نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
بر آتش افکنم آندل که
در
غم تو نسوزد
بباد بر دهم آن جان که از براي تو نبود
شبي با يار
در
خلوت مرا عيشي نهاني بود
که مجلس با وجود او بهشت جاوداني بود
عقيقش از لطافت
در
قدح چون عکس مي افکند
مي اندر جام ياقوتي تو گوئي لعل کاني بود
چو خضرم هر زمان مي شد حيات جاودان حاصل
که مي
در
ظلمت شب عين آب زندگاني بود
باده
در
ساغر فکن ساقي که من رفتم بباد
رود را بر ساز کن مطرب که دل دادم برود
در
چنين موسم که گل فرش طرب گسترده است
جامه جان مرا گوئي ز غم شد تار و پود
چون دلم
در
سر آنزلف سيه خواهد شد
به چه روي از سر آن هندوي ميمون برود
ترک تيرانداز من کز پيش لشکر مي رود
دلربا مي آيدم
در
چشم و دلبر مي رود
گر بدامن اشک
در
پايم گهر ريزي کند
جاي آن باشد چرا کو بر سر زر مي رود
کام جانم ز لب اين لحظه برآور ور ني
تشنه
در
باديه چون خاک شود آب چه سود
از دو عالم دست کوته کن چو سرو آزاده وار
کانکه کوته دست باشد
در
جهان سرور شود
نور نبود هر دروني را که
در
وي مهر نيست
آتشي چون برفروزي خانه روشن تر شود
کي برکنم دل از رخ جانان که مهر او
با شير
در
دل آمد و با جان بدر شود
شور عشق تو برم تا بقيامت
در
خاک
زانکه گر سر بشود شور تو از سر نشود
خاطرم
در
پي او مي رود از هر طرفي
گر چه از خاطر من هيچ بدر مي نشود
آنچنان
در
دل و چشمم متصور شده است
کز برم رفت و هنوزم ز نظر مي نشود
همچو خواجو نشود از مي و مستي بيکار
هر که با نرگس سرمست تو
در
کار آيد
زينسان که دلم
در
رسن زلف تو آويخت
باشد که از آن چاه ز نخدان بدر آيد
در
دلم مي گذرد کاين دم جان پرور صبح
زان دو مشگين رسن غاليه سا مي آيد
ما از آن خال بدين حال فتاديم که مرغ
دانه مي بيند و
در
دام بلا مي آيد
چه جرم کردم و از من چه
در
وجود آمد
که يادت از من خسته جگر نمي آيد
به اشک و چهره خواجو کي التفات کند
کسي که
در
نظرش سيم و زر نمي آيد
کدام دل که ز دوري به جان نمي آيد
کدام جان که ز غم
در
فغان نمي آيد
هر که
در
ميکده از پير مغان خرقه گرفت
شايد ار چون قدح از رنگ برون مي آيد
فصل نوروز چو
در
برگ سمن مي نگرم
بي گل روي تو خارم ز بصر مي رويد
کسيکه
در
دم صبح از خمار جان به لب آرد
کجا به ترک مي لعل خوشگوار بگويد
گر چه ره
در
حرم خاص نباشد ما را
يک ره اي خاصگيان بار من عام دهيد
در
دل تنگ من آمد غم و جز يار نيافت
اوست کاندر حرم عشق تو مي يابد بار
ما را ز پرده تو دل از پرده شد بدر
بردار پرده اي ز پس پرده پرده
در
در
حقيقت کفر و ايمان جز حجاب راه نيست
عاشقي را پيشه کن وز کفر و ايمان درگذر
ظلم
در
، يا ساق او عدلست و دشنام آفرين
رسم و آئينش ببين و عدل و يا ساقش نگر
چون دوست
در
نظر بود از دشمنت چه غم
چون گل بدست باشدت از خار غم مخور
سلسبيلست مي از دست تو
در
صحن چمن
خاصه اکنون که جان باغ بهشتست و تو حور
آنکه
در
ملک ملاحت کوس شاهي مي زند
گر گدائي را به چيزي بر نگيرد گو مگير
ترک عالم گير و عالم را مسخر کرده گير
و ابلق ايام را
در
زير زين آورده گير
اي دل ار صحبت جانان طلبي جان درباز
جان چه باشد دو جهان
در
ره جانان درباز
در
ره جان جهان جان و جهان باخته اند
تو اگر اهل دلي دل چه بود جان درباز
با دوستان ز بهر چه
در
بسته ئي زبان
باز آي و برگشاي سر درج راز باز
امروز
در
جهان به نيازست ناز ما
و او از نياز فارغ و از ناز بي نياز
سرو سهي که هست شب و روز
در
قيام
چون قامتت بديد بر او فرض شد نماز
اگر چو عود توام
در
نفس بخواهي سوخت
مرا ز ساز چه مي افکني بسوز و بساز
تو
در
تنعم و نازي ز ما چه انديشي
که ناز ما بنيازست و نازش تو بناز
از سرشک چشم فرهاد اي بسا لعل و گهر
کاين زمان
در
دامن کهسار مي يابم هنوز
عيب نبود گر ترنج از دست نشناسم که نيست
در
همه مصرم کسي چون يوسف کنعان عزيز
آب چشم و رنگ روي ما ندارد قيمتي
زانکه نبود گوهر اندر بحر و زر
در
کان عزيز
نه مرا بر سر کوي تو بجز سايه جليس
نه مرا
در
غم عشق تو بجز ناله انيس
گر ز ما بر خاطرت زين پيش گردي مي نشست
مي رويم از پيشت اينک
در
زمان بدرود باش
لاله را با آن دل پرخون اگر چون غنچه اش
قرطه زنگارگون
در
بر نباشد گو مباش
منکه از جام مي لعل تو مست افتاده ام
گر مقامم بر
در
خمار نبود گو مباش
به زر توان چو کمر خويش را برو بستن
که جز بزر نتوان کرد دست
در
کمرش
صفحه قبل
1
...
2869
2870
2871
2872
2873
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن