نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
بدين مخمور دردي نوش از آن مي شربتي
در
ده
دل محرور بيماري لعابي هم نمي ارزد
کسي که خاک شود
در
لحد پس از صد سال
ببوي آن سر زلف چو شست برخيزد
مرغان نگر باز از هوا مانند بلبل
در
نوا
گوئي که بلقيس از سبا سوي سليمان مي رسد
اي بلبل گلبانگ زن خاموش منشين
در
چمن
بنواز راه خار کن چون گل ببستان مي رسد
هر کو ز جان برآمد از دست دل ننالد
وانکو ز پا درآمد
در
بند سر نباشد
در
اشک و روي زردم سهلست اگر ببيني
زانرو که چشم نرگس بر سيم و زر نباشد
ز نوک ناوک چشمت چه غم که
در
صف عشق
کسي سپه شکند کو ز جان نينديشد
راستي هر که
در
آن سرو خرامان مي ديد
همچو من فتنه بر آن شکل و شمائل مي شد
زان لب شيرين چو مي آرم حديثي
در
قلم
از ني کلکم نظر کن کاب شکر مي چکد
دامن گردون پر از خون جگر بينم بصبح
بسکه
در
مهر تو اشک از چشم اختر مي چکد
چون عقيق گوهر افشان تو مي آرم بياد
در
دمم سيم مذاب از ديده بر زر مي چکد
خيز خواجو که چواشک از سر زر
در
گذريم
تا نگويند که شد وز پي زر باز آمد
خواجو ز بسکه وصف ميان تو شرح داد
او از ميان برفت و سخن
در
ميان بماند
جان شيرين بده از عشق چو فرهاد و مزن دم
کانکه از کوه
در
افتد بکمر باز نماند
آن خط شب مثال که بر خور نوشته اند
يا رب چه دلفريب و چه
در
خور نوشته اند
گر حرامي
در
رسد با ما چه خواهد کرد از آنکه
رخت ما پيش از نزول ما بمنزل برده اند
گلعذاران بين که کل پرده بر ما مي درند
ما برون افتاده ويشان همچنان
در
پرده اند
مهرورزان ز اشتياق طلعتش شب تا سحر
چشم شب پيماي را
در
ماه و پروين کرده اند
درد نوشان بسکه اشک از چشم ساغر رانده اند
خون دل
در
صحن شادروان بجوش آورده اند
قوت جان از خون دل ساز و ز عالم گوشه گير
زانکه مردان سالها
در
گوشه ها خون خورده اند
بي غباري از چه ما را خاک راه انگاشتند
بي خطائي از چه ما را
در
خطر بگذاشتند
هم عفي الله ني که ما را مرحبائي مي زند
عارفانرا
در
سر اندازي صلائي مي زند
اهل معني را که از صورت تبرا کرده اند
هر نفس
در
عالم معني ندائي مي زند
ساغر وصل ار به بيداران مجلس مي رسد
سر برآر از خواب و مي
در
ده که بيداران بسند
اي عزيزان گر بصد جان مي نهند ارزان بود
يوسف ما را که
در
مصرش خريداران بسند
ذره باري از چه ورزد مهر و سوزد
در
هوا
زانکه چون او شاه انجم را هواداران بسند
وامق آن نيست که گر تيغ نهندش بر سر
سر بگرداند و جان
در
سر عذرا نکند
جان وطن بر
در
جانان چه کند گر نکند
تن خاکي طلب جان چه کند گر نکند
زينسان که من دنيا و دين
در
کار عشقش کرده ام
ياري بود کو هر زمان با ديگري ياري کند
تا کي خورم خون جگر
در
انتظار وعده اش
گر مي دهد کام دلم چندم جگر خواري کند
همچون کمر خود را بزر بر وي توان بستن ولي
چون زر نبيند
در
ميان آهنگ بيزاري کند
خواجو اگر زلف کژش بيني که برخاک اوفتد
با آن رسن
در
چه مرو کان از سيه کاري کند
در
برم دل همچو مهر از تاب لرزان مي شود
چون فراق آنمه تابان تحمل مي کند
در
هواي گلشن روي تو هر شب تا بروز
عاشقان با بلبل خوش خوان هم آوازي کنند
تنم تنها نمي خواهد که
در
کاشانه بنشيند
دلم را دل نمي آيد که بي جانانه بنشيند
دلي کز خرمن شادي نشد يک دانه اش حاصل
چنين
در
دام غم تا کي ببوي دانه بنشيند
دلم شد قصر شيرين وين عجب کان خسرو خوبان
بدينسان روز و شب تنها
در
اين ويرانه بنشيند
بتي کز عکس رخسارش چراغ جان شود روشن
چه دود دل که برخيزد چو او
در
خانه بنشيند
ديگرانرا عيش و شادي گر چه
در
صحرا بود
عيش ما هر جا که يار آنجا بود آنجا بود
هر دلي کز مهر آن مه روي دارد ذره ئي
در
گداز آيد چو موم ار في المثل خارا بود
هست
در
سالي شبي ايام را يلدا وليک
کس نشان ندهد که ماهي را دو شب يلدا بود
بوي گل شاخ فرح
در
باغ خاطر مي نشاند
جام مي زنگ غم از آئينه جان مي زدود
همچو سرمستان دلم تا صبحدم
در
باغ وصل
از رخ و زلفش سخن مي چيد و سنبل مي درود
گفتم آتش
در
دلم زد روي آتش رنگ تو
گفت خواجو باش کز آتش نديدي بوي دود
ز قيل و قال گذر کن که
در
چمن زين پس
حديث بلبل شيرين مقال خواهد بود
بيا که گر نبود شمع
در
شب ديجور
رخ چو ماه تو ما را تمام خواهد بود
چه غم ز حربه و حرب عرب چو مجنون را
مقيم بر
در
ليلي مقام خواهد بود
ياد باد آن شب که
در
مجلس خروش چنگ بود
مطربانرا عود بر ساز و دف اندر چنگ بود
کون ومکان بگشتم و
در
ملک هر دو کون
او را مکان نديدم و بي او مکان نبود
وفات به بود آنرا که
در
وفاي تو نبود
که مبتلا بود آنکس که مبتلاي تو نبود
صفحه قبل
1
...
2868
2869
2870
2871
2872
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن