167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نفس سوخته لاله خطي آورده است
    از دل خاک، که آرام در آنجا هم نيست
  • من که در سر هوس طره دستارم نيست
    هيچ با سايه اقبال هما کارم نيست
  • صائب از قحط خريدار خموشم، ورنه
    گهري نيست که در سينه افگارم نيست
  • کف خاکستر صائب چه بلندي گيرد؟
    سرمه را منزلت خاک در اصفاهان نيست
  • ديده شوخ ترا آينه در زنگارست
    ورنه يک سبزه بيگانه درين گلشن نيست
  • نيست در قافله ريگ روان پيش و پسي
    مرده بيچاره تر از زنده درين مسکن نيست
  • دل نازک به نگاه کجي آزرده شود
    خار در ديده چو افتاد کم از سوزن نيست
  • يک نکوروي نديدم که گرفتار تو نيست
    نيست در مصر عزيزي که خريدار تو نيست
  • چون قضا، سلسله زلف تو عالمگيرست
    گردني نيست که در حلقه زنار تو نيست
  • دامن حسن تو از ديده ما پاکترست
    گل شبنم زده در عرصه گلزار تو نيست
  • گر چه در ظرف صدف بحر نگردد مستور
    سينه کيست که گنجينه اسرار تو نيست؟
  • پيش ارباب غرض مهر به لب زن صائب
    گوش اين بدگهران در خور گفتار تو نيست
  • از لب خويش مگر بوسه ستاني، ورنه
    ساغري در خور لبهاي مي آشام تو نيست
  • خود مگر از در انصاف درآيي، ورنه
    جذبه شوق حريف دل خود کام تو نيست
  • نه همين ذره درين دايره سرگردان است
    رقص سوداي تو در هيچ سري نيست که نيست
  • نظر پست تو شايسته جولان کف است
    ورنه در سينه دريا گهري نيست که نيست
  • زهر دشنام بود قسمت عاشق، ورنه
    در نهانخانه آن لب، شکري نيست که نيست
  • گر چه از بيخبرانيم به ظاهر صائب
    در فرامشکده ما خبري نيست که نيست
  • نه همين صبح ازين درد گريبان چاک است
    چاک سوداي تو در پيرهني نيست که نيست
  • بلبل و طوطي و قمري همه نالان تواند
    در دبستان تو شيرين سخن نيست که نيست
  • همه نازک بدنان در خم آغوش تواند
    سينه چاک تو گل و ياسمني نيست که نيست
  • گر چه در بسته شرم است کمانخانه تو
    از خدنگ تو مشبک بدني نيست که نيست
  • به چه جمعيت خاطر در مدح تو زنم؟
    که پريشان تو زلف سخني نيست که نيست
  • مرگ در چشم سبک عقل، شکوهي دارد
    پيش ارباب دل اين رطل گران اينهمه نيست
  • آتشين رويي اگر در صف محشر باشد
    چشم بستن ز تماشاي جنان اينهمه نيست