديشه بي خويشي و بي کيشي است
    هر که را بيني بود انديشه ئي در کار خويش
  • زانرو که هر چه ديده ام از خويش ديده ام
    هر دم کنم ز ديده سزا در کنار خويش
  • مدد کنيد که دورست آب و ما تشنه
    حرامي از عقب و روز گرم و ره در پيش
  • برقعه ئي دل ما شاد کن که در غم تو
    بسي بخون جگر نسخ کرده ايم رقاع
  • جان که بود تشنه ئي برلب آب حيات
    دل چه بود حلقه ئي بر در زندان عشق
  • تا بود در چشمم آن لب خواب چون آيد مرا
    زانکه گوئي دارم اندر ديده گريان نمک
  • بلبل دستان سرا را گو برآر آواي ناي
    مطرب بلبل نوا را گو بزن در چنگ چنگ
  • کاروان از پس و ره دور و حرامي در پيش
    بار ما شيشه و شب تار و همه ره خرسنگ
  • به خامه هر که نويسد فراق نامه ما را
    عجب که آتش ني در نيفتدش با نامل
  • چند زني طعنه که خواجو در غم عشق افتاد
    چون دلم افکند درين آتش چکنم با دل
  • بود که ساقي لعل تو در دهد جامي
    مرا که خون جگر مي خورم ز ساغر دل
  • اي غم عشق تو آتش زده در خرمن دل
    وآتش هجر جگر سوز تو دود افکن دل
  • بده آن آب چو آتش که بجوش آمده است
    ز آتش روي دل افروز تو خون در تن دل
  • آتشي در دل خواجوست که از شعله اوست
    دود آهي که برون مي رود از روزن دل
  • دمي جدا مشو از جام مي که در اين دور
    کدام يار که همدم بود برون از جام
  • ماه مطرب گو بزير و بم در آور ساز را
    کافتاب خاوري تشريف داد از راه بام
  • من ز دست ديده و دل در بلا افتاده ام
    اي عزيزان چون کنم چون مبتلا افتاده ام
  • کي بود برگ من آن نسرين بدن را کاين زمان
    همچو بلبل در زمستان بينوا افتاده ام
  • آتش مهرم چو در جان شعله زد گرمي مکن
    گر چون ذره زير بامت از هوا افتاده ام
  • گر چه از رويت چو گيسو برکنار افتاده ام
    چون کمر پيوسته در بند ميانت بوده ام
  • هيچ مي داني که ديشب در غمش چون بوده ام
    مرغ و ماهي خفته و من تا سحر نغنوده ام
  • ز آتش دل بسکه دوش آب از دو چشم خونفشان
    در هواي شکر حلوا گرش پالوده ام
  • پختگان را خام و خامان را شراب پخته ده
    حيف باشد خون رز در جوش و ما زينگونه خام
  • آنکه در خلوتگه خاصش مجال عام نيست
    لطف او عامست و عشق او نصيب خاص و عام
  • ز لعلم ساغري در ده که چون چشم تو سرمستم
    وگر گويم که چون زلفت پريشان نيستم هستم
  • اسير خويشتن بودم که صيد کس نمي گشتم
    چو در قيد تو افتادم ز بند خويشتن رستم
  • من از آن لحظه که در چشم تو ديدم مستم
    کارم از دست برون رفت که گيرد دستم
  • شايد که ز من خلق جهان دست بشويند
    گر در غمت از هر دو جهان دست نشستم
  • ترک سر گفتم و از پاي تو سر بر نگرفتم
    در تو پيوستم و از هر دو جهان مهر گسستم
  • پاي سرو از هوس قد تو مي بوسيدم
    در گل از حسرت روي تو نظر مي کردم
  • تا برگ گلبرگ رخش دارم ندارم برگ گل
    تا آمدم در کويش از طرف چمن باز آمدم
  • نشان روي تو جستم به هر کجا که رسيدم
    ز مهر در تو نشاني نديدم و نشنيدم
  • چه رنجها که نيامد برويم از غم رويت
    چه جورها که ز دست تو در جهان نکشيدم
  • جهان بروي تو مي ديدم ار چه همچو جهانت
    وفا و مهر نديدم چو نيک در نگرديدم
  • گر چنان داني که از راه خطا بگذشته ئي
    پاي در نه تا به خلوتخانه خانت برم
  • در گذر زين ارقم نه سر که گر دل خواهدت
    دست گيرم بر سر گنجينه جانت برم
  • چون درين راه از در بتخانه مي يابي گشاد
    مست و لايعقل درآ تا پيش رهبانت برم
  • ز خويشتن بروم چون تو در خيال من آئي
    ولي عجب که خيالت نمي رود ز ضميرم
  • در چنگ تو همچون ني مي نالم و مي زارم
    بر بوي تو همچون عود مي سوزم و مي سازم
  • اين ضربت بي قانون تا چند زني برمن
    يک روز چو چنگ آخر در برکش و بنوازم
  • چو از ميان تو يک موي در کنار نبينم
    چو موي گردم از آنرو که چون ميان تو باشم
  • چون من از پاي در افتادم و از دست شدم
    دارم از لطف تو آن چشم که داري گوشم
  • من آن نيم که ديدي و آوازه ام شنيدي
    در من بچشم معني بنگر که من نه آنم
  • چو خضرم زنده دل زيرا که عشقست آب حيوانم
    چو نوحم نوحه گر زانرو که در چشمست طوفانم