نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
ربع زمين ز درگهت ثلث نهند و بعد ازين
ز آن سوي خط استوا
در
خط حکمت آوري
چرخ مدور از شرف عرش مربع از علو
طوف
در
تو مي کنند از پي کسب سروري
ور جنبي ز مغکده بر
در
کعبه بگذرد
کعبه به لوث کعب او کي فتد از مطهري
مي نوش کن و جرعه بر اين دخمه فشان ز آنک
دل مرده
در
اين دخمه پيروزه وطائي
چون اسب تو را سخره گرفتند يکي دان
خشک آخور و تز سبزه چه
در
بند چرائي
کاشکي آدم به رجعت
در
جهان باز آمدي
تا به مرگ اين خلف بر مرد و زن بگريستي
غرقه ام
در
خون و خون چون خشک شد گردد سياه
خود سيه پوشم که ديدي؟ گرنه خون آلودمي
پاي
در
گل چون گل پاي آب غم پذرفتمي
خاک بر سر ، بر سر خاک اشک خون پالودمي
ديده را از سيل خون افکنده مي
در
ناخنه
بس به ناخن رخ چو زر ناخني بخشودمي
واپسين ديدارش از من رفت و جانم بر اثر
گر برفتي
در
وداعش من ز جان خشنودمي
چون بدين زودي کفن مي بافت او را دست چرخ
کاشکي
در
بافتن، من تار او را پودمي
گر نبات از دست راد او نما يابد همي
ز آب حيوان مايه
در
ترکيب حيوان آورد
صورت نمي بندد مرا کان شوخ پيمان نشکند
کام من اندر دل شکست اميد
در
جان نشکند
زد نوک ناوک بر دلم تا خسته شد يک سر دلم
هم راضيم گر
در
دلم سرهاي پيکان نشکند
خاقاني ار خود سنجر است
در
پيش زلفش چاکر است
گر صبر او صد لشکر است الا به مژگان نشکند
مي خواستم که رد کنم احسان خواجه را
ز آن خواجگي که
در
بنه همت من است
چون
در
زمانه چيز نداري خرد چه سود
کآن را که چيز نيست خرد هيچ چيز نيست
مرا به دولت تو همتي است رفعت جوي
نه
در
خور نسب و نه سزاي مقدار است
کنون به عرض صله خاطر من آشوب است
کنون به جاي درم
در
کف من آزار است
به جان شاه که
در
نگذراني از امروز
که نگذرم ز سر اين صداع و ناچار است
در
طارمي که هست سه وقت اندر او سه عيد
با طالع سعيد به برهان نو نشست
آن نقش جسم اوست نه او
در
ميان خاک
شبه مسيح شد نه مسيح از بر درخت
از سرت بيرون کشيد آن رشته
در
پايت ببست
چون فرو ديدي نه رشته کآهن و پولاد بود
محيي الدين کو دهان دين به
در
آکنده بود
کافران غز دهانش را به خاک آکنده اند
اين دو حرف از خون دل بنوشت و
در
خاکش نهفت
نسخه توبه است کز خوناب مژگان تاره کرد
تا تو مردم را ستائي
در
بلائي با همه
چون تو را مردم ستايند آن بلا بدتر بود
وگر چنان که ز سيماب زر سپيد شده است
ببين
در
آتش تا سرخ رو چونه شود
سپه کشم ز عجم
در
عرب که صدر عجم
مرا چو طفل عرب طوق دار مي سازد
هر هفت کرده حور و بپوشيد هفت رنگ
رخ برده بود و
در
کف پايش بسوده بود
خرگوشک است خنثي زن و مرد
در
دو وقت
هم حيض و هم زناش، گهي ماده گه نرک
گه خرمي از غفلت و گه غمگني از عقل
در
هيچ دو رنگت نه درنگ است و نه حاصل
همرهان بر جدول دجله چو مسطر رانده اند
من چو نقطه
در
خط بغداد يکتا مانده ام
دوستانم قطب و شمس و نجم و بوالبدر و شهاب
رفته و من چون سها
در
گوشه تنها مانده ام
خاقانيا به کعبه قسم ياد کن که من
زانگه که کعبه وار
در
اين سبز پرده ام
ز سردي نفس من تموز دي گردد
چه حاجت است
در
اين دي به خيش خانه و خيشم
چشم
در
خاکش بمالم تا شود سيماب ريز
گوش را يک سر بين بارم هم از سيماب چشم
در
گوش گاو خفته ام از امن کز عطاش
با گنج گاو و دولت بيدار مي روم
سخا بمرد و مرا هر که ديد از غم و درد
گريست بر من و حالم چو ديد
در
بدرم
منم غريق غم و اندهان که
در
شب و روز
غم جمال برم و انده وحيد خورم
يارب از لطف و کرم عاقبت خاقاني
خير گردان تو که ما
در
طلب خواب و خوريم
بنگاه صبر و خرمن دل را به جملگي
کردم به جهد با هم و
در
هم بسوختم
در
خاک کوي ريخته ايم آبرو از آنک
ترسيده ايم از آب که سگ گزيده ايم ما
در
دو عالم کار ما داريم کز غم فارغيم
الصبوح اي دل که از کار دو عالم فارغيم
عقل اگر
در
کشت زار خاک آدم ده کياست
ما چنان کز عقل بيزاريم از آدم فارغيم
اين لب خاکين ما را
در
سفالي باده ده
جام جم بر سنگ زن کز جام و از جم فارغيم
در
آن مسند که چون طور است ثعبان کلک و بيضا کف
کليمي بين چو خضر آزاد عز الدين بوعمران
زري که نقد جواني است گم شد از کف عمر
در
اين سراچه خاکي که دل خرابم ازو
من که خاقانيم اين مايه صفا يافته ام
که به دل
در
حق بدخواه شدم نيکي خواه
ايام دمنه طبع و مرا طالع است اسد
من پاي
در
گل از غم و حسرت چو شتربه
ماه
در
هفت فلک خانه يکي دارد و بس
زحل نحس ز من راست به يک جا دو سراي
صفحه قبل
1
...
2862
2863
2864
2865
2866
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن