نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
گر نمي خواست که آرد دل مجنون
در
قيد
ليلي آن زلف مسلسل به چه رو مي پيراست
هر چند نيست با کمرت هيچ
در
ميان
خود را به زر نگر که چنان بر تو بسته است
کارم از دست سر زلف تو
در
پاي اوفتاد
چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است
تو خوش درآ و مشو
در
خط از من مسکين
که خط بگرد عذار تو خوش درآمده است
آنزمان مهر تو مي جست که پيمان مي بست
جان من با گره زلف تو
در
عهد الست
دلم از روي تو چون مي نشکيبد ز آنروي
ببريد از من و
در
حلقه زلفت پيوست
حلقه هاي جعد چين بر چين مه فرساي را
يک بيک
در
حلق جانم چون طناب انداختست
جان ما بر آتش و گيسوي جانان تافتست
سنبلش
در
پيچ و ما را رشته جان تافتست
باده پيش آور که از عکس مي و مهر رخت
در
دلم گوئي که صد خورشيد تابان تافتست
زين پس چو سرفداي قفاي تو کرده ايم
ما را مران ز پيش که دل
در
قفاي تست
تنها نه دل بمهر تو سرگشته گشته است
هر ذره ئي ز آب و گلم
در
هواي تست
نافه خشک ختن گر زانکه مي خيزد ز چين
زلف را بفشان که صد چين
در
شکنج موي تست
با تو چيزي
در
ميان دارد مگر بند قبا
زان سبب پيوسته او را تکيه بر پهلوي تست
گر چه خواب آيدت اي فتنه مستان
در
چشم
هر که از چشم و رخت بي خور و خواب افتادست
تا چه مرغم که مرا هر که ببيند گويد
بنگر اين پشه که
در
جام شراب افتادست
وه که از دست سر زلف سياهت چه کشيدست
آنکه دزديده
در
آن ديده خونخوار تو ديدست
آن خط سبز که از شمع رخت دود برآورد
دود آهيست که
در
آتش روي تو رسيدست
اي خوش آن صيد که وقتي بکمند تو
در
افتاد
خرم آنمرغ که روزي بهواي تو پريدست
لؤلؤ از پسته خود ريخته کاين چيست حديثست
لاله
در
مشک نهان کرده که اين چيست عذارست
تنم از مهر رخت موئي و از موئي کم
صد گره
در
خم هر مويت و هر موئي شست
آنچنان
در
دل تنگم زده ئي خيمه انس
که کسي را نبود جز تو درو جاي نشست
گفتمش کار من از دست تو
در
پا افتاد
گفت اين سر سبک امروز ز دستي دگرست
کس چو من مست نيفتاد ز خمخانه عشق
گر چه
در
هر طرف از چشم تو مستي دگرست
تا لب ميگون او
در
داد جان را جام مي
چشم مست نيم خوابش را خماري ديگرست
غنچه چون زر دارد ار خوش دل بود عيبش مکن
راستي را هر چه بيني
در
جهان با زر خوشست
گر چمن خلدست ما را بي لبش مطلوب نيست
تشنه را
در
باغ رضوان برلب کوثر خوشست
باده
در
ساغر فکن خواجو که بر ياد لبش
جام صافي برکف و لب بر لب ساغر خوشست
در
ازل چون با مي و ميخانه پيمان بسته ام
تا ابد بي باده و پيمانه نتوانم نشست
آتش عشقش دلم را زنده مي دارد چو شمع
ورنه زينسان مرده دل
در
خانه نتوانم نشست
خطر باديه عشق تو بيش از پيشست
اين چه دامست که دور از تو مرا
در
پيشست
آن دل که سفر کرده بچين سر زلفت
يا رب که
در
آن شام غريبان به چه حالست
در
بست راه عقل چو آن بت قبا گشود
بگشود کار حسن چو آن مه کمر ببست
بيا که بي تو رسم تا زخود برون نروم
چرا که هستي من
در
ميان حجاب منست
تو گنج لطفي و دانم کزين بتنگ آئي
که روز و شب وطنت
در
دل خراب منست
غم ار چه خون دلم مي خورد مضايقه نيست
که اوست
در
همه حالي که غمگسار منست
تا خيال لب و دندان تو
در
چشم منست
مردم چشم من از لعل و گهر قارونست
گر زانکه مشک ناب ز چين مي شود پديد
صد چين
در
آن دو سلسله مشک فام اوست
با تو خواجو را برون از عشق چيزي ديگرست
ورنه
در
هر گوشه ماهي سرو قد لاله روست
اي فداي قامتت هر سرو بستاني که هست
در
حيا از چشم من هر ابر نيساني که هست
لشکر عشق توام تا خيمه زد
در
ملک دل
کس درو منزل نمي سازد ز ويراني که هست
چشم خواجو چون شود دور از رخت گوهرفشان
اوفتد خون
در
دل هر لعل رماني که هست
نه من دلشده دارم هوس رويت و بس
هر کرا هست سري
در
سر او هم هوسيست
کو دل که او بدام غمت پاي بند نيست
صيدي بدست کن که سرش
در
کمند نيست
تا بسته شد ز عشق تو بر دل طريق عقل
در
شهر کو کسي که کنون شهر بند نيست
زآتش عشق تو آن سوز که
در
باطن ماست
ظاهر آنست که بر اهل خرد ظاهر نيست
کس نمي بينم که مست عشق را پندي دهد
زانکه کس
در
دور چشم مست او مستور نيست
بزم بي شاهد نمي خواهم که پيش اهل دل
دوزخي باشد هر آن جنت که
در
وي حور نيست
چشم ميگونش نگر سرمست و خواجو
در
خمار
شوخ چشم آن مست کورا رحم بر مخمور نيست
کژ مرو تا چو کمان پي نکنندت خواجو
روش تير از آنست که
در
وي خم نيست
چنين که مرغ دلم
در
غمش هوا بگرفت
بسوي ما اگر او را هوا بود غم نيست
صفحه قبل
1
...
2866
2867
2868
2869
2870
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن