167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • در يک شب از قبول و ز رد چون بنات نعش
    گه سرفراز گردي و گاهي نگون شوي
  • شمع که در عنان شب زرده بش سياه بود
    از لگد براق جم، مرد بقاي صبح دم
  • نافه چين کليد زد صبح و کليد عيش را
    بر در عده دار خم قفل گشاي تازه بين
  • مرغ قنينه چون زبان در دهن قدح کند
    جان قدح به صد زبان لاف صفاي نو زند
  • طاس چو بحر بصره بين جزر و مدش به جرعه اي
    ساحل خاک را ز در موج عطاي نو زند
  • جام پري در آهن است از همه طرفه تر ولي
    نقش پري به شيشه بين سحرنماي زندگي
  • سمع خدايگان شود چون دهن تو گنج در
    چون به زبان من رود مدح و ثناي روي تو
  • بوسه خرانت را همه زر تر است در دهن
    وان من است خشک جان بوسه بهاي چون تويي
  • گر چه چراغ در دهن زر عيار دارمي
    کي شودي لبم محک از کف پاي چون تويي
  • هفت فلک به خدمتش يکدل و تا ابد زده
    چار ملک سه نوبتش در دو سراي ايزدي
  • آن شمع يهودي فش بس زرد و سيه دل شد
    اعجاز مسيحش نه در بار به صبح اندر
  • سرچشمه حيوان بين در طاس و ز عکس او
    ريگ تک دريا را بشمار به صبح اندر
  • کف چرخ زنان بر مي، مي رقص کنان در دل
    دل خال کنان از رخ گلزار نمود آنک
  • در شحنگي مشرق صبح آمد و زد داري
    زودا که سر چترش ز آن دار پديد آيد
  • دف تا به شکارستان شاد است ز باز و سگ
    غم ز آن چو تذروان سر در خار همي پوشد
  • شد رشته جان من يک تار مگر روزي
    در عقد به کار آيدش اين تار که من دارم
  • رايض شود اقبالش بر ابلق روز و شب
    چون رام شد اين ابلق در بار کشد عدلش
  • تيغ تو خزر گيرد و در بند گشايد هم
    زين فتح مبشر باد اخبار تو عالم را
  • راست خواهي با من از هستي نشاني مانده نيست
    در غم آن لب که هست و بي نشان است آنچنان
  • يارب اندر چشم خونريزش چه خواب است آن همه
    در سر زلف دلاويزش چه تاب است آن همه
  • غمزگانت قصد کين دارند وز من در غمت
    سايه اي مانده است مگر اين کين ز پيراهن کشند
  • آه من چندان فروزان شد که کوران نيم شب
    از فروغ سوز آهم رشته در سوزن کشند
  • هم نبخشودي دلت گر باخبر بودي از آنک
    حال من در دست مجلس داستان است از غمت
  • عيسوي دم باد و احمد ديم و چشم حادثات
    در شکر خواب عروسان از دم از ديم او
  • از پي دريوزه وصل آمدم در کوي تو
    چون کنم چون بخت روزي از گدايي مي دهد
  • يک دمي تا مي زيم در هجر و اميد وصال
    گه کلاهم مي برد گه پادشاهي مي دهد
  • گر مرا محنت گيائي مي دهد از باغ عشق
    در شک افتم کآن مرا دولت کيايي مي دهد
  • زله خوار تيغ و مور خوان اوست
    وحش و طير انس و جان در شرق و غرب
  • اگر در پيش کاخ او سواريت آرزو آيد
    چو طفلان خوابگه بگذار و زي ميدان مردان شو
  • گه از سوز جگر در سور سر دلبران بودن
    گه از راه صفت برخوان اخوان الصفا رفتن
  • در اين منزل ز سربازي پناهي ساز خاقاني
    که ره پر لشکر جادوست نتوان بي عصا رفتن
  • اگر پاي طلب داري قدم در نه که راه اينک
    شمار ره نمايان را قلم درکش که ماه اينک
  • به سر بازي توان ديدن بساط بارگاه او
    اگر داري سر اين سر، در آن بارگاه اينک
  • به غفلت گر ز خاقاني گناهي در وجود آمد
    به استغفار آن خرده بزرگي عذر خواه اينک
  • ز درگاه قدم در تاخت تيغ و نطق همراهش
    ازل دستور او گشت و ابد مولاي او آمد
  • شب خلوت که موجودات بر وي عرضه کرد ايزد
    جهان چون ذره اي در ديده بيناي او آمد
  • کنون جز ناصر الدين کيست کز بهر نيابت را
    ز بعد چار تن در چار بالش هاي او آمد
  • به طفلي بت شکست از عقل در بتخانه شهوت
    برآمد اختر اقبال و ديد و هم نشد رامش
  • بلي در معجز و برهان براهيم اين چنين بايد
    که نه صيدش کند اختر نه دامن گيرد اصنامش
  • که بود آن کس که پيل آورد وقتي بر در کعبه
    که مرغش سنگ باران کرد و دوزخ شد سرانجامش
  • من اندر طالعش ديدم سعادت ها و مي دانم
    که گر ادريس زنده استي همين گفتي در احکامش
  • اگر در جنبش آيد باز خاک او عجب نبود
    گر اين کوه شريعت بود چندين گاه آرامش
  • حسودان تو گرچه ديگ ها پختند، مي دانم
    که در وي نيست آن چيزي که زا شهر شما زايد
  • حديث و فعلشان بي حرف گويي صفر بر جانش
    چو گفتم در دگر جايش دگر گفتن چه مي بايد
  • عروسان سر کلک تو در پرده شدند از من
    مرا هم هديه اي بايد که هر يک روي بنمايد
  • با صبح خوش درکش عنان برجه رکاب مي ستان
    کز کم حياتي در جهان تنگ است ميدان صبح را
  • نزل صباحي پيش خوان تا حور برخوان آيدت
    خون صراحي بيش ران تا نور در جان آيدت
  • هست اين زمين را نه به نو کاس کريمان آرزو
    يک جرعه کن در کار او آخر چه نقصان آيدت
  • گر داد آزادي دهي قد خم کني در خم جهي
    ور پي ز خود بيرون نهي آتش گلستان آيدت
  • کام قنينه خون فشان چون اشک داود از نشان
    مرغ صراحي جان کنان داودي الحان بين در او