167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • گوئيم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
    اين چنين تحفه مکن تعبيه در بار مرا
  • دي ياسجي ز ترکش جانانت گم شده است
    دل و اشکاف و ياسح او در ميان طلب
  • گر نيست گشتي از خود و با تو توئي نماند
    از نيستي در آينه دل نشان طلب
  • خاقانيا پياده شو از جان که دل توراست
    بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
  • مست تمام آمده است بر در من نيم شب
    آن بت خورشيد روي و آن مه ياقوت لب
  • ماويز در فلک که نه بس چرب مشرب است
    برخيز از جهان که نه بس خوب مفرش است
  • دست قبا در جهان نافه گشاي آمده است
    بر سر هر سنگ باد غاليه ساي آمده است
  • آنچه ز سوداي تو در دل خاقاني است
    نيست به عالم سري کو پي تو آن نداشت
  • اندر جهان چنان که جهان است در جهان
    او را به هر صف که بجوئي نظير نيست
  • او را نظير هست به خوبي در اين جهان
    خاقان اکبر است که او را نظير نيست
  • ديده شوخ تو را کشتن خلق آئين شد
    تا کي اين ظلم، در اين ديده همانا نم نيست
  • رو که سلطان جمالي تو و در عالم عشق
    آخرين صف ز گدايان تو جز آدم نيست
  • چون به صد تير بخستي دل خاقاني را
    خود در آن، حقه نوشين تو يک مرهم نيست
  • يوسف گم گشته ما زير بند زلف توست
    گه گهي ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
  • زلف تو گر خاتم از دست سليمان در ربود
    آن بر او بگذار وز لعلت يکي خاتم فرست
  • رخت خاقاني در اين عالم نمي گنجد ز غم
    غمزه اي بر هم زن و او را بدان عالم فرست
  • کيست که در کوي تو فتنه روي نيست
    وز پي ديدار تو بر سر کوي تو نيست
  • روي تو جان پرورد خوي تو خونم خورد
    آه که خوي بدت در خور روي تو نيست
  • اکنون که ديدي آن سر زنجير مشک پاش
    زنجير مي گسل که خرد حلقه بر در است
  • از کس ديت مخواه که خون ريز تو تويي
    نقب از برون مجوي که دزد اندرون در است
  • نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب
    تا دل در آب و آتش آن نازنين گريخت
  • خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت
    باز به پيرانه سر، عشق تو از سر گرفت
  • دل به دست خويشتن شد کشته در پاي غمت
    خود به خود کرد اين و جرم خويشتن بر من گرفت
  • تو هم هستي در اين طوفان وليکن
    تو را تا کعب و ما را تا به فرق است
  • هر که سر گم کرد و دل در کار تو
    چون سر زلف تو بي سامان بماند
  • صد هزاران گوي زرين داشت چرخ از اختران
    ز آن همه يک گوي در خورد گريبانت نبود
  • فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت
    عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
  • تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب
    آسمان با عشق بازي عهد و پيمان تازه کرد
  • عشق نو گر دير آمد در دل سودائيان
    هر که را درد کهن تر يافت درمان تازه کرد
  • هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر
    در شکر ريز جمالت گوهر افشان تازه کرد
  • شو آينه حاضر کن در خنده ببين آن لب
    گر ديده نه اي هرگز کاتش گهر افشاند
  • گر در همه عمر از تو وصلي رسدم يک شب
    مرغ سحري بيني حالي که پر افشاند
  • اين تحفه طبعي را بطراز و به دريا ده
    باشد که به خوارزمش دريا به در اندازد
  • خاقاني است و جاني از غم به لب رسيده
    چون امر تو درآيد هم در زمان برآيد
  • انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
    داور نماند کز تو به داور نمي شود
  • روزم فرو شد از غم و در کوي عشق تو
    اين دود جز ز روزن من بر نمي شود
  • نثار باغ را گردون به دامن در همي پيچد
    گل اندر لکه زمرد ز حجله رخ همي پوشد
  • وگر باد صبا در باغ بوي زلف تو يابد
    به دل مهرت خرد حالي به صد جان باز نفروشد
  • کس چون تو نشان ندهد در کل جهان ليکن
    چون اين دل هر جائي هر جاي بسي باشد
  • پرده نو ساخت عشق، زخمه نو در فزود
    کرد به من آنچه خواست، برد ز من آنچه بود
  • لشکر عشق تو باز بر دل من ران گشاد
    گر همه در خون کشد، پشت نبايد نمود
  • در ميان دل و دين حاصل عشاق تو چيست
    که چو حکم تو درآيد ز ميان آن نبرد
  • تا رخ و موي تو را در نرسد چشم بد
    مردم آن چشمها جمله سپند تو باد
  • من چه سگم اي دريغ کامده در بند تو
    آنکه منش بنده ام بسته بند تو باد
  • سحرا که کرده اي تو با زلف و عارض ارنه
    در گلشن ملايک شيطان چه کار دارد
  • چون ترک جان گرفتم در عشق روي چون تو
    بر من فلان چه گويد بهمان چه کار دارد
  • عشق تو گوهري که گنج روان بيرزد
    وهمم در اين فرو شد کو از چه کان برآمد
  • چشم ما بر دوخت عشق و پرده ما بردريد
    از در ما چون درآمد دل ز روزن برپريد
  • با چنين شوري که ناگه خاست نتوان خوش نشست
    با چنين کاري که در جنبيد نتوان آرميد
  • در خراباتي که صاحب درد او جان هاي ماست
    مائي ما نيست گشت و اوئي او ناپديد