167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • در همه ملک فلک نان دو و خوشه يکي است
    داده کف و کلک تو خوشه عطا، نان سلم
  • ملک جم و عمر نوح بادت و در بزم تو
    کشتي و رسم جبل ماهي و مقلوب يم
  • زر زر کنند ياران، من جو جوم که در کف
    جز جان جوي نبينم جز رخ زري ندارم
  • طوق غم تو دارم بر طاق از آن نهم دل
    کز طوق تو برون سر در چنبري ندارم
  • هم از دوست آزرده ام هم ز دشمن
    پس از هر دو تن در خدا مي گريزم
  • در جهان بوي وفا نيست و گر هست آنجاست
    کاين گل از خار مغيلان به خراسان يابم
  • مرغ دل را که در اين بيضه خاکي قفسي است
    دانه و آب فراوان به خراسان يابم
  • مصطفي ساکن خاک و من و تو در غم خسف
    اين چه نقل است کز اعيان به خراسان يابم
  • گير خسف است بر غم همه در روم و خزر
    نه امان همه پيران به خراسان يابم
  • شافعي بينم در دست و هر انگشت از او
    مالک و احمد و نعمان به خراسان يابم
  • در وجد و حال همچو حمام است چرخ زن
    بر ديده نام عشق رقم کرده چون حمام
  • در مطبخ فلک که دو نان است گرم و سرد
    غم به نواله من و خون جگر ادام
  • بودي قوام شرع و به پيري ز مرگ تاج
    با داغ و درد زيست در اين دهر ناقوام
  • بي طعمه و طمع به سر آور چو کرم بيد
    چون کرم پيله سر چه کني در سر دهان
  • لا ز آن شد اژدهاي دوسر، تا فرو خورد
    هر شرک و شک که در ره الا شود عيان
  • طشتي است اين سپهر و زمين خايه اي در او
    گر علم طشت و خايه ندانسته اي بدان
  • تا در دل تو هست دو قبله ز جاه و آب
    فقرت هنوز نيست دو قله به امتحان
  • کس نيست در جهان که به گوهر ز آدمي است
    ور هست گو بيا شجره بر جهان بخوان
  • آن نکته ياد کن که در آن قطعه گفته اي
    « زين بيش آب روي نريزم براي نان »
  • شعرت در اين ديار وحش خوش تر است از آنک
    کشت از ميان پشک برآمد به بوستان
  • صبح دم چون کله بندد آه دود آساي من
    چون شفق در خون نشيند چشم شب پيماي من
  • در سيه کاري چو شب روي سپيد آرم چو صبح
    پس سپيد آيد سيه خانه به شب ماواي من
  • محنت و من روي در روي آمده چون جوز مغز
    فندق آسا بسته روزن سقف محنت زاي من
  • نيست بر من روزه در بيماري دل زان مرا
    روزه باطل مي کند اشک دهان آلاي من
  • اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک
    جز که آب گرم چيزي نگذرد از ناي من
  • چون ربابم کاسه خشک است و خزينه خالي است
    پس طنابم در گلو افکنده اند اعداي من
  • در تموزم برگ بيدي نه ولبي از روي قدر
    باد زن شد شاخ طوبي از پي گرماي من
  • برگ خرمايم که از من باد زن سازند خلق
    باد سردم در لب است و ريز ريز اجزاي من
  • آبنوسم در بن دريا نشينم با صدف
    خس نيم تا بر سر آيم کف بود همتاي من
  • جاي نزهت نيست گيتي را که اندر باغ او
    نيشکر چون برگ سنبل زهر دارد در ميان
  • تا جدائي زين و آن بر سر نشيني چون الف
    چون بپيوستي به پايان اوفتي هم در زمان
  • عقل چون گربه سري در تو همي مالد ز مهر
    تا نبرد رشته جان تو چون موش اين و آن
  • جان مده در عشق زور و زر که ندهد هيچ طفل
    لعبت چشم از براي لعبتي از استخوان
  • ني کم از مور است زنبور منقش در هنر
    ني کم از زاغ است طاووس بهشتي ز امتحان
  • شير مردي خيز و خوي شير خوردن کن رها
    تا کي اين پستان زهر آلود داري در دهان
  • چون خود و چون من نبيني هيچ کس در شرع و شعر
    قاف تا قاف ار بجويي قيروان تا قيروان
  • از رخ و زلف تو رست در دل من آبنوس
    وز لب و خال تو گشت ديده من آبدان
  • ابرش خورشيد را ناخنه آمد ز رشک
    تا تو به شب رنگ حسن تاخته اي در جهان
  • گرچه ز افغان مرا با تو زبان موي شد
    در همه عالم منم موي شکاف از زبان
  • اي همه هستي که هست از کف تو مسعار
    نيست نيازي که نيست بر در تو مستعين
  • بنده سخن تازه کرد وانچه کهن داشت شست
    کان همه خر مهره بود وين همه در ثمين
  • گرچه در اين فن يکي است او و دگر کس به نام
    آن مگس سگ بود وين مگس انگبين
  • در سر بازار عشق از جان و جان گفتن بس است
    کاين قدر سرمايه سودا برنتابد بيش از اين
  • سنقراي را کز خزر با سرد سير آموخته است
    در حبش بردن به گرما برنتابد بيش از اين
  • من به مدح شاه نقبي برده ام در گنج غيب
    بردن نقب آشکارا برنتابد بيش از اين
  • بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پيدا
    صد پنو نوست اکنون در مغز سرش پنهان
  • چون رخ و اشک عدوت از شفق شام و صبح
    کاشته در باغ چرخ معصفر و زعفران
  • بحر کفا از کرام در همه علام توئي
    کاهل هنر را ز توست قاعده نام و نان
  • از خط هستي نخست نقطه دل زاد و بس
    ليک نه در دايره است نقطه پنهان او
  • دهر سيه کاسه اي است ما همه مهمان او
    بي نمکي تعبيه است در نمک خوان او