نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.33 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
يا آب بود و ناگه اندر زمين فرو شد
يا مرغ بود و از دام پريد
در
هوا شد
دهم
در
من يزيد دل دو گيتي را به يک مويش
ازينسان روز بازاري نپندارم که کس دارد
اگر
در
زير هر سنگي چو خاقاني سري بيني
ازين برتر سخن باري نپندارم که کس دارد
گر نه اي
در
بر من رغم ملامت گر من
هم به سلامت بر من از تو سلامي برسد
در
طلب وصل لبت گام زند همت من
تا دل خاقاني از او بو که به کامي برسد
از تف عشق تو دل
در
کف سودا فتاد
سوخته چون سيم گشت، کشته چو سيماب شد
دوش گرفتم به گاز نيمه دينار تو
چشم تو با زلف گفت، زلف تو
در
تاب شد
اين چه حديث است باز من که و عشق تو چه
خاصه وفا
در
جهان گوهر ناياب شد
گفتم که کشم پاي به دامن
در
هيهات
پائي که به دام است ز دامن چه نويسد
ناله کنان مي دوم سنگ به بر
در
، چو آب
کاب من و سنگ من غمزه يارم ببرد
اندرآ اي جان که
در
پاي تو جان خواهم فشاند
دستياري کن که دستي بر جهان خواهم فشاند
گر چو چنگم دربر آيي زلف
در
دامن کشان
از مژه يک دامنت لعل روان خواهم فشاند
کله کژ کرده مي آئي قباي فستقي
در
بر
کمانکش چشم بادامت چو ترکي کز کمين خيزد
نو باري اشک خون مي بار خاقاني
در
اين انده
که انده شحنه عشق است و سيم شحنه زين خيزد
پيش پيام و نامه ات بر خاک باز غلطم
در
خون و خاک صيدي غلطان چگونه باشد
روي تو را
در
فروغ ديد نشايد از آنک
ز آتش رخسار تو تاب بصر مي رود
بي تو به بازار عشق سخت کساد است صبر
نقد روانتر
در
او خون جگر مي رود
با تو ز دست فلک خيره چه نالم از آنک
هست
در
ستم که پيش پاي بره نشکند
ني دست من به شاخ وصال تو بر رسيد
ني و هم من به وصف جمال تو
در
رسيد
دل جام جام، زهر غمان هر زمان کشد
ناکام جان نگر که چه
در
کام جان کشد
اين کوه زهره دل که نهنگي است بحرکش
در
نوش خنده بين که چه زهر غمان کشد
در
خوشاب را لبت سخت خوش آب مي دهد
نرگس مست را خطت خوب سراب مي دهد
زان غمزه دود افکن آتش فکني
در
من
هم دل شکني هم تن، دل دار چنين خوش تر
مرغي عجب استادم
در
دام تو افتادم
غم مي خورم و شادم غم خوار چنين خوش تر
بر سر من نامده است از تو جفاجوي تر
در
همه عالم توئي از همه بدخوي تر
هست از پري رخساره اي
در
نسل آدم شورشي
شور بني آدم همه ز آن روي گندمگون نگر
باغي است طاووس رخش ماري است افسون گر
در
او
شهري چو من بنهاده سر بر خط آن افسون نگر
دل کشته ام
در
پاي تو شب زنده دارم لاجرم
خوابم همه شب کاسته زين درد روز افزون نگر
لب تو داد به دستم قدح ز شربت قند
در
او ز روي عرقناک خود گلاب بريز
دهم
در
من يزيد دل دو گيتي را به يک مويش
ازين سان روز بازاري نپندارم که دارد کس
منسوخ کن حديث جهان را که
در
جهان
هرگز دو دوست يک دل و همدم نيافت کس
چون قفل و پره آلت بند است روز و شب
زان لاجرم کليد
در
غم نيافت کس
گل پيمانه
در
دستش ز خجلت غنچه مي گردد
به عارض تا فتاد از تاب بي گلهاي خندانش
چون به مي خون جهان
در
گل افسرده خورم
چه عجب گر نتوان يافت به دل شادانم
چند ازين دوران که هستند اين خدا دوران
در
او
شايد ار دامن ز دوران درکشم هر صبح دم
با اين همه به دولت احمد
در
اين زمان
سلطان منم بر اهل سخن، کام کار هم
خرمن عمر اي دريغ رفت به باد محال
در
خوي خجلت ز عمر از مژه پرنم تريم
به کوي عشق تو جان
در
ميان راه نهم
کلاه بنهم و سر بر سر کلاه نهم
در
صدر ديده اي که چه اقبال ديده ايم
بر آستان نگر که چه زار اوفتاده ايم
گوهري کز چشم من زاد آفتاب روي تو
هم به دست اشک
در
پاي غمش پاشيده ام
از نحيفي همچو تار رشته ام
در
عقد او
لاجرم هم بستر اويم وز او پوشيده ام
ني کم سعادت است اين کامد غم تو
در
دل
چون دل سراي غم شد شادان چرا ندارم
به باران مژه
در
ابر مي جستم وصالش را
کنون ناجسته دربارم چنان آمد که من خواهم
شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رخ زانم
که
در
گردن کمند زلف دود آساي او دارم
خاک
در
سلطان را افسر کن و بر سر نه
تا سر به کله داري بر افسرت افشانم
نيم شب پي گم کنان
در
کوي جانان آمدم
همچو جان بي سايه و چون سايه بي جان آمدم
تو را
در
دوستي رائي نمي بينم، نمي بينم
چو راز اندر دلت جائي نمي بينم، نمي بينم
به هر مجلس که بنشيني توئي
در
چشم من زيرا
که چون تو مجلس آرائي نمي بينم، نمي بينم
در
اين صحرا ز هر نقشي که چشم از وي برآسايد
بجز رويت تماشائي نمي بينم، نمي بينم
زهي هم تو هم عشق تو باد و آتش
که خود
در
شما آب و سنگي نبينم
صفحه قبل
1
...
2853
2854
2855
2856
2857
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن