167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
    شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمي
  • در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
    ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمي
  • اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست
    ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي
  • قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
    چو شبنمي است که بر بحر مي کشد رقمي
  • گشاد کار مشتاقان در آن ابروي دلبند است
    خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشاني
  • دريغا عيش شبگيري که در خواب سحر بگذشت
    نداني قدر وقت اي دل مگر وقتي که درماني
  • نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني
    گذر به کوي فلان کن در آن زمان که تو داني
  • من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
    اگر چه در پي ام افتند هر دم انجمني
  • ساقي به دست باش که غم در کمين ماست
    مطرب نگاه دار همين ره که مي زني
  • اين خون که موج مي زند اندر جگر تو را
    در کار رنگ و بوي نگاري نمي کني
  • عجب از لطف تو اي گل که نشستي با خار
    ظاهرا مصلحت وقت در آن مي بيني
  • دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
    از در عيش درآ و به ره عيب مپوي
  • از پاي تا سرت همه نور خدا شود
    در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي
  • بنياد هستي تو چو زير و زبر شود
    در دل مدار هيچ که زير و زبر شوي
  • در حکمت سليمان هر کس که شک نمايد
    بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهي
  • اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه مي گفت
    بر در ميکده اي با دف و ني ترسايي
  • يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم
    رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايي
  • در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد
    وقت است که همچون مه تابان به درآيي
  • خصمت کجاست در کف پاي خودش فکن
    يار تو کيست بر سر چشم منش نشان هم کام
  • طلب نمي کني از من سخن جفا اين است
    وگرنه با تو چه بحث است در سخنداني
  • من اندر آن که دم کيست اين مبارک دم
    که وقت صبح در اين تيره خاکدان گيرد
  • مدام در پي طعن است بر حسود و عدوت
    سماک رامح از آن روز و شب سنان گيرد
  • در آن مقام که سيل حوادث از چپ و راست
    چنان رسد که امان از ميان کران گيرد
  • زمان عمر تو پاينده باد کاين نعمت
    عطيه اي است که در کار انس و جان گيرد
  • نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
    هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
  • با آن وجود و آن عظمت زير خاک رفت
    در نصف ماه ذي قعد از عرصه وجود
  • هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
    ور بود پوشيده و پنهان به دوزخ در رويد
  • زان لقمه که صوفي را در معرفت اندازد
    يک ذره و صد مستي يک دانه و صد سيمرغ
  • جمعه بيست و دوم ماه جمادي الاول
    در پسين بود که پيوسته شد از جزو به کل
  • در اين ظلمت سرا تا کي به بوي دوست بنشينم
    گهي انگشت بر دندان گهي سر بر سر زانو
  • جنت نقد است اينجا عيش و عشرت تازه کن
    زانکه در جنت خدا بر بنده ننويسد گناه
  • پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد
    چرا ز خانه خواجه به در نمي آيي
  • غم در دل تنگ من از آن است که نيست
    يک دوست که با او غم دل بتوان گفت
  • در جام جهان چو تلخ و شيرين به هم است
    اين از لب يار خواه و آن از لب جام
  • شاهنامه فردوسي

  • ز گنج و ز تخت و ز در و گهر
    ز اسپ و سليح و کلاه و کمر
  • به ديبا و دينار و در و درم
    به بوي و به رنگ و به هر بيش و کم
  • از ايوان و کاخ و ز پاليز و باغ
    ز کوه و در و رود وز دشت راغ
  • که گيتي سپنج است پر درد و رنج
    بد آن را که با غم بود در سپنج
  • نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت
    نه شاداب در باغ برگ درخت
  • که اي برتر از دانش و هوش و راي
    نه در جاي و بر جاي و نه زير جاي
  • که ما در حصاريم و هامون تراست
    سري پر ز کين دل پر از خون تر است
  • چو موي از بر گوي و ما در ميان
    به رنج تن و آز و سود و زيان
  • ز توران زمين تا در هند و روم
    جهان شد مر او را چو يک مهره موم
  • همش خاک و هم ريگ و هم رنگ و بوي
    همش در خوشاب و هم آب جوي
  • که او را به بايد به يوز و به سگ
    که در دشت نخچير گيرد به تگ
  • ديوان خاقاني

  • دل چه شناسد که چيست قيمت سوداي تو
    قدر تو چه داند صدف در شب افروز را
  • دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند اي عجب
    تو شمع پيکر نيم شب دل دزدي اينسان تا کجا؟
  • هر لحظه ناوردي زني، جولان کني مردافکني
    نه در دل تنگ مني اي تنگ ميدان تا کجا؟
  • ز بسکه بر سر کوي تو اشک ريخته ام
    ز لعل در بر هر سنگ دامني است مرا
  • جام مي تا خط بغداد ده اي يار مرا
    باز هم در خط بغداد فکن بار مرا