167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • تو رشک ماه چارده، او چون مه نو چارمه
    مهر شفا در پنج گه از شاه دنيا داشته
  • بل فارغ آن دل در برش از هشت خلد و کوثرش
    صد ساله ره ز آنسوترش جاي تماشا داشته
  • در دلو نور افشان شده، ز آنجا به ماهي دان شده
    ماهي از او بريان شده يک ماهه نعما داشته
  • ماهي و قرص خور بهم حوت است و يونس در شکم
    ماهي همه گنج درم، خور زر گونا داشته
  • در هر چمن عاشق وشان بر ساقي و مي جان فشان
    پير خرد ز انصافشان با مي مواسا داشته
  • جام است يا جوز است آن يا خود بيضاست آن
    يا تيغ بوالهيجاست آن در قلب هيجا داشته
  • در سجده صف هاي ملک پيش تو خاشع يک به يک
    چندان که محراب فلک پيران و برنا داشته
  • زهره با ماه و شفق گوئي ز بابل جادويي است
    نعل و آتش در هواي قيروان انگيخته
  • ني شرر باشد به زير و دود بالا پس چراست
    دود در زير و شرر بالاي آن انگيخته
  • نقش جوزا چون دو مغز اندر يکي جوز از قياس
    يا دو يبروج الصنم در يک مکان انگيخته
  • نقش زلفت بر رخ و نقش رخت در چشم من
    بوستان از ابر و ابر از بوستان انگيخته
  • عيد آمد از خلد برين، شد شحنه روي زمين
    هان ماه نو طغراش بين امروز در کار آمده
  • کرده در آن خرم فضا صيد گوزنان چند جا
    شاخ گوزن اندر هوا اينک نگون سار آمده
  • پي گم کنان سي شب دوان، از چشم قرايان نهان
    دزديده در کوي مغان نزديک خمار آمده
  • و آن کوس عيدي بين نوان، بر درگه شاه جهان
    مانند طفل لوح خوان در درس و تکرار آمده
  • اي با دل سودائيان عشق تو در کار آمده
    ترکان غمزت را به جان دلها خريدار آمده
  • آئينه بردار و ببين آن غمزه سحر آفرين
    با زهر پيکان در کمين ترکان خون خوار آمده
  • او بلبل است اي دلستان طبعش چو شاخ گلستان
    در مجلس شاه اخستان لعل و زرش بار آمده
  • آن کعبه محرم نشان، وان زمزم آتش فشان
    در کاخ مه دامن کشان يک مه به پروار آمده
  • خورشيد زرين دهره بين صحراي آتش چهره بين
    در مغز افعي مهره بين چون دانه نار آمده
  • گر بلبل بسيار گو، بست از فراق گل گلو
    گلگون صراحي بين در او بلبل به گفتار آمده
  • کافور خواه و بيدتر، در خيش خانه باده خور
    با ساقي فرخنده فر زو خانه فرخار آمده
  • از مدح تو اشعار من رونق فزا در کار من
    دولت هميشه يار من با بخت بيدار آمده
  • چون ناخني ز کعبه نه اي دور و زين حسد
    در چشم ديو ناخنه است استخوان شده
  • ني ني از بند اجل کس به نوا باز نرست
    کار کافتاد چه در بند نوائيد همه
  • خوي به پيشاني و کف در دهنم بس خطر است
    به گلاب اين خوي و کف چند زدائيد همه
  • پيش جان دادن من خود همه سگ جان شده ايد
    زان چو سگ در پس زانوي عنائيد همه
  • سرم زان جفت زانو شد که از تن حلقه اي سازم
    در آن حلقه ترازو دار بياعان روحاني
  • بپيچد آه من در بر چو ز آتش چنبري و آنگه
    رسن وار آتشين چنبر گره گيرد ز پيچاني
  • ببستم حرص را چشم و شکستم آز را دندان
    چو ميم اندر خط کاتب چو سين در حرف ديواني
  • مقامت خاک بيزي راست تا زرها به دست آري
    تو زر در خاک مي بيزي و آخر دست مي ماني
  • در اين علت سراي دهر خرسندي طبيبت بس
    چو تسکين سازت او باشد کند درد تو درماني
  • فلک را شيوه بدبختي است در کار نکوکاران
    چو بختي بار بدبختي کش از مستي و حيراني
  • تو را در رنگ آزادان کجا معني آزادي
    که ازرق پوش چون پيکان خشن سيرت چو سوهاني
  • از آن بر سر زنندت پتک همچون پاي پيل ايرا
    که سنداني و در تربيع شکل کعبه را ماني
  • نماند آب وفا جائي مگر در جوي درويشان
    به آب و دانه ايشان بساز ار مرغ ايشاني
  • چون نگهش کني کند در پس چنگ رخ نهان
    تا شوي از بلاي او شيفته بلا دري
  • زهره ز رشک خون دل در بن ناخن آورد
    چون سر ناخنش کند با رگ چنگ نشتري
  • در قصب سه دامني آستئي دو برفشان
    پاي طرب سبک بر آر ارچه ز مي گران سري
  • گفت چه طرفه طالعي، کز درخانه ششم
    مهره به کف به هفت حال، اين همه در مششدري
  • يافت نگين گم شده در بر ماهيي چو جم
    بر سر کرسي شرف، رفت ز چاه مضطري
  • در بر تيغ حصر مي زاده جنابه چون عنب
    برده جناب از آسمان کرده همه دو پيکري
  • گرچه بدست پيش ازين در عرب و عجم روان
    شعر شهيد و رودکي، نظم لبيد و بحتري
  • جز جگري نخورده اي بر سر خوانچه زر برآيدت
    عمر تو مي خورد تو هم در غم خوانچه زري
  • مطرب سحرپيشه بين در صور هر آلتي
    آتش و آب و باد و گل کرده بهم ز ساحري
  • هر که کبوتري کشد هم به ثواب در رسد
    خيز و ببر گلوي دل، کو کندت کبوتري
  • گوئي از آن رگ گلو ريخته اند در رزان
    اين همه خون که مي کند آتشي و معصفري
  • عيد رسيد و مهرگان باد و جنيبه بر اثر
    هر دو جنيبه هم عنان در گرو تکاوري
  • ميوه چو بانوي ختن در پس حجله هاي زر
    زاغ چو خادم حبش پيش دوان به چاکري
  • تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بر
    در يرقان شده است رز همچو ترنج زا صفري