167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • برد آب سنگ من، من از آن سنگ دربرم
    عاشق چو آب و سنگ ببر در نکوتر است
  • در چشمش آب ني و رخ از شرم خوي زده
    بادم خشک خوش تر و گل، تر نکوتر است
  • در تخته نرد عشق فتادم به دست خوش
    مهره به دست و خانه به ششدر نکوتر است
  • دين چيست عدل پس تو در عدل کوب از آنک
    عدل از پي نجات تو رهبر نکوتر است
  • در شکر کردن از زر خورشيد و سيم ماه
    آن زر و سيم بر سر عبهر نکوتر است
  • من در سخن عزيز جهانم به شرق و غرب
    کز شرق و غرب نام سخنور نکوتر است
  • در صف و سجده از قد و پيشاني ملوک
    نون و القلم رقم زده بر آستان اوست
  • در رزم يازده رخ و با دهر ده دله
    تا نه سپهر و هشت جنان هفت خوان اوست
  • گر به مدحي فرخي هر بيت را بستد دهي
    در مديح بکر من هر بيت را شهري بهاست
  • گر چه روز آمد به پيشين از همه پيشينيان
    بيش و پيشم در سخن داند کسي کو پيشواست
  • فر کعبه است که در راه دل و باغ اميد
    شوره و غوره ما چشمه و صهبا بينند
  • عقل و جان چون يي و سين بر در ياسين خفتند
    تن چو نون کز قلمش دور کني تا بينند
  • شب روان در صبح صادق کعبه جان ديده اند
    صبح را چون محرمان کعبه عريان ديده اند
  • روز و شب ديده دو گاو پيسه در قربانگهش
    صبح را تيغ و شفق را خون قربان ديده اند
  • خوانده اند از لوح دل شرح مناسک بهر آنک
    در دل از خط يد الله صد دبستان ديده اند
  • بر گذشته زين ده و زآن شهر و در اقليم دل
    کعبه جان را به شهر عشق بينان ديده اند
  • از تحير گشته چون زنجير پيچان کان زمان
    بر در ايوان نه زنجير و نه دربان ديده اند
  • بس پلنگان گوزن افکن که چون شاخ گوزن
    پشت خم در خدمت آن شير مردان ديده اند
  • در تنور آنجاي طوفان ديده اندر چشم و دل
    هم تنور غصه هم طوفان احزان ديده اند
  • روزها کم خور چو شب ها نو عروسان در زفاف
    زقه هاشان از دراي مطرب الحان ديده اند
  • تيره چشمان روان ريگ روان را در زرور
    شاف شافي هم ز حصرم هم زرمان ديده اند
  • وز پي خضر و پر روح القدس چون خط دوست
    در سميرا سدره بر جاي مغيلان ديده اند
  • ماه نو در سايه ابر کبوتر فام راست
    جون سحاي نامه يا چون عين عنوان ديده اند
  • جمله در غرقاب اشک و کرده هم سيراب از اشک
    خاک غرقاب مصحف را که عطشان ديده اند
  • حوت و سرطان است جاي مشتري وان برکه هست
    مشتري صفوت که در وي حوت و سرطان ديده اند
  • شب فراز کوه، ز اشک شور جمع و نور شمع
    ابر در افشان و خورشيد زر افشان ديده اند
  • در سه جمره بود پيش مسجد خيف اهل خوف
    سنگ را کانداخته بر ديو غضبان ديده اند
  • آمده در مکه و چون قدسيان بر گرد عرض
    عرش را بر گرد کعبه طوف و جولان ديده اند
  • پيش کعبه گشته چون باران زمين بوس از نياز
    و آسمان را در طوافش هفت دوران ديده اند
  • هر چه در پرده شب راز دل عشاق است
    کان نفس جز به قيامت نه همانا شنوند
  • از صرير در او چار ملايک به سه بعد
    پنج هنگام دوم صور به يک جا شنوند
  • کرده اند از مي قضاي عمر و هم معلوم عمر
    بر سر مرغان و در پاي مغان افشانده اند
  • خورده يک درياي بصره تا خط بغداد جام
    پس پياپي دجله اي در جرعه دان افشانده اند
  • چون در اين ميدان به دست کس عنان عمر نيست
    بر رکاب باده عمر رايگان افشانده اند
  • زيره آبي دادشان گيتي و ايشان بر اميد
    اي بسا پلپل که در چشم گمان افشانده اند
  • در رکابش هفت گيسودار و شش خاتون رديف
    بر سرش هر هفت و شش عقد جمان افشانده اند
  • سنگ، خون گريد به عبرت بر سر آن شيشه گر
    کز هوا سنگ عراده ش در دکان افشانده اند
  • کوکب دري است يا در دري کز هر دري
    دست و کلکش گاه توقيع از بنان افشانده اند
  • چار جوي و هشت خلدست اين که در مدحش مرا
    از ره کلک و بنان طبع و جنان افشانده اند
  • بر ولي و خصمش از برجيس و از کيوان نثار
    سعد و نحسي کان دو علوي در قران افشانده اند
  • هشت حرف است از قزل تا ارسلان چون بنگري
    هفت گردون را در آن هر هشت مضمر ساختند
  • مصطفي در شصت و سه، اسکندر اندر سي و دو
    دشمنان را مسخ کردند و مسخر ساختند
  • در ميان اب و آتش کاين سلاح است آن سمند
    شير مردان چون سلحفات و سمندر ساختند
  • شعر من فالي است نامش سعد اکبر گير از آنک
    راوي من در ثنات از سعد اصغر ساختند
  • همت و لطف تو را در خوانده، اينجا بخششم
    زر و زربفت و غلام و طوق و استر ساختند
  • ماه نو ديدي و در روي مه نو شب عيد
    لعل مي با قدح سيم بر آميخته اند
  • ماه نو در شفق و شفقشان مي و جام
    با دو ماه و دو شفق يک نظر آميخته اند
  • محبس دست رباب است شعيف ار چه قوي است
    چار طبعش که به انصاف در آميخته اند
  • خسرو کشور پنجم که ز عدلش به سه وقت
    چار گوهر همه در يک مقر آميخته اند
  • داد خواهان به در شاه که دريا صفت است
    با زمين از نم مژگان درر آميخته اند