نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
بگو با مير کاندر پوست سگ داري و هم جيفه
سگ از بيرون
در
گردد تو هم کاسه مگردانش
چو جان کار فرمايت به باغ خلد خواهد شد
حواس کار کن
در
حبس تن مگذار و برهانش
دگر صف خاص تر بيني
در
او درويش سلطان دل
که خاک پاي درويشان نمايد تاج سلطانش
سخا بهر جزا کردن ربا خواري است
در
همت
که يک بدهي و آنگه ده جزا خواهي زيز دانش
و گرچه نحل وقتي نوش بارد نيش هم دارد
تو آن منگر که اوحي ربک آمد وحي
در
شانش
بترس از تيرباران ضعيفان
در
کمين شب
که هر کو هست نالان تر قوي تر زخم پيکانش
چون بيژن داري اندر چه مخسب افراسياب آسا
که رستم
در
کمين است و کمندي زير خفتانش
ملک شه آب و آتش بود رفت آن آب و مرد آتش
کنون خاکستر و خاکي است مانده
در
سپاهانش
گفتي که نعل بود
در
آتش نهاده ماه
مشهود شد چو شد زن دود افکن از برش
بوبکر سيرت است و علي علم، تا ابد
من
در
دعا بلال و به خدمت چو قنبرش
بودم
در
اين که خضر درآمد ز راه و گفت
عيد است و نورهان شده ملک سکندرش
خاقان اکبر آنکه دو عيد است
در
سه بعد
شش روز و پنج وقت ز چار اصل گوهرش
چون صبح خوش بخنديد از بيست و هشت لؤلؤ
من هست نيست گشتم چون سايه
در
جمالش
چون
در
اسد رسيدي چون سنبله سنان کش
از ضربت الف سان کردي چو سين و دالش
چون تاردق مصري
در
دق مرگ خصمت
نالان چو نيل مصر است از ناله تن چو نالش
در
تو کجا رسد کس چون موسي اندر آتش
کز دور حاصلي نه جز برق و اشتعالش
لابل که
در
قياس درمنه است و شوره خاک
طوبي به نزد خلقش و کوثر بر سخاش
در
آن زمان که کن تيغ با کف تو وصال
ز بس که جان بدان را دهي ز جسم فراق
منم که نيست
در
اين دور بخت را با من
نه اقتضاي رضا و نه اتفاق وفاق
در
تو قبله افاق باد و خلق زمين
به مهر و مدح تو بگشاده نطق و بسته نطاق
اجزات چون به پاي شب و روز سوده شد
تاوان طلب مکن ز قضا
در
فضاي خاک
غم تخم خرمي است که
در
يک دل افکنم
دردي است جنس مي که ز يک دن درآورم
در
زرد و سرخ شام و شفق بوده ام کنون
تن را به عودي شب يلدا برآورم
هرچه نقش نفس مي بينم به دريا مي دهم
هر چه نقد عقل مي يابم
در
آتش مي برم
داده نه چرخ را
در
خرج يکدم مي نهم
زاده شش روز را بر خوان يک شب مي خورم
بردم از نراد گيتي يک دو داو اندر سه زخم
گرچه از چار آخشيج و پنج حس
در
ششدرم
من چو طوطي و جهان
در
پيش من چون آينه است
لاجرم معذورم ار جز خويشتن مي ننگرم
اين تفاخار نقطه دل راست وين دم زان اوست
ورنه من خود را
در
اين ميدان ز مردان نشمرم
بحر پي پاياب دارم پيش و مي دانم که باز
در
جزيره بازمانم ز آتشين پل نگذرم
مهره خر آنکه بر گردن نه
در
گردن بود
به ز عقد عنبرين خواجه چه بي معني خرم
هم
در
اين غرقاب عزلت خوشترم کز عقل و روح
هم سبک چون بادبانم هم گران چون لنگرم
رفته زينسو لاشه اي
در
زير و ز آنس بين کنون
کابلق گيتي جنيبت زير ران آورده ام
از سفر مي آيم و
در
راه صيد افکنده ام
اينت صيدي چرب پهلو کارمغان آورده ام
نقد شش روز از خزانه هفت گردون برده ام
گرچه
در
نقب افکني چل شب کران آورده ام
ديده ام عشاق ريزان اشک داود از طرب
آن همه چون سبحه
در
يک ريسمان آورده ام
بل کز آن زردم که ترسم سر نبرندم چو شمع
کاين سر از بهر بريدن
در
ميان آورده ام
ميزبان
در
حجره خاص و برون افکنده خوان
من دل و جان پيش خوان ميزبان آورده ام
دوست خفته
در
شبستان است و دولت پاسبان
من به چشم و سر سجود پاسبان آورده ام
بر
در
او چون درش حلقه بگوشي رفته ام
تا پي تشريف سر تاج کيان آورده ام
دل به خدمت ساده چون گور غريبان برده ام
همچو موسي زنده
در
تابوت از آن، آورده ام
داده ام صد جان بهاي گوهري
در
من يزيد
ور دو عالم داده ام هم رايگان آورده ام
گوهر درياي کاف و نون محمد کز ثناش
گوهر اندر کلک و دريا
در
بنان آورده ام
جان زنگ آلوده
در
صدرش به صيقل داده ام
زان چنان ريم آهني تيغ يمان آورده ام
پادشاه نظم و نثرم
در
خراسان و عراق
کاهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده ام
ز امتحان طبع مريم زاد بر چرخ دوم
تير عيسي نطق را
در
خر کمان آورده ام
گرچه خرد
در
خط است بر خط مي دار سر
تا خط بغداد ده دجله صفت جام جم
آب بقم شد شفق مه خم و شب رنگرز
از لب خم نيمه اي غرقه
در
آب بقم
از بن گوش آسمان از مه نو هر مهي
حلقه به گوشي شود بر
در
شاه عجم
تاج تو تدوير چرخ، تخت تو تربيع عرش
در
تو به تثليث ذات صولت عدل و حکم
هست مطوق چو صفر خسم تو بر تخت خاک
در
برش آحاد و صفر يعني آه از ندم
صفحه قبل
1
...
2858
2859
2860
2861
2862
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن