167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • گر نمي خواست که آرد دل مجنون در قيد
    ليلي آن زلف مسلسل به چه رو مي پيراست
  • هر چند نيست با کمرت هيچ در ميان
    خود را به زر نگر که چنان بر تو بسته است
  • کارم از دست سر زلف تو در پاي اوفتاد
    چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است
  • تو خوش درآ و مشو در خط از من مسکين
    که خط بگرد عذار تو خوش درآمده است
  • آنزمان مهر تو مي جست که پيمان مي بست
    جان من با گره زلف تو در عهد الست
  • دلم از روي تو چون مي نشکيبد ز آنروي
    ببريد از من و در حلقه زلفت پيوست
  • حلقه هاي جعد چين بر چين مه فرساي را
    يک بيک در حلق جانم چون طناب انداختست
  • جان ما بر آتش و گيسوي جانان تافتست
    سنبلش در پيچ و ما را رشته جان تافتست
  • باده پيش آور که از عکس مي و مهر رخت
    در دلم گوئي که صد خورشيد تابان تافتست
  • زين پس چو سرفداي قفاي تو کرده ايم
    ما را مران ز پيش که دل در قفاي تست
  • تنها نه دل بمهر تو سرگشته گشته است
    هر ذره ئي ز آب و گلم در هواي تست
  • نافه خشک ختن گر زانکه مي خيزد ز چين
    زلف را بفشان که صد چين در شکنج موي تست
  • با تو چيزي در ميان دارد مگر بند قبا
    زان سبب پيوسته او را تکيه بر پهلوي تست
  • گر چه خواب آيدت اي فتنه مستان در چشم
    هر که از چشم و رخت بي خور و خواب افتادست
  • تا چه مرغم که مرا هر که ببيند گويد
    بنگر اين پشه که در جام شراب افتادست
  • وه که از دست سر زلف سياهت چه کشيدست
    آنکه دزديده در آن ديده خونخوار تو ديدست
  • آن خط سبز که از شمع رخت دود برآورد
    دود آهيست که در آتش روي تو رسيدست
  • اي خوش آن صيد که وقتي بکمند تو در افتاد
    خرم آنمرغ که روزي بهواي تو پريدست
  • لؤلؤ از پسته خود ريخته کاين چيست حديثست
    لاله در مشک نهان کرده که اين چيست عذارست
  • تنم از مهر رخت موئي و از موئي کم
    صد گره در خم هر مويت و هر موئي شست
  • آنچنان در دل تنگم زده ئي خيمه انس
    که کسي را نبود جز تو درو جاي نشست
  • گفتمش کار من از دست تو در پا افتاد
    گفت اين سر سبک امروز ز دستي دگرست
  • کس چو من مست نيفتاد ز خمخانه عشق
    گر چه در هر طرف از چشم تو مستي دگرست
  • تا لب ميگون او در داد جان را جام مي
    چشم مست نيم خوابش را خماري ديگرست
  • غنچه چون زر دارد ار خوش دل بود عيبش مکن
    راستي را هر چه بيني در جهان با زر خوشست
  • گر چمن خلدست ما را بي لبش مطلوب نيست
    تشنه را در باغ رضوان برلب کوثر خوشست
  • باده در ساغر فکن خواجو که بر ياد لبش
    جام صافي برکف و لب بر لب ساغر خوشست
  • در ازل چون با مي و ميخانه پيمان بسته ام
    تا ابد بي باده و پيمانه نتوانم نشست
  • آتش عشقش دلم را زنده مي دارد چو شمع
    ورنه زينسان مرده دل در خانه نتوانم نشست
  • خطر باديه عشق تو بيش از پيشست
    اين چه دامست که دور از تو مرا در پيشست
  • آن دل که سفر کرده بچين سر زلفت
    يا رب که در آن شام غريبان به چه حالست
  • در بست راه عقل چو آن بت قبا گشود
    بگشود کار حسن چو آن مه کمر ببست
  • بيا که بي تو رسم تا زخود برون نروم
    چرا که هستي من در ميان حجاب منست
  • تو گنج لطفي و دانم کزين بتنگ آئي
    که روز و شب وطنت در دل خراب منست
  • غم ار چه خون دلم مي خورد مضايقه نيست
    که اوست در همه حالي که غمگسار منست
  • تا خيال لب و دندان تو در چشم منست
    مردم چشم من از لعل و گهر قارونست
  • گر زانکه مشک ناب ز چين مي شود پديد
    صد چين در آن دو سلسله مشک فام اوست
  • با تو خواجو را برون از عشق چيزي ديگرست
    ورنه در هر گوشه ماهي سرو قد لاله روست
  • اي فداي قامتت هر سرو بستاني که هست
    در حيا از چشم من هر ابر نيساني که هست
  • لشکر عشق توام تا خيمه زد در ملک دل
    کس درو منزل نمي سازد ز ويراني که هست
  • چشم خواجو چون شود دور از رخت گوهرفشان
    اوفتد خون در دل هر لعل رماني که هست
  • نه من دلشده دارم هوس رويت و بس
    هر کرا هست سري در سر او هم هوسيست
  • کو دل که او بدام غمت پاي بند نيست
    صيدي بدست کن که سرش در کمند نيست
  • تا بسته شد ز عشق تو بر دل طريق عقل
    در شهر کو کسي که کنون شهر بند نيست
  • زآتش عشق تو آن سوز که در باطن ماست
    ظاهر آنست که بر اهل خرد ظاهر نيست
  • کس نمي بينم که مست عشق را پندي دهد
    زانکه کس در دور چشم مست او مستور نيست
  • بزم بي شاهد نمي خواهم که پيش اهل دل
    دوزخي باشد هر آن جنت که در وي حور نيست
  • چشم ميگونش نگر سرمست و خواجو در خمار
    شوخ چشم آن مست کورا رحم بر مخمور نيست
  • کژ مرو تا چو کمان پي نکنندت خواجو
    روش تير از آنست که در وي خم نيست
  • چنين که مرغ دلم در غمش هوا بگرفت
    بسوي ما اگر او را هوا بود غم نيست