167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دست کوتاه مرا سلسله جنبان شده است
    شانه تا دست در آن زلف معنبر زده است
  • آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده است
    لب لعلش به کبابم نمک سنگ زده است
  • نيست در وادي مجنون اثر از نقش سراب
    موج بيتابي عشق است که بيرون زده است
  • در خرابات مغان آب حيات است سبيل
    خشکي زهد مرا سد سکندر شده است
  • پاي آزاده محال است که در گل ماند
    بار دل مانع جولان صنوبر شده است
  • در محيطي که فلک کشتي طوفاني اوست
    نيست غم صائب اگر دامن ما تر شده است
  • خانه آينه در بر رخ يوسف بندد
    بس که از نعمت ديدار تو معمور شده است
  • خط به فکر سخن انداخته ياقوت ترا
    عاشقان را در تقريب سخن باز شده است
  • در بيابان جنون، چشم به هر جا فکني
    دانه آبله ماست که خرمن شده است
  • در تمناي تو اي قبله ارباب نياز
    کعبه سرگشته تر از سنگ فلاخن شده است
  • جلوه رشته تسبيح کند زنارش
    بس که در زلف دلاويز تو دل بسته شده است
  • بر غزالان سبکسير، بيابان جنون
    از غبار دل من خانه در بسته شده است
  • باده در سلسله تاک ندارد آرام
    لب ميگون تو تا بر لب جام آمده است
  • در هواي لب ياقوت فروغ تو، سهيل
    اشک گرمي است که از چشم يمن آمده است
  • چون نباشد خط مشکين تو در گرد نهان؟
    که نفس سوخته از ناف ختن آمده است
  • نيست يک دل که در او گوهر انصاف بود
    صدفي چند درين دامن ساحل مانده است
  • خشک مغزان گهر از بحر به ساحل بردند
    کشتي ماست که در دامن ساحل مانده است
  • رسته گشتند ز زندان جهان يک جهتان
    مهره ماست که در ششدر باطل مانده است
  • تا کشيدم ز جهان دست، فتادم به بهشت
    دست کوتاه کليد در جنت بوده است
  • برگريزان تو خوشتر بود از گلريزان
    در بهار آن که ترا ديده چه گلها چيده است
  • بخت خوابيده ز اقبال تو گردد بيدار
    صبح در خواب کي آن چهره خندان ديده است؟
  • در برآوردن خط، حسن شتابي دارد
    تا چه کوتاهي ازان زلف پريشان ديده است؟
  • عاشق و شکوه معشوق، خدا نپسندد!
    در شکست از دل ما سنگ صدا نشنيده است
  • نيست در باده کمي ميکده عرفان را
    اين قدر هست که منصور تنک حوصله است
  • مستي چشم تو در مرتبه هشياري است
    خواب آهونگهان شوختر از بيداري است